دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388
به به چشم خودم روشن عمو شدم! به تاریخ شنبه ۲۲ فروردین سال ۱۳۸۸ برادر زاده اینجانب در بیمارستان گلسار رشت نزول اجلال فرمودند!
من از بی جنبگی بچه یه روزه که هیچ ۶ساعته رو بغل کردم!
هرکی که تخته دم دست نداره نخونه این مطلب رو. (شرمنده عادت دارم جای حروف رو عوض کنم تو چمله)
این فسقلی اسمش قطعی نیست پس نمیگم!
+ نوشته شده در ساعت 23:43  توسط محسن
|
سه شنبه هجدهم فروردین 1388
جریان اول
در یک کلام بگم خدا شانس بده! یکشنبه رفتم دانشگاه با برو بکس مذکر روبوسی و این حرفا و محمد گفت مبارکه!
- چرا؟
- رتبه دوم ورودی ۸۷ شدی!
- ا؟ نوکرتم داش و غیره...!
بعد احسان خان گفت بریم آموزشی ببینیم استاد گفت و شنود میاد یا نه. رفتیم آموزشی اول رو برد اسم خودمو دیدم کلی کیفور شدم و بعد رفتم تو اتاق گروه دیدم استاد رحمتی و استاد خدارضا بودن و یه جورایی می خندن و استاد رحمتی گفت خود انصاری اومد! (منم به خیال خودم گفتم الان میخوان تبریک بگن و این حرفا!)
خانم ناجی مسئول آموزش گفت انصاری کلاس نرو! دیگه گفتم مثل اینکه تجلیل جدی تر از این حرفاست!
- چرا؟
- تا وضعیت نظام وظیفت معلوم نشده نرو کلاس!
ای خدا هرچی سنگه جلوی پای منه دیگه پای لنگ رو هم بیخیال شده! افسردگی تا حد مرگ! چه تجلیلی! خاک بر سر این دانشگاه به این عظمت که عرضه نداره یه معافیت تحصیلی کوفتی بگیره! رفتم پیش مستر فرحبد و چندتا مدرک و یه نامه داد که برو ساری خودت معافی بگیر!
قرار شد با مجید بریم که تنها نباشم و از این حرفا! ساعت ۴ صبح مجید که اصلا نخوابیده بود بیدارم کرد و زدیم بیرون و جای همه ی هم میهنان عزیز خالی کله پاچه زدیم و اومدیم که ماشین بگیریم بریم ساری. ساعت ۵ صبح شهسوار شهر ارواح بود! اصلا ارواح هم نبود! با یه آقای جوونی راه افتادیم بریم چالوس که از اونجا بریم ساری. جای دوستان ضد انقلاب و کمونیست و لیبرال ( که خودم هیچ کدومشون نیستم) خالی کلی به برادران دولت به بالا فحش و بد وبیراه دادیم!
رسیدیم ساری (با تشکر از راننده خط ساری که موشکی میرفت دمش گرم) و اونجا یه آقای راننده ای ۳۰۰۰ تومن از ما گرفت جلو وظیفه عمومی پیادمون کرد خدا خیرش بده.
به جان خودم تو ده دقیقه کارم درست شد. انصافتونو شکر
داشتیم برمیگشتیم رفتیم یه تریا یچی واسه ناهار بخوریم ( ساری چقدر ارزون بود!!!!!!!) دیدیم آقای روشن ضمیر هم محلی ما داره داد میزنه چالوس رامسر! مجید دوید رفت طرفش و بگم که روشن ضمیر از آسمون اومد واسمون! ساندویچ و نصقه خوردیم و رفتیم که بریم. و اومدیم خونه به سلامتی!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جریان دوم
امروز صبح از بهداشت زنگ زدن گفتن تو مسابقه قلب سالم که به اجبار مامانم شرکت کرده بودم یک دستگاه فشارسنج برنده شدم! مبارکه ایشاله کسی فشارش بالا پایین نشه!
تمام... .. .
+ نوشته شده در ساعت 18:31  توسط محسن
|
کمربندی دوم شهسوار هم افتتاح شد! از زمان بنی صدر که من هم نبودم قرار بود افتتاح بشه! اصلا یکم به بعضی مکش مرگ ماها رو بدم میگن قرار بود شاهنشاه آریازهر! افتتاحش کنه! به هر حال افتتاح شد. از ورودی شرقی یه تابلو زدن (شاید تو غربی هم باشه) "هدیه دولت نهم نمیدونم به چیچی". از این کمربندی که از جاده ابریشم هم درازتره همه رد شدن جز شهسواریا! حالا این که خوبه. میدونم خوبه شهسوار دیگه ترافیک نیست. یعنی یکم هست! ولی به قول بابام بازاریا داشتن مگس میپروندن! بازار پدرش در اومد. همه ورشکست. دیگه مسافری نیست که از وسط شهر رد بشه مگه بیکاره! از اینجا به همه ی گرون فروشای پاساژ ماهان تسلیت میگم.برین تو کمربندی جدید بساط پهن کنین!
برادر احمدی نژاد دیگه کسی تو بازار شهسوار بهت رای نمیده! زود بیا عیدیتو پس بگیر!
این کمربندی خیلی ستمه. حالا همه خیال میکنن شهر ما یچیه مثل کویر لوت! عجب دنیای کویر صفتی شده خدایا!
+ نوشته شده در ساعت 9:58  توسط محسن
|
همین الان از لنگرود تشریف آوردم! خوب بود چسبید! روز عروسی افتضاح شد! این لنگرودیا تاحالا مو فشن ندیده بودن! سر ظهر داشتیم از یه بقالی برمیگشتیم یه اسکل از تو ماشین داد زد موهاتو کجا .... منم داد زدم .... میای ببرمت؟ چون ۴نفر بیشتر نبودن جرات نکردن بمونن! شب عروسی هی ترقه می ترکوندن و به من و داداشم متلک مینداخنن! حالا کجا؟ تو حیاط خونه بابا بزرگم همه فامیلا بودن! بیچاره ها خیال کرده بودن ما تیتیش مامانی هستیم! بابام رفت بگه لطفا ترقه نترکونین اینجا مریض داریم و این حرفا دیدم جوجه محلی! واسه بابام سینه باد میندازه رفتم جلو هولش دادم گفتم آقا برو بیرون اینجا حیاط خونه مردمه بغل دستیش هولم داد منم با لگد رفتم تو شکمش و دعوا از این لحظه شروع شد و یه گله آدم ریختن وسط. شوهر خالم منو از پشت کشید عقب که نرم تو دعوا یهو یه صندلی مثل موشک شهاب ۳ اومد تو صورت من! منم اعصابم خفن خورد همون صندلی رو (سبز بود!) بلند کردم زدم تو سر ۲ ۳تاشون و افتادن دیگه بلند نشدن. یکی از فامیلا سر ایوون منو گرفته جیغ میزنه محسن نرو بیخیالم نمیشه که بابا منو اینطوری گرفتی دارن میزنن آشو لاشم میکنن! خودمو ول کردم رفتم وسط که شوهر خاله رضا منو کشید برد تو خونه! حالا زنا همه جیغ و فریاد یکی از خاله ها داد میزد بابا بزرگ .... خدایا عجب افتضاحی شدا! حالا م هی میخوام برم پیش بابا بزرگ شوهر خاله منو هل میده تو اتاق. آخرش یه لحظه رفتم دم در دیدم بابا بزرگ حالش بد نیست که هیچ بلند شده داره میره تو حیاط دعوا! حالا کسی نمیتونه اینو نگه داره! بله آقا محسن دماغت شده مثل بادمجون! انگار مار نیش زده باشه جای دوتا زخم روشه! تی شرتتم که تنه مجید بود جر خورد نصف پولشم که نتونستی بگیری! این دخترای دل سوز فامیلم که خفتت کردن نذاشتن بری وسط چند تا بی فرهنگ آدم به دورو داغون کنی! فرداش )دیروز( دختر خاله هام داشتن می رفتن خونه اون یکی خاله منو مجید هم می خواستیم بریم خاله بزرگه نذاشت! ما هم گفتیم چشم ولی دخترا که یکم رفتن دیدم یه گله افتادن دنبالشون! به غیرت ما هم بر خورد دیگه ! رفتیم باهاشون. انگار نه انگار که شب قبلش زدیم تو محل خودشون شل و ولشون کردیم راه افتادیم تو محلشون. تو محل خودمون اگه یکی مارو اینطوری میزد زنده نمیذاشتیمش! یکم که رفتیم دیدم هفت هشت نفر افتادن دنبالمون که مارو بزنن! اینا ۱ کیلومتر دنبال ما بودن الکی بی بخارا حتی جرات نداشتن فحش بدن! یکی از اقوام داشت با ماشین میرفت مارو میبینه و میره به شوهر خالم جریان رو میگه. یهو شوهر خاله پشت یه موتوری میره وسطشون. ای خدا من اگه اینطوری تو محل خودم جلو چندتا غریبه ضایع بشم خودکشی میکنم!
آخه شما که جرات ندارین بیست نفری بیاین ما دوتا داداشو بزنین بیجا کردین دنبال ما راه افتادین که اینطوری کتک بخورین!
به قول خودتون تتوی شمی سر مین!
من نمیگم آرنولدم حتی ترسیده بودم ولی شما که کل ایل و تبارتون بودین مثل آدم ندیده ها افتادین دنبالمون که آخرش ضایع بشین؟
اینم شد شب عید ما!
+ نوشته شده در ساعت 18:34  توسط محسن
|