تبليغاتX
کنار گود نشستی میگی لنگش کن
ترجمه ها و نوشته های یک مترجم تازه کار

الان که خواستم کارنامۀ یکی از دوستان رو چاپ کنم، باید حتماً از اینترنت اکسپلورر 7 یا پایین تر!!! استفاده می کردم. در ویندوز هفت هم که خبری از این اجناس آنتیک نیست و برای این کار از برنامۀ باحال IETester استفاده می کنم. الان متوجه شدم که نسخۀ جدیدش هم اومده و یک سری به وبسایتش زدم و به یک پیغام جالب رسیدم با این مضمون:

جالب اینجا بود که این بابا که از اینترنت اکسپلورر داره معروف میشه و روزی می خوره حتی به نسخۀ هشتم هم رحم نکرده و همه رو با هم ویدئو کاست به حساب آورده.

هجمۀ تخریب ها علیه اینترنت اکسپلورر بالاست آقا این عادلانه نیست!!!

دل کندن از اینترنت اکسپلورر 6 برای مایکروسافت سخت است

اینترنت اکسپلورر 6 باید بمیرد تا وب پیشرفت کند

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 21:6  توسط محسن  | 

«زندگی را مثل یک بازی تصور کن که در آن با پنج توپ بازی می کنی. آنها را کار، خانواده، سلامتی، دوستان و نفس می نامی؛ و باید همۀ آنها را در هوا نگه داری. زود متوجه می شوی که کار یک توپ پلاستیکی است؛ اگر از دستت رها شود دوباره به سمت تو بر می گردد. امّا جهار توپ دیگر - خانواده، سلامتی، دوستان و نفس - از شیشه ساخته شده اند. اگر یکی از آنها بیافتد، به طور جبران ناپذبری ترک بر می دارد، صدمه می بیند، می شکند، یا حتّی تکه تکه می شود. آنها هرگز به یک شکل نمی مانند. باید این را بدانی و برای ایجاد تعادل در زندگی ات همّت کنی.»

برایان دایسون مدیرعامل سابق شرکت کوکاکولا


“Imagine life as a game in which you are juggling some five balls in the air. You name them-work, family, health, friends, and spirit-and you are keeping all of these in the air. You will soon understand that work is a rubber ball. If you drop it, it will bounce back. But the other four balls-family, health, friends, and spirit-are made of glass. If you drop one of these, they will be irrevocably scuffed, marked, nicked, damaged, or even shattered. They will never be the same. You must understand that and strive for balance in your life.”
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 20:52  توسط محسن  | 
سرویس فرهنگ لغت گوگل هم ارائه شد. زبان های مختلفی به وسیلۀ فرهنگ لغت گوگل پشتیبانی میشن ولی هنوز خبری از فارسی نیست. البته نباید زیاد تعجب کرد چون هنوز ما یک فرهنگ لغت انگلیسی به فارسی مناسب در خود ایران نداریم و به روز ترین فرهنگ لغت ها مربوط به حداقل هفت هشت سال پیش میشن.

به هر حال اولین کاری که کردم رفتم سراغ فرهنگ لغت انگلیسی به اتگلیسی و چند تا کلمه رو که جستوجو کردم دیدم سبک تعریف و آوانگاری و بقیۀ اطلاعات خیلی شبیه به فرهنگ های دانشگاهی هست (Advanced Learner's Dictionaries). بیشتر که تمرکز کردم دیدم این فرهنگ لغت شباهت خیلی خیلی زیادی به فرهنگ لغت Collins COBUILD Dictionary داره. فرهنگ لغت کالینز برای بیان تعاریف از یک سبک خیلی خیلی منحصر به فردی استفاده می کنه. اگه بخوام سبکش رو برای یک کلمۀ فارسی توضیح بدم به این صورت در میاد. مثلا مصدر "خوردن" در فرهنگ کالینز اینطوری تعریف میشه:

وقتی شما چیزی را بخورید، آن را به داخل دهان خود می گذاربد، می جوید و می بلعید. که خواننده متوجه میشه که حرف اضافۀ فعل خوردن را و یک فعل متعدی هست (البته در انگلیسی فعل خوردن با این معنی حرف اضافه نداره)

When you eat something, you put it into your mouth, chew it, and swallow it.

این سبک بسیار ساده و کارآمد در تعریف کلمات دلیل خوبی بوده که گوگل هم از این سبک استفاده کنه. کلا باید فرهنگ لغت گوگل رو یک فرهنگ دانشگاهی دونست (البته انگلیسی به انگلیسی از بقیه خبر ندارم). تعاریف ساده، آوا نگاری، کاربرد دستوری، مثال، مترادف ها متضاد ها خانوادۀ کلمات و تلفظ صوتی هر کلمه برای من که واقعا خیلی جالب و احتمالاً در آینده کارآمد میشه، چون نسخۀ دسکتاپ فرهنگ کالینز واقعاً مذخرف و هنگی و بیخود از آب در اومده (از لحاظ نرم افزاری)

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 0:53  توسط محسن  | 

دیشب یک ترجمۀ فوری برام پیش اومد که باید همون دیشب تحویلش می دادم. سبُک بودن متن و جالب بودنش باعث شد که دقت بیشتری روی متن بکنم. البته بماند که متنی که به دست من رسید با دوربین موبایل از یک کتاب عکس برداری شده بود و از کتاب های خطی عهد عتیق هم ناخوانا تر بود. به هر حال در عصر فناوری دانشجویان مبتکر ما از هر وسیه ای برای تحصیل کمال استفاده می کنن.

داستان درباۀ الگوهای های مدیریت سازمان ها و نقد و بررسی آنها بود که در این کتاب با معرفی الگوی از مرکز به جناحین (Middle-up-down Model) مزایای این الگو بر دو الگوی سنتی دیگر Up-down Model و Bottom-up Model ذکر شده بود. در الگوی نزولی یا از بالا به پایین (Up-down)، تمام تصمیم گیری ها و طرح ریزی ها و ارائۀ دیدگاه ها از سوی مدیران ردۀ بالا اتخاذ میشه و منبع سلسله مراتب اداری و دیوانسالاری (همون بوروکراسی و کاغذ بازی خودمون) هم همین الگوی مدیریتی هست. در مدل صعودی یا از پایین به بالا که توسط سازمان های بشر دوستانه معرفی شد، قضیه کاملاً بر عکس میشه. یعنی تمام ایده پردازی ها و تصمیمات به وسیلۀ خود کارکنان ردۀ پایین و به وسیلۀ خود مختاری آنها انجام میشه و مسئولین ردۀ بالا نقش حامی آنها رو بازی می کنن.

الگوی سومی که در این متن معرفی شده بود الگوی از مرکز به جناحین (یا هرچی دیگه! به این میگن گرته برداری) است که از ضعف دو الگوی دیگر یعنی عدم نقش مدیران میانی به عنوان(1)  یک مزیت در خودش استفاده کرده است. در این الگو که احتمالاً توسط شرکت های ژاپنی تعریف شد وظیفۀ مدیران میانی تعدیل خیال پردازی ها و دور اندیشی های مدیران رده بالا برای فهم و به کار گیری دستورالعمل های شدنی توسط کارکنان ردۀ پایین هست. در حالی که در دو الگوی دیگر مدیران میانی فقط نقش منتقل کنندۀ دستورات از بالا به پایین یا برعکس رو داشتن که مانعی برای ارتقای شغلی این مدیران می شد و در شرکت های غربی گزینۀ اول برای تعدیل کارمندان همین مدیران میانی هستن.

مثالی که برای این الگو زده شد شرکت کانُن بود که باید همه بشناسن. در این شرکت به دستور مسئولان ارشد، مدیران میانی و گروه های زیادی از مهندسین خیلی جوان (در اوایل بیست سالگی) کار گروهی تشکیل دادند تا راهی برای بهینه کردن همزمان قابلیت اعتماد و قیمت دستگاه های کپی اون زمان (دهۀ هشتاد) پیدا کنن. مشکل هم اینجا بود که قطعۀ درام در این دستگاه ها نیاز به سرویس دهی و تعمیر منظم داشت که باعث افزایش هزینه و کاهش کارآمدی دستگاه میشد. نتیجۀ این کارگروه و جلسات این مهندسین خیلی جوان از بخش های مختلف کانُن باعث اختراع قطعه ای شد که امروزه ما به اسم کارتریج میشناسیم. اختراع کارتریج باعث ثبت 470 اختراع برای شرکت کانُن شد. مزایای کارتریج هم که همه میدونیم این بود که بر خلاف درام که عمری دائمی داشت و باید به طور مداوم سرویس می شد، کارتریج عمری محدود ولی مشخص داشت که بعد از هر بار مصرف قابل تعویض بود.

مزیت اصلی این الگوی مدیریت این هست که هر سه قسمت هرم یک سازمان طبق وظایف تعریف شده کار می کنند. اولاً مدیران ارشد به خواسته ها و آرزو های خودشان که همون جذب حداکثر بازار هست میرسن. دوماً مدیران میانی طی مراحلی به مراتب بالاتر میرسن (همانطوری که یکی از اعضای کارگروه نهایتاً عضو یک هیات رهبری در شرکت شد) و همچنین کارکنان رده پایین دیگر مجبور به اجرای بی کم و کاست دستورات خشک و سنگین مسئولان ردۀ بالا نیستند و برعکس مسدولان ردۀ بالا هم نیازی به حمایت از ایده های ناپخته و نامنظم کارکنان ردۀ پایین ندارند.

شاید مشکلی هم که در ایران وجود داره اینه که الگوی مدیریت ما انگار در آن واحد هم صعوی است و هم نزولی. به هر حال همه چیز از بالا و به میزان بالایی توسط مدیرانی که تخصص کافی ندارن دیکته میشه و همین دستورات توسط کارکنان ردۀ پایین هم اجرا نمیشه به عبارت دیگر طرح کلی که یکبار توسط مدیران بالا تفسیر شد توسط کارمنان ردۀ پایین هم دوباره تفسیر میشه. در ایران هم سالانه حداقل در جشنوارۀ خوارزمی طرح های بسیار زیادی ارائه میشن که به علت عدم توجه به طراحان جوان و تصمبم گیری های ناپخته از بالا به قول یارو گفتنی اینطور پا میده که برای تولید ماشین با قیمت زیر ده میلیون کلی بوق و کرنا می زنیم و آخرش قیمت ماشین میره بالای 15 میلیون و هیچ وقت تولید نمیشه. چون مدیران بالایی نمیفهمن که چی میگن و کارکنان پایینی هم نم دانند که چیکار باید بکنن.

البته خدا رو شاکر هستیم که این کل کل ها و دعوا های سیاسی مسئولین ردۀ بالا باز هم باعث بعضی از کارها (چه دست و پا شکسته و چه خوب) مثل قطار شیراز مشهد که من آخر نفهمیدم راه افتاده یا مه یا تونل توحید یا اصلا همین کمربندی خودمون تو تنکابن میشه که رئیس جمهور هدیه داد و از کمربندی به اونطرف همه بهش رای دادن!

(1) این عبارت "به عنوان" غلطه! ولی هرجا که گفته غلط نگفته درستش چیه!


نکته: یک مترجم تابع دستور از بالاست و از بالا اعلام شد که شاخو بکش!


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 10:5  توسط محسن  | 

الان که داشتم یه برنامه تو تلویزیون دربارۀ دهۀ فجر میدیدم یهو یاد یکی از خاطرات تقریباً همیشگی این روزها افتادم. راهنمایی که بودیم این روزه همیشه گروه تئاتر کلاس ما با هفت هشت تا ارازل و اوباش کلاس به راه بود (به قول یارو گفتنی عضو گروه تئاتر مدرسمون بودم!).

سناریو پناریو که در کار نبود. کلا هدف از گروه تئاتر از کلاس بیرون رفتن واسه تمرین بود و ما هم میرفتیم زووووووووووووو بازی می کردیم. بی تربیتی ترین و کثیف ترین کارها هم سر تمرین می کردیم که اگه مدیر یا ناظم ما رو میدید به جرم فساد فی الارض همه بعد از هجده سالگی اعدام بودیم.

روز اجرا که می رسید (ذکی!) طبق معمول باید نمایش خواستگاری و از این جلف باز ها رو اجرا می کردیم که از بس مسخره بودیم اگه مثل جوب کبریت خشک هم می مودیم ملت از خنده روده بر می شدن. تو آخرین اکران (ذکی) یادمه که نقش برادر داماد رو بازی می کردم و با یک لهجۀ زیبای رشتی شده بودم سوپر استار نمایش! یه جورایی نقشم شبیه به نقش میری تو فیلم های قبل از انقلاب بود.

کلا از انصاف که نگذریم نمایشمون همون اقتباسی آزاد (ذکی!) از فیلم های قبل از انقلاب بود که توش صحنه های کاباره و مستی هم داشت. داشت؟ آره بابا فقط فرقش این بود که همه مذکر بودیم، اون وقتا هم واژه ای به اسم هوموسکشوال یا هم جنس باز مد نشده بود. هاهاهاها!

طرح داستان هم (ذکی!) از جک ماهی صفت بود که عروس آخرش می گفت حسن علی جعفر.

الان هممون دانشجو هستیم و با همشون هم هنوز  رابطه دارم. الان که فکر می کنم می بینم بچه که بودیم آدم تر بودیم. به قول والده "خراب بشه اون دانشگاهی که شما رو تربیت می کنه". البته قبل از دانشگاه این جمله واسه مدرسه به کار می رفت. نمیدونم چرا هیچکی هیچ وقت نگفت خراب بشه اون که شما رو تربیت نکرده!!!


الان دارم Tease me Please me گوش میدم. اسکورپیونز یه زمانی خوب می ترکوندا.

Tease me, please me. no one needs to know, oh no

Tease me, please me. before I have to go


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 15:7  توسط محسن  | 
درباره
یک مترجم خوب باید شاعر خوبی باشد...
فی المحفل

  RSS