تبليغاتX
کنار گود نشستی میگی لنگش کن
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388


این مطلب که می نویسم نه بی احترامی هست نه طنز. کاملا برداشت شخصی من از رحلت آیت الله بهجت هست.

اولین بار اسم ایشان رو از معلم خوب و آقامون جناب آقای شاه عباسپور شنیدم (خیلی بزرگوار هستن ایشون، از بعضی ها شنیده بودم هر وقت میاد کلاس قبلش وضو میگیره!) آقای عباسپور همیشه از اقای بهجت تعریف می کردن.

حالا بریم سر اصل مطلب یعنی عامل وفات آیت الله بهجت

من چند وقتی بود که 24 ساعت تو اینترنت درباره مراجع تقلید جستو جو می کردم. درباره دو نفرشون خیلی زیاد. یکی همین آیت الله بهجت و دیگری رو نمیگم. بله خدا یک شب به خواب آیت الله بهجت مباد و میگه

ممد تقی؟

بله خدا جان؟

این در پبتا کی هستن میان دربارت تحقیق می کنن؟

نمی دونم خدا جان آدم حسابی دربارم تحقیق نمی کنه که!!!

ممد میگم بیا رحلت کن اینا دیگه گندشو در آوردن یه آدم سالم تو دنیا داشتیم اینا دارن ضایع می کنن

باشه خدا جان حرف حرف شماست

اینگونه بود که آیت الله بهجت رحلت فرمودند.

یک نکته خیلی مضحک شیوه برخورد صدا و سیما در مورد رحلت آیت الله بهجت رحمت الله علیه بود. یادمه چند سال پیش که یکی از روحانیون به رحمت خدا رفته بود صدا و سیما برای ایشان سنگ تمام گذاشتن!!! ولی در مورد آیت الله بهجت به مناسبت وفاتشون موسیقی سنتی در دستگاه شش و هشت گذاشتن، برنامه کودک شبکه پنج به افتضاح ترین شیوه خنده دار بود! تازه گربه هه همون لهجه شهسواریه بود!!! و خیلی چیزای دیگه.

عرضی نیست!!!

+ نوشته شده در  ساعت 18:18  توسط محسن  | 
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388


دیشب ساعت دورازده شب افتادم که بخوابم. ولی نشد. کابوس های اختصاصی اومده بودن سراغ من. دلیلش رو هم می دونم کلا دیروز واقعا افتضاح بود. روزی پر از گناه... آره مثل اینکه دیروز تا دیشب خیلی زیاده روی کردم که دیگه خدا صبرش لبریز شد و داشت تنبیه میکرد من رو. خیلی بد میشه وقتی آدم اصلا نتونه فکرش رو روی یه چیزی متمرکز کنه اونم من که بیست و چهار ساعت دارم فکر می کنم! توی همچین حالتی گوش من تیز میشه! کوچک ترین صدا ها رو می شنوه. انگار که مامورای خدا اومدن استغفرالله کرم بریزن! یاد اون شبی افتادم که توی کابوس وقتی چشمم رو می بستم می ترسیدم و وقتی باز می کردم همه چیز عادی بود بعد چشمم رو باز کردم که نخوابم یهو وحشت آور ترین زوزه ها رو شنیدم. تو اون لحظه از خدا خواستم منو بکشه! بعدش دیدم نه داره بد تر می کنه به غلط کردن افتادم! بعدش مامانم که بیدار شد واسه سحر همه چیز درست شد. مگه اینکه مامن به دادم برسه.  بگذریم... دیشب نزدبکای ساعت یک دیگه نتونستم طاقت بیارم و چون وقتی چشمام باز هستن هیچ اتفاقی نمیافته (جز اون یه بار) بلند شدم رایانه رو روشن کردم و رفتم وبلاگ گردی. حالا شانس منو ببین با اسامی وبلاگ. بیایید توبه کنیم. یاران خدا. هیات نمی دونم چیچی های چیچی. خدایا من غلط کردم جوونی کردم اینا دیگه چی بودن. رفتم تو یه وبلاگ یه نفر داشت مرصیه می خوند. درباره حضرت زهرا بود. یه جایی گفت که نمی دونم از ته دوزخ صدایی اومد من دیگه یخ کردم هد ست رو از گوشم برداشتم! آره نزدیکای ساعت دو و نیم بازم رفتم که بخوابم. یکم بهتر بودم. امروز هم ساعت نه  و شونزه دقیقه بیدار شدم خیلی خواب داشتم ولی حیف امتحان تربیت بدنی داشتیم. الان هم دارم از خستگی و کوفتکی می میرم...

Silence now the sound my breath the only motion around

Demons cluttering around my face showing no emotion

+ نوشته شده در  ساعت 12:21  توسط محسن  | 
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388

 

خوب بگم که ذو سه روز اوّل معلممون یه خانوم دیگه بود که اسمش یادم رفته هرجا هست امیدوارم سلامت باشه. بعد یه خانوم معلمی اومد به اسم خانوم کرد رستمی که اسمش رو هفت هشت ماه بعد یاد گرفتم! خانوم کرد رستمی که خدا حفظش کنه تا میخوردیم مارو میزد! یادمه اون خانوم معلمی که دو سه روز اول بود واسه مشقمون ستاره می کشید ولی این خانوم کرد رستمی ستاره هم بلد نبود بکشه!!! این خاطراتی که میگم همه پراکنده شده ترتیبشو نمیدونم درست باشه یا نه!

یه روز منو وحید همه ی پاک کن های بچه هارو دزدیدیم!!! ای خدا یادش بخیر همون روز آقای ساعدی ناظم مدرسه واسه خانوم معلم یه چوب آورد از قد ما بلند تر بود!!!منو وحید هم تا چوب رو دیدیم از ترس همه ی پاک کن ها رو ریختیم زیر میز!!! من کلاس اوّل مبسر کلاس بودم ولی از همه شیطون تر بودم البته شاگرد اول کلاس هم بودم. اون روزی که اقای عسگر پور مدیر مدرسه کارنامه های زرد رنگ مارو آورد پخش کرد خوب یادمه. تو راه خونه علی اکبر پسر همسایه نمره هامو میخوند جلو درسایی که نداشتیمو خط تیره گذاشته بودن میگفت شدی صفر! یه روز که دم در واستاده بودم تا خانوم رستمی بیاد بگم برپا دست خانوم رستمی باند پیچی شده بود. منم طبق معمول اخلاق وحشیم با صدای خیلی بلند داد زدم برپاااااااااااااااااا!!! خانوم رستمی عصبانی شد و منو داشت مینداخت بیرون و منم باگریه التماس میکردم که نندازه بیرون و تو این تو بکش من بکش زدم باند پیچی دست خانوم معلم رو باز کردم و دستش پر خون شد!!! بقیش دیگه یادم نیست چه بلایی سرم آوردن!!!

یه روز آقای حیدری معلم یکی از کلاس بالا ها احتمالا کلاس چهارم اومد منو برد سر کلاسش و دیدم چند تا از بچه ها جلو تخته سیاه واستادن و  رو تخته سیاه همچین چیزی نوشته شده بود   ﻫ   (جای خالی)    ﻪ     ﻩ     بعد بهم گفت تو جای خالی باید چی بنویسیم؟   منم گچ رو برداشتم نوشتم   ﻬ     و چون درست بود کابل برق سیاه رنگش رو داد که باهاش بچه هارو بزنم!!! منم زدم دیگه! از اون بچه ها یکیش حسین معتمدی بود و یکیش علی حجری. ثلث سوم هم ریاضی شدم 19 انگار مثلا انیشتن شده 19!! سرم جنگ شده بود. منم واسه اینکه گندی که زدم رو درست کنم گفتم بابا واسم دوچرخه نخرید منم از قصد غلط نوشتم!!! یادمه واسه همین 19 یه روز خودمو تو اتاق حبس کرده بودم بیرون نمیومدم!!! چیز دیگه ای یادم نیست شاید بعدا یادم بیاد. خانوم رستمی هم همیشه با ژیان خانوم شیخی معلم کلاس دوم میومد و میرفت! آینه بغل ژیان واسه موتور سیکلت بود!!!

همین

 

+ نوشته شده در  ساعت 13:0  توسط محسن  | 
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388


همین دوشنبه که گذشت یه  اتفاق بدی افتاد. استاد گرامر اعصابش از دست دانشجویان تنبل ( دور از من) و بی ادب (خود من) خفن خورد بود و تا میتونست زد تو پوز ما. حالا اینا و اینکه دیگه درس نمیده و حاضر غایب نمی کنه و این حرفا به کنار داشت میرفت از کلاس بیرون گفتم استاد خسته نباشید به سلامت. خیال کرد دارم مسخره می کنم (کمرم بشکنه اگه همچین کاری کرده باشم) با یک صدای کاملا بلند داد زد انصاری تو واقعا بی ادبی این ترم ادبت می کنم... منم بدجور بهم برخورد خوب مردم غرور دارم خبر مرگم دیگه و با صدای خیلی بلند داد زدم من اصلا بی ادب نیستم. اون شب همش تو فکر همین قضیه بودم و اصلا به چیز به درد بخوری نمی رسیدم. امروز یکی از بکس رو دیدم بهم گفت پسر تو چیکار کردی؟ استاد اومد سر کلاس گفت انصاری .... و این حرفا که من واسه پنج نفری کارایی دارم این ترم! محسن گندش در اومد خدا به دادت برسه برو بمیر حالا می خوای چیکار کنی؟ روح الله می گفت برو عذر خواهی! استاد من رو از صد متری ببینه مثل برج زهرمار نگام می کنه عذرم کجام بود آخه (اینجا دیگه گریه).

از دوستان عزیز خواهشمندم اگه پیشنهادی دارن دریغ نکنن!

به سلامت...

نکته اخلاقی: من الان دچار خلسه شدم نمیدونم چی خوبه چی بد خدایا به دادم برس!!!

نکته غیر اخلاقی: .... .... .... .... ... ... .... .... .... .... ... .... (زیر 18 سال نخونه)

نکته پایانی: من یادمه استقلالی بودم پس قهرمانیه استقلال مبارکه!!!

+ نوشته شده در  ساعت 19:2  توسط محسن  |