اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۹۱ | نویسنده : محسن الف. جیم.
اصولاً آمار گرفتن و پیاده کردن آمار روی جدول و نمودار از کارهای مورد علاقه من هستن. همیشه خوشحال میشم که سفارشهایی برای ترجمه میگیرم که توشون نمودار و جدول داشته باشه. حالا چند وقت پیش که سرویسدهنده اینترنتی که مشترکش هستم وبسایت و سیستم مدیریت حساب کاربرانش رو تغییر داده و کلی به روز کرده، تونستم یک آمار جالبی از مصرف اینترنت در سال گذشته (۹۰) بدست بیارم. اگه از قطعیها و کندیهایی که همیشه گریبانگیر همه کاربرای ایرانی هستن چشمپوشی کنم،از روز اولی هم که با این سرویسدهنده قرارداد بستم، به طور قانونی سرعت اینترنت من ۵۱۲kbps بوده، اما شاید اکثر روزها سرعت واقعی من خیلی بیشتر از این محدوده و حتی در بسیاری از روزها تا ۱mbps هم افزایش داشته.
نمودار زیر مصرف دادهها رو در سال ۹۰ به اضافه اسفند سال ۸۹ و بهمن سال ۸۹ رو نشون میده. البته تاریخ شروع باید از ۲۵ بهمن محاسبه بشه، چون تا قبل از این روز از یک سرویسدهنده دیگر اینترنت میگرفتم. البته از اون روزها هم آمار داشتم که متأسفانه نشد حفظشون کنم و همه رو پاک کردم.
نمودار مصرف اینترنت سال ۹۰
(برای دیدن تصویر بزرگ روی نمودار کلیک کنید)

نمودار مصرف اینترنت سال ۹۰ - واحد مگابایت
همونطور که توی نمودار میشه مشاهده کرد، بیشترین داده دریافت شده مربوط به ماههای اول و آخر تابستان میشه که دلیلش رو باید هم در تعطیل بودن دانشگاه و هم حضور برخی مهمانها که در دانلود ید تولایی دارن جستجو کرد. کمترین داده دریافت شده هم در ماههای دی و بهمن رخ داده که به احتمال بسیار زیادی همون روزهایی باید باشن که رایانه من خراب بود و در تعمیرگاه داشت خاک میخورد. توجیه این استدلال هم افزایش دوباره دریافت اطلاعات در ماه اسفند بوده که تقریباً نزدیک به میانگین دادههای دریافت شدست.
در مجموع هم، بدون احتساب ماه بهمن سال ۸۹، برابر با ۱۷۳۷۱۲٫۶۱ مگابایت داده از اینترنت دانلود کردم. اگر از مجموع این ۱۳ ماه (بدون احتساب بهمن ۸۹) میانگین بگیریم، در هر ماه به طور میانگین ۱۳۳۶۲٫۵۱ مگابایت از اینترنت دانلود کردم (دانلود شد)، که باز توجیه کننده بازگشت روال استفاده از اینترنت در ماه اسفند سال ۹۰ پس از خرابیهای اواخر دی ماه و اوایل بهمن ماهه.
دسته بندی : اینترنت, رایانه, گوناگون | بدون دیدگاه
اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۹۱ | نویسنده : محسن الف. جیم.
چند وقتی بود که اینجا رو کلاً رها کردم. هیچ خبری ازش نداشتم. البته دلیل این رهاسازی چیزی جز سر شلوغ نبود. حالا اینکه چرا فاصله بین آخرین نوشته و این نوشته دور اول و دوم انتخابات مجلس بوده رو نمیدونم. افتضاح حوزه تنکابن و رامسر و عباسآباد هم که فکر کنم به گوش خیلیها رسیده و اینکه ما دو سال نماینده نداریم. سی و چند سالی که نماینده داشتیم چه گلی به سرمون زدن که حالا بخواییم تو این دو سال بی نمایندگی غصه بخوریم.
تو چند روز عید همش واسه خالی شدن اتاقم لحظهشماری میکردم. اما لعنتی خالی نمیشد. از اینکه شلوغ بود ناراحت نبودم، سعی خودم رو میکردم تا یه تیکه سرب توی فضا نباشم. اما خب چون از چهارشنبه سوری از دیار خارج شده بودم، خستگی عید خیلی زودتر گریبان من رو گرفت.اما خب بالاخره غروب چهاردهم فروردین اتاق من هم خالی شد. دچار یه حس تنهایی از نوع دوست داشتنی شدم. میدونستم کلی کار عقب انداخته و نکرده تو ایمیل دارم که باید بدم دست قشر فرهیخته، اما خب حداقل دو روزی رو باید از تنهایی اتاقم لذت میبردم.
این اِدیشن، همین الان هم یه کار عقب انداخته شده توسط واسطه و عقبافتاده روی میز کار من وجود داره. دیروز گرفتمش، باید فردا تحویل بدم. اما خب یه عاملی باعث شد که دیروز کلاً ترجمه رو فراموش کنم. دیروز به همراهم زنگ زدن که آقای الف. جیم. شما در مصاحبه هم قبول شدین، برید به مرکز شهر خودتون و برنامه کلاسهای آموزشی و آزمون تدریس رو بگیرید. من از روز قبلش یعنی پریروز دچار دلشوره شده بودم که نکنه قبول نشم. روز مصاحبه به خودم اطمینان داده بودم که حتماً قبول میشم، اما هر روز که میگذشت سرمای بیاعتنایی من جای خودش رو به گرمای دلهره میداد. اون لحظه که همراهم صداش در اومد و پیش شماره ۰۱۵۱ رو روی صفحه دیدم دلم ریخت، همراه رو که داشتم بر میداشتم هم حس شنیدن «شما قبول شدید» رو داشتم و هم حس شنیدن «متاسفانه شما قبول نشدید اما (مثلاً) میتونید…». صدای کسی که اونور داشت حرف میزد انگار میخواست بگه متاسفانه نشدید، اما گفت شدید.
خب اینا بعضی از دلایلی بود که چرا اینجا رو رها کردم. پریروز تازه یادم اومد که وبلاگی هم دارم. روی دکمه علاقهمندیهای مرورگر که کلیک کردم، دیدم وبلاگم هک شده! دیروز تازه حس وبلاگدوستی بهم دست داد و با سرویسدهنده تماسکاری کردم که آقا یه کاری برای ما بکنید، سرویسدهنده هم سریع کار منو راه انداخت و چندتا پیشنهاد سازنده هم داد و منم اجرا کردم.
تو این چند مدت کلی مطلب هم خوندم که ارزش بازنویسی داشتن، اما فیسبوک قدرت نویسندگی رو از بشر میگیره. فیسبوک منو گرفتار کرده، نمیذاره بنویسم. فیسبوک وبسایت مخربی بوده برای من. فیسبوک…
دسته بندی : اینترنت, خاطرات, گاه نوشتهها | بدون دیدگاه
اسفند ۱۲م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم.
مادر من تو خونه راه افتاده هرکدون از پسراشو میبینه و با اشتیاق میگه برو رای بده، برات خوبه…
البته من میدونم منظور مادر من چیه و این هم میدونم که تا حدودی داره حرف حق رو میزنه. اما خب هرچی تو خودم میگردم میبینم اصلاً این خوب بودن روی ذهن من برای رأی دادن اثری نداشته. مادر جان پسرت از ترس بریده شدن مال دنیا نیست که میره رأی بده!
البته من خیلی از آشنایان رو میشناسم که هیچوقت رأی ندادن اما بازم مشکلی براشون پیش نیومده، اما همیشه حکایت آشنایانشون رو که دچار مشکلی شدن رو برای ما تعریف میکردن.
دسته بندی : دستهبندی نشده | ۱ دیدگاه
اسفند ۱۱م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم.
من فردا در انتخابات شرکت میکنم. خودم رو برای تاثیرپذیری از همه دیدگاهها باز گذاشتم، اما فرض اولیهای که نسبت به انتخابات داشتم هیچ تغییری نکرد.
دسته بندی : دستهبندی نشده | بدون دیدگاه
اسفند ۶م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم.
من شاید انسان هوشمندی* باشم؛ شاید خیلی راحت و خیلی زود یاد بگیرم؛ شاید خیلی راحت و خیلی زود متوجه بشم. من انسانی از خانوادهای هستم که همیشه اطرافیان گفتن پسرای انصاری همه با استعداد، یکم که مبالغه کنن، میگن همشون نابغه هستن.
اطلاعاتی که من از علم ژنتیک و وراثت و تکامل دارم شاید خیلی ابتدایی و ناچیز باشه؛ شاید اصلاً خیلی از این اطلاعات غلط باشه. اما نمیدونم چرا همیشه خیلی از ویژگیهای انسانی رو به ژنتیک و وراثت ارجاع میدم. خب البته شاید با خودتون بگین اجمق مگه به چیز دیگهای هم میشه ارجاع داد؟ اگه در جواب بگم آره میشه به ذهن و جامعه هم ارجاع داد، حداقل در نگاه خودم، خیلی سطحی جواب دادم. اینکه ذهن رو هم جدای از ژنتیک وارد این ماجرا کردم شاید به این خاطر باشه که به خدا اعتقاد دارم.
در کنار همه ویژگیهای خوبی که در پاراگراف اول این مطلب گفتم، من قطعاً انسانی هستم که فرصتها رو خیلی راحت میسوزونه؛ انسان احمقی که با آگاهی از عدم موفقیت و ناکامی در آینده به موازات خیلی از فرایندها برای استفاده بهینه از اون فرصت و در فضایی مثل خلاء به جلو میره. اینجاست که شانس وارد بازی میشه؛ اینکه شانس بیارم وقتی به افق رویداد رسیدم، استعداد و داشتههای من از پس شرایط و آزمونها و موانع روبروی من با موفقیت بر بیان. اما خب شانس همیشه پنجاه پنجاه عمل میکنه.
انسانی مثل من از نظر ژنتیکی یک مخزن در هم و بر هم از صفات خوب و بده که بدون هماهنگی روی هم ریخته شدن و خیلی از اوقات ویژگیهای بد خللی در استفاده و بروز ویژگیهای خوب ایجاد میکنن. اصلاٌ شاید نظمی که در تمام نظام هستی وجود داشته، از همین عامل متداخل ژنتیکی انسانی دچار بینظمی شده باشه. یک موجود متحرک و پویا با نظامی ژنتیکی از ویژگیهای خوب و بد باعث ایجاد اختلال در نظم هستی میشه…
*** مفهوم انسان هوشمند تفاوت خیلی شدیدی با مفهوم ماشین هوشمند باید داشته باشه، اما خب تداخل ژنتیکی انسان هوشمند میتونه این مرز تفاوت رو کمتر و کمتر کنه و کار به جایی برسه که یک ماشین هوشمند با یک نظام مداری متداخل باعث نابودی انسان هوشمند بشه.
دسته بندی : روانشناسی, عقاید | بدون دیدگاه
بهمن ۲۸م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم.
من یادم نمیاد اولین بار که اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم دلیلش چی بود. اصلاً شاید اون دلیل در رو ساخت شخصیتی من نمود پیدا نکرده بود و این اسم کاملاً از ژرفساخت ذهنی من متبادر شده بود (اوووووووووووووووووووووف عجب جملهی صقیلی!). اما الان که به خودم نگاه میکنم میبینم اسمی که برای وبلاگم انتخاب کردم حداقل نیمه اولش با شخصیت من خیلی همخوانی داره. یعنی من آدمی هستم که کنار گود میشینم.
به هر حال تا اینجای کار حس میکنم میانهای با نیمه دوم اسم وبلاگم ندارم؛ یعنی کنار گود که نشستم بیخود داد و هوار نمیکنم. البته این هم شاید صادق باشه که کلاً در دنیای وبلاگنویسی شخصی و اعتقادی(عقیدتی؟)، یا باید کنار گود باشی و فقط نظاره کنی و جدول خودت رو حل کنی (یعنی وبلاگهای دیگران رو بخونی و وبلاگ خودت رو بنویسی)، یا بپری وسط گود و با بقیه گلاویز بشی (یعنی یکی از دو جناح رو بچسبی و همسو با اونها و با شدت متغیر حرکت کنی. البته این وسط شاید استثناءهایی هم پیدا بشن.
اما به حر هال (همون به هر حال خودمون) همیشه یکی مثل من نمیتونه کنار گود بشینه و جدول خودش رو حل کنه. به هر حال از این همه وبلاگی که میخونه یک برداشتی پیدا میکنه و ذهنیتی براش ایجاد میشه. اینجاست که از کنار گود نظر خودش رو درباره رقبای داخل گود ابراز میکنه.
من از همین دسته آدمها هستم که هم وبلاگهای اینوری رو میخونم و هم وبلاگهای اینوری (اینوری اول شرق بود اینوری دوم غرب، از لفظ اونوری استفاده نکردم چون ایجاد بیگانگی میکنه، از الفاظ راست و چپ هم استفاده نکردم چون ایجاد ابهام میکنه).
از این همه مدتی که وبلاگ خوندم امشب بعد از خوندن دوتا نوشته به یک نتیجهای رسیدم. البته این وبلاگهایی که خوندم وبلاگهای باوجههای هستن و دروغ و یاوهگویی توشون جایی نداره. چیزی که امشب متوجه شدم اینه که همه این وبلاگها دارن حرف حق میزنن! یعنی حق با همشونه، چه اینوریا، چه اینوریا. خب مشکل اینجاست که تو این دعوا که دیگه داره فرسایشی هم میشه، باید زور یکی به اون یکی بچسبه، اما اینطور نیست.
شاید خیلیها باشن که اصلاً بنده هیچ خدایی نباشن و هیچکدوم از این قماش رو قبول نداشته باشن. اما خب یکی مثل من اینطور هم نیست. از نظر من نوشتههای هر دو دسته انگار حقه؛ شاید مشکل این باشه که تحت تاثیر هیچکدوم قرار نمیگیرم، اما خب قشنگ مینویسن!
دسته بندی : جامعه, عقاید | ۱ دیدگاه
بهمن ۲۶م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم.
داداش تهتقاری من داره از دو ساعت پیش مغز مادر من رو واسه یه کاری میخوره. حس میکنم مادر از ته دلش دوست داره دخالت کنم و دوتا تو گوش این داداش تهتقاریه بخوابونم. البته خب درسته مادر از ته دلش همچین چیزی رو میخواد، اما خب احتمالاً در عمل باز پشت داداش تهتقاریه در میاد که چرا بچه رو اینطوری میزنی و فلان و بسیار.
خوردن مغز مادر توسط داداش تهتقاریه تا حدی پیش رفت که داد پدر در اومد. اما خب پدر کلاً نمیزنه. وظیفه زدن در نظام خانوادگی ما به عهده مادر گذاشته شده، و البته بردار بزرگتر در سلسلهمراتب خانوادگی. اما خب چون مادر داره فیلم میبینه، حاضره نقنقای داداش تهتقاریه رو بشنوه اما عکسالعملی نشون نمیده.
در سلسله مراتب خانوادگی هم در حال حال فقظ من برای تنبیه داداش تهتقاریه در دسترس هستم؛ ته دل مادرم هم که جواز رو صادر کرده. اما یه مانعی این وسط وجود داره. خیلی خوب یادمه که وقتی منم همسن و سال داداش تهتقاریه بودم شاید با بهانههایی مشابه مغز مادرم رو میخوردم، و خیلی هم کم پیش میومد که جز مادرم کس دیگهای به این بهانه دست روی من بلند کنه، تازه یه داداش دیگه هم دارم که فقط دو سال ازم کوچیکتره. خب دیگه باید به عمق فاجعه در اون دوران پی برده باشین.
در نهایت ترجیح دادم در اتاقم رو باز کنم، اندکی به داداش تهتقاریه نگاه تهدیدکننده و توأماً تحقیرکننده بندازم بلکه آرام بگیره. انگار این نگاه به همراه تهدید پدر که قابل ذکر نیست تاثیرگذار بوده.
دسته بندی : جامعه, خاطرات, روانشناسی, علوم | بدون دیدگاه
بهمن ۲۵م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم.
سه هفته یا شاید یک ماهی شد که رایانه شخصی (Personal Computer) من تو تعمیرگاه به علت گرانی و نایابی قطعه داشت خاک میخورد. اما آخرش تعمیر شد و آوردمش خونه. راستش من نمیفهمم چطوریه که آمار و ارقام (Figures) نشون میده که فروش رایانههای شخصی در دنیا با افت مواجه شده. تو این سه هفته یا شاید سه ماهی که من رایانه شخصی نداشتم، اصلاً دنیای فناوری با رایانه همراه (Laptop, Notebook) بهم نچسبید، بماند که کار کردن عذاب علیم شده بود برام و چندتا کار رو هم به همین بهانه رد کردم.
به هر حال هرچی که بود خدا رو شکر الان بازم رایانه شخصی دارم. تو این چند وقت یک مقداری ترانههای شر و بر تا یکم خوب روز رو با رایانه همراهم بارگیری (Download) کرده بودم. پریشب حافظه همراه (Flash Drive) رو برداشتم تا این ترانهها رو از رایانه همراه به رایانه شخصی خودم منتقل کنم. حافظه همراه رو به رایانه همراه وصل کردم و ترانهها رو با موفقیت کپی کردم توی حافظه همراه (معادل کپی کردن چیه؟). بعد حافظه همراه رو از رایانه همراه خارج کردم و به رایانه شخصی وصل کردم. اما نتونستم محتویات درونش رو مشاهده کنم. دیروز هم به نتیجه قطعی رسیدم که حافظه همراه من از کار افتاده. مجبور شدم برم یه حافظه همراه دیگع بخرم.
چند روز پیش یک بهروزرسانی برای تلفن همراه (Cell phone, Mobile Phone) من منتشر شد. من هم که ندید بدید، نصبش کردم اما اتصال اینترنتی بیسیم (Wireless Connection) از کار افتاده بود. مجبور شدم همراهم رو فلش کنم (معادل فلش چیه؟) و از دوباره بهروز رسانی رو نصب کنم. فلش که کردم، باز هم با کلی نرمافزار بیاستفاده مثل Gmail، Maps و… روبرو شدم که بیخود حافظه موقت (RAM) همراهم رو اشغال میکردن. البته این نکته هم جالب بود که بعد از به روز رسانی فضای آزاد حافظه موقت خیلی بیشتر شده بود. من هم بلافاصله نرمافزار مورد نظر رو نصب کردم و شروع کردم به حذف (Uninstall، نمیدونم چرا) این نرمافزارهای بیاستفاده. وقتی کار حذف نرمافزارهای بیاستفاده تموم شد، رفتم وضعیت حافظه موقت رو بررسی کردم دیدم اُه، ۲۳۰ مگابایت فضای خالی دارم. همراهم داشت پرواز میکرد. (قبل از بهروز رسانی و حذف نرمافزارهای بیاستفاده، حداکثر ۱۷۰ مگابایت فضای خالی داشتم). اما خب این خوشحالی من دیری نپایید و همراهم برای اولین بار در تمام مدتی که همراه من بود هنگ کرد (معادل هنگ یا کرش چیه؟). مجبور شدم همراهم رو باتریکش کنم.
امروز صبح، البته صبح بر مبنای فاصله زمانی از هنگامی که بیدار میشی، نمیدونم چه کاری پیش اومد که خواستم از دوربین عکاسی همراهم استفاده کنم. آها یادم اومد دوستم اومده بود یه عینک ریبن داشت که وقتی به چشمم زدم شبیه Pitbull شده بودم و میخواستم از خودم عکس بگیرم. اما وقتی دوربین همراهم به سرعت بالا اومد با پیغام No Memory Card مواجه شدم. راستش در همون برداشت اول فقط سوختن کارت حافظه به ذهنم اومد. همراه رو خاموش کردم، حافظه رو یک بار در آوردم و دوباره نصب کردم، اما فایدهای نداشت. حافظه رو در آوردم و با کارت خوان (Card Reader) به رایانه وصل کردم و اما خب حدسم کاملاً درست بود: کارت حافظه همراه من هم سوخته بود.
راستش از سوختن حافظه همراه و کارت حافظه همراهم به شکلهای مختلفی ناراحت شدم. وقتی دیگه به یقین رسیدم که حافظه همراه من سوخته، از این بابت ناراحت شدم که حافظه خیلی خوبی بود و نباید به این راحتی از دست میدادمش، از بابت محتویات توش ناراحت نبودم چون نه اهمیت داشتن و نه بدون پشتیبان (Back-up) بودن. اما وقتی کارت حافظه تلفن همراهم سوخت، از بابت جنسش اصلاً ناراحت نشدم، از بابت خیلی از عکسها و فیلمهایی که پشتیبان نداشتم، نرمافزارهایی که پشتیبان نداشتم واقعاً دلم سوخت.
دسته بندی : خاطرات, رایانه, گاه نوشتهها | بدون دیدگاه
بهمن ۱۵م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم.
گاهی وقتادر «شرایطی از تقابل» در وضعیتی قرار میگیری که میدونی که نوعی کنش از جانب تو یا واکنش تو به کنش فرد مقابل باعث بروز واکنشی دوباره از فرد مقابل میشه که موقعیت تو رو در این شرایط تقابل دچار تزلزل میکنه و باعث «ازهمپاشیدن» جناحی از لشگر تقابلی تو در برابر فرد متقابل میشه. به اصطلاح میدونی که در این شرایط ممکنه این کنش یا واکنش تو حتی توسط فرد متقابل پیشبینی شده باشه و برای این کنش یا واکنش انتظار میکشه. اونوقت باعث میشه که تو با وجود «پیشفرض» دانا بودن، این کنش یا واکنش رو بروز بدی و به اصطلاح «رکب» سختی از فرد مقابل بخوری.
رکبی که از جانب فرد مقابل به تو تحمیل میشه خیلی خیلی فشارآور و مستأصلکنندست، تا جایی که تمام ابتکار عمل و اراده خودت رو در این شرایط تقابل از دست میدی. این شرایط به گونهای ادامه پیدا میکنه که سعی میکنی به پیرامون خودت و هرچیزی که حس میکنی برات در این لحظه از استیصال یاریرسانه چنگ بزنی. طرف مقابل هم به حدی از هوشیاری از این ناهوشیاری تو رسیده که تمام راههای گریز تو رو با همین واکنش خودش میبنده. پس حالا که راه گریزی نیست، از حاشیههای این مرز گرفتاری کمک میگیری، حاشیههایی که شاید هیچ ارزشی هم برای تو در این تقابل نداشته باشن.
همچنین افرادی حتی با برچسب «دانایی» احمقهایی هستن که با علم به واکنش کوبنده طرف مقابل دست به یک کنش یا واکنش میزنن که از «رکبخوردن» در ادامه آگاهی دارن، یعنی میدونن و به مرحله شهود رسیدن که طرف مقابل تمام پیشبینیها رو برای تقابل آتی داشته و شاید حتی تنها به یک علت، یعنی بروز این واکنش نابخردانه از افرادی که به اصطلاح دانا هستند اما در عمل احمق هستن، این کنش رو از خودش بروز داده تا برگ برنده رو بدست بیاره؛ برگ برنده برای اعمال حاشیهای که باید در مرکز توجه قرار بگیرن و چون توجیه این اعمال به طور مستقیم توسط فرد عامل فایدهای در ادامه برای او نداشته باشه، دست به بروز کنشی میزنه که واکنش احتمالی یک عده به اصطلاح دانه و در عمل نادان رو از حاشیه وارد بطن شرایط وابسته به این اعمال کنه.
دسته بندی : جامعه, عقاید | بدون دیدگاه
بهمن ۱۴م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم.
یکی از موضوعاتی که در زبان خیلی بهش توجه میکنم، تقلید زبانآموزها از نوع تکلم افراد مشهوره. قبلاً هم در این مورد و تاثیر این شرایط روی خودم نوشته بودم. امروز هم یک مطلبی رو در وبسایت Scientific American خوندم که به طور غیرمستقیم با این موضوع در ارتباط بود.
در این نوشته (پادکست) وضعیتی که پیشتر نشانهای از یک اختلالی کلامی تصور میشد (که شاید اینطور هم باشه) به اسم Vocal fry و تبدیل شدن این اختلالگونه به یک سبک کلامی (Vocal Style – اصطلاح از خودم) معرفی شده. Vocal fry یک لرزش توحلقی خفیفه که عموماً در انتهای جملات شنیده میشه (ترجمه از منبع) و همونطور که گفتم تصور میشه که نوعی اختلال کلامی باشه، اما اخیراً در میان چهرههای معروف مثل بریتنی اسپرز دیده شده، و از اونجا که اعمال اینگونه افراد روی عامه مردم تاثیر خیلی شدیدی داره، این نوع اختلالگونه تبدیل به یک سبک کلامی متداول در بین زنها شده. در این تحقیق هیچ شاهدی هم درباره اثر این اختلالگونه روی مردها دیده نشده. من فایل پادکست رو بریدم و اینجا میتونید دانلود کنید و مستقیماً با ویژگی این اختلالگونه آشنا بشین.
البته در انتهای مطلب هم نوع دیگری از سبک کلامی معرفی شده که من هم مثل گوینده پادکست خیلی از این سبک کلامی بدم میاد. البته نامی از این سبک برده نشده، اما این سبک کلامی رو هم از اینجا میتونید گوش کنید.
پادکست کامل رو هم اینجا گوش میکنید.
دسته بندی : روانشناسی, زبان, علوم | ۱ دیدگاه