تبليغاتX
کنار گود نشستی میگی لنگش کن
ترجمه ها و نوشته های یک مترجم تازه کار

چون خانم مارالد به ناراحتی قلبی مبتلا بود، باید خبر کشته شدن همسرش به آرامی و با احتیاط کامل به او گفته می شد.

جوزفین، خواهر او، با جملاتی شکسته و پنهان کاری او را مطلع کرد. ریچاردز، دوست همسرش، هم آنجا کنارش ایستاده بود. او در دفتر روزنامه بود که خبر حادثه راه آهن به دستش رسید؛ به همراه نام برنتلی مارالد در ابتدای لیست کشته شدگان. او تنها وقت داشت تا با تلگرافی دیگر از درستی این خبر مطمئن شود؛ و نگذاشت تا دوستی نا مراقب یا کم تحمل از آن مطلع شود.

او ماجرا را طوری نشنید که زن های دیگر از اینچنین حادثه ای مطلع می شدند، دچار نا توانی فلج کننده ای بود و نمی توانست باور کند. ناگهان، گریه اش گرفت و در آغوش خواهرش افتاد. هنگامی که آرام شد تنها به اتاقش رفت؛ و کسی با او نبود.

در اتاقش به پنجره ی باز خیره بود. خودش را، با خستگی زیادی که تمام بدنش را در بر گرفته بود و انگار به روحش رسیده بود ،در مبلی بزرگ و راحت غرق کرد.

از بیرون پنجره، میدان روبروی خانه اش را می توانست ببیند که نوک درختان در هوای تازه ی بهاری می رقصیدند. عطر پر طراوت باران در هوا پیچیده بود. در خیابان پایین خانه، درست فروشی معرکه گرفته بود. صدای ضعیف آواز خواننده ای از دوردست به گوشش رسید. گنجشک های بیشماری لبه بام خانه ها می خواندند.

تکه هایی از آسمان آبی بین ابر هایی که در هم تنیده بودند از گوشه ی پنجره پبدا بود. سرش را بی احساس به بالش صندلی تکیه داد، تا اینکه دوباره بغضی گلوی او را گرفت و مثل کودکی که با گریه به خواب می رود، غرق در رویا هایش به گریه افتاد.

او جوان بود؛ با چهره ای روشن که خطوط روی صورتش نشانه ای از غرور و حتی قدرت بودند. ولی اکنون نگاهی دلگیر در چهره اش بود که به آن سو، به یکی از تکه های آسمان آبی خیره بود. این نگاهی متفکرانه نبود، بلکه انگار مانعی برای تفکر بود.

چیزی می خواست به سوی او بیاید؛ و او با هراس منتظرش بود. چه چیزی بود؟ نمی دانست. مبهم تر و نا مفهوم تر از آن بود که بتوان نامی برایش گذاشت. ولی او احساسش می کرد که به آرامی از آسمان و از بین صداها و عطر و رنگ هایی که هوا را پر کرده بودند به سویش می آمد.

شالش به سرعت تاب می خورد. حالا می توانست آن را حس کند که به او رسیده بود و او را در بر می گرفت. با تمام نا توانی دست های لاغر و ضعیفش تلاش کرد که از خود دورش کند.

وقتی که خودش را رها کرد، کلماتی مثل یک نجوا از لب های نیمه شکسته اش خارج می شدند. او آن کلمات را پشت سر هم همراه با تنفس می گفت: "رهایی ، رهایی، رهایی!" نگاه بی معنا و چهره وحشت زده پس از آن دیگر محو شده بودند؛ حالا دیگر مشتاق و منتظر بودن. ضربانش تند شد، خون داغ هر نقطه از بدنش را گرم و آرام می کرد.

او نمی خواست تصور کند که ممکن است این لذتی بی شرمانه باشد. درکی واضح و قوی به او اجازه می داد تا از این موضوع چشم پوشی کند.

او می دانست که با دیدن دست های مهربان و دوست داشتنی که دور مرگ حلقه زده بودند، و چهره خاکستری و مرده ای که هرگز با عشق به او نگاه نکرده بود، دوباره به گریه می افتد. ولی او از آن سوی آن لحظه ی دشوار سال هایی را می دید که می آمدند تا برای او باشند و او آغوشش را برایشان باز می کند.

در طول سال هایی که می آیند، کسی نیست تا برایش زندگی کند؛ او فقط برای خودش خواهد بود. هیچ قدرتی وجود نخواهد داشت تا او را به سمت چالشی با مردها و زن هایی ببرد که معتقدند حقی برای شریک شدن خواسته های شخصی خود با دیگری دارند. محبت آمیز یا بی رحمانه، در آن لحظات روشن، از نگاه او این عمل چیزی کمتر از یک جنایت به نظر نمی رسید.

اگرچه گاهی عاشقش بود، اما اغلب اینطور نبود. فرقی هم نداشت. در برابر این خود پسندی که او ناگهان آن را قوی ترین خواسته ی وجودی خود می دید، عشق، این معمای حل نشده، چه اهمیتی می توانست داشته باشد.

او ادامه داد: "رهایی! جسم و روحم رها شدند!"

جوزفین پشت در زانو زده بود و لب هایش را به سوراخ کلید نزدیک کرده بود و التماس می کرد تا خواهرش در را باز کند. "لوسی در را باز کن! خواهش می کنم؛ در را باز کن، خودت را اذیت می کنی. لوسی؟ چه کار می کنی؟ به خاطر خدا را را باز کن."

"برو، خودم را اذیت نمی کنم." انگار او اکسیر حقیقی زندگی را از درون پنجره ی باز می نوشید. رویا های او برای روز های پیش رو هر لحظه بیشتر و قوی تر می شدند. روز های بهاری، تابستانی، و تمام روز هایی که قرار بود مال خود او باشند. او برای طول عمرش دعایی کرد. تنها دیروز بودکه برای عمرش نگران بود.

بلند شد و در را برای درخواست های پی در پی خواهرش باز کرد. در چشمانش کامیابی غلیظی موج می زد؛ و نا آگاه، مثل الهه پیروزی قدم برداشت. خواهرش را در بغل گرفت و با هم از پله ها پایین آمدند. آنجا، ریچاردز منتظرشان بود.

کسی داشت در ورودی را باز می کرد. او برنتلی مارالد بود که وارد شد؛ کمی خسته از سفر، به آرامی چمدان و چترش را حمل می کرد. او از صحنه ی حادثه خیلی دور بود و حتی از آن خبر نداشت. شگفت زده به چهره گریان جوزفین و حرکت سریع ریچاردز برای پنهان کرد او از دید همسرش خیره شده بود.

ولی ریچاردز دیر عمل کرد.

پزشک ها که رسیدند، علت مرگ او را حمله ی قلبی تشخیص دادند. از لذتی که کشنده بود.


The Story of a Hour      نویسنده: کیت شوپن       (متن انگلیسی)

مترجم: من!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:36  توسط محسن  | 

As you would say in the crude fashion of your generation, I totally lucked out.

Everybody schemes and dreams to meet the right person, and I jump out of a window and land on her...

It just shows what meaningless blind chance the universe is...

طبق مد بیخودِ نسل شما، من کاملا خوش شانس بودم.

همه رویای دیدن بهترین فرد رو دارن و من از پنجره پریدم بیرون و روش فرود اومدم...

این نشون میده که دنیای ما چقدر شانسکی! و بی معنیه...

فیلم Whatever works از وودی آلن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 11:54  توسط محسن  | 

امروز...

کودکی دیدم که به تهدید من محل سگ نگذاشت و کامپیوتر را روشن کرد.

کودکی دیدم که سوار بر دوچرخه فریاد زد ما ک - س مشنگ هستیم.

کودکی دیدم که از جیبش K850 در آورد.

کودکی دیدم که به من گفت: هر وقت صوت زدم بزنش.

کودکی دیدم که روی پای مادرش خوابیده بود و گدایی می کردند.

کودکی دیدم که دوست پسر خواهرش متلک بارش کرد. (غیرتی شد)

کودکی هم دیدم که خود ابلیس بود.

کودکی دیگر دیدم که دست ابلیس را از پشت بسته بود.

پشت دریاها شهریست...


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 20:37  توسط محسن  | 

من به شخصه حاضرم شربت شهادت رو ننوشم تا غریبه عکسای توی آلبوم منو نبینه.

من اگه یه وقت شربت شهادت رو نوشیدم برام فاتحه بخونین و یادم رو زنده نگه دارین ولی عکسای تو آلبومم رو نبینین و گوته و شکسپیر و صادق هدایت نشین.

من اگه شربت شهادت رو نوشیدم سر عکسای تو آلبومم حق انتشار واسه خودتون نگیرین. به پسر خاله و دختر خاله و دوست دختر و در و داف و پنجره و پیکر هم از اینجا وصیت می کنم عکس منو از تو آلبومشون بیرون نیارن.

من اگه شربت شهادت رو نوشیدم لازم نیست برای همه آزادی خواهان بشم که عکس تو آلبوم منو ببینن و تیریپ حماسه بردارن.

من اگه شربت شهادت رو نوشیدم حداقل عکسی که تو استخر با مایو انداختم رو پخش نکنید.

من اگه شربت شهادت رو نوشیدم دیگه شهید شدم به عکسای تو آلبوم من چیکار دارین.

بابا ملت میخوان کلیه پیوند بزنن از اولیای میت اجازه میگیرن. من که قراره شربت شهادت رو بنوشم 1 قلم عکس تو آلبوم من رو چرا بی اجازه قراره پخش کنید؟

اصلا من شربت شهادت رو نوشیدم. به شما چه که تو آلبوم عکس من چه خبره؟

شما برد پیت و جانی دیپ و یول براینر و الویس پرسلی رو ول کردین میخواین عکسای من شربت شهادت نوشیده رو ببینین؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 14:34  توسط محسن  | 

داداش کوچیکه فرداش اجتماعی داشت (سال سوم ابتدایی آقای هاشمی و کازرون که یادمونه؟) بعد داداش بزرگه که من باشم بنا به وظیفه یک داداش بزرگ نگران آینده داداش کوچیک ازش سوال کردم.

من: وقتی دشمن به مرز های کشورمان حمله کند عشایر چه کار می کنند؟

داداش کوچیکه با قیافه ای لهو لورده: فرار می کنن؟

من نمیدونم یعنی این مغز تا چه حد باید درگیر باشه که نتونه شجاعانه دفاع کردن رو به زبون بیاره. البته از مغزی که 7 ساعت از 14 ساعت بیداری رو داره می نویسه انتظار بیشتری نمیشه داشت.

یادش بخیر معلم کلاس چهارم و پنجم ابتدایی ما آقای حیدری بود. تو همین مدرسه ای که الان داداش کوچیکه درس میخونه. آقای حیدری سر ساعت علوم همیشه ما رو میبرد واسه تحقیق یادش بخیر خیلی مزه میداد. هنوز تحقیق درباره جلبک ها و هزار پایی که کرده بودم تو شیشه و فهمیدم رو کمرش راه راهه و ماری که بهمن مجرد  کرده بود تو آب الکل  و آورده بود مدرسه یادمه.

شاید بی ذوق تر و بی استعداد تر از من تو نقاشی پیدا نشه. ولی سوم ابتدایی که بودم و آقای رحیمی معلم ما بود فیل می کشیدم از فیل های هندوستان واقعی تر. تازه مجبورمون کرده بود براش نامه بنویسیم و پست کنیم در خونش! ای خدا پدرم در اومد تا تونستم یه نامه تشکر بنویسم ولی خیلی حال کردم انگار دیگه از هیچی خجالت نمی کشیدم!

مدیر ما آقای عسگرپور همیشه سر صف بعد آیه "بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را" نکته بهداشتی می گفت. یکیش یادمه گفته بود که معده سنگ ریزه رو هضم می کنه ولی ناخن و مو رو نمیتونه هضم کنه. ولی مدیر این داداش ما فقط بلده نامه بنویسه پول بگیره و هر سال قمپض در کنه میخوام مدرسه رو غیر انتفاعی کنم. همون مدرسه ای که آقای عسگر پور و بابا مامانای هم سنای من با هزار جور بلا ساخته بودن.

انصافا ما واسه خودمون نخبه ای بودیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 21:50  توسط محسن  | 


**** برگرفته از طرحی تو حموم! ****

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 20:1  توسط محسن  | 

همین چند لحظه پیش یک تصویر از فلیکر دانلود کردم. مربوط بود به آمار مرگ و میر در 300 روز گذشته. (البته دو روز پیش سیصدمین روز از سال 2009 بود) در این سیصد روز 50182850 نفر مردن.

این تصویر عوامل بیماری رو به چهار گروه تقسیم کرده بود که بیماری های غیر واگیر با آماری برابر با 29577830 نفر رتبه اول، بیماری های واگیر دار با 8029374 نفر قربانی رتبه دوم، مرگ به وسیله آسیب دیدگی با 4544406 کشته چهارم و عوامل دیگه با 6596691 کشته رتبه سوم رو داشت.

نکته جالب توی این تصویر آمار کشتار آنفولانزای خوکی بود که با یک اسکلت ترسناک نشون داده شده بود. اسکلتی که خودمون ساختیم و قرمز و قرمزتر کردیمش بعد متوجه شدیم از آنفولانزای معمولی هم بی خطر تره! این بیماری در این سیصد روز 5850 نفر رو راهی قبرستان کرد. حالا به طور اجمال آمار کشتار برخی از بیماری ها رو ببینیم.

بیماری های قلبی و عروقی: بیش از 14.5 میلیون نفر

سرطان: تقریبا 6.5 ملیون نفر

بیماری های تنفسی: بیش از 1.5 میلون نفر

ایدز: بیش از 2.5 میلیون نفر

بیماری های کودکان: تقریبا یک میلیون نفر

تصادفات خیابانی: بیش از یک میلیون نفر

جالب اینجاست که تنها آمار مرگ و میر به وسیله جزام (5440) از آنفولانزای خوکی کمتره.

چون کیفیت تصویر کمی پایین بود نتونستم همه بیماری ها رو بخونم. (برای دیدن تصویر بزرگ روی تصویر بالا کلیک کنید)

منبع این آمار اینجاست که از آمار رسمی سازمان بهداشت جهانی استفاده می کنه. آمار مرگ و میر به وسیله آنفولانزای خوکی هم از اینجاست.

منبع:  Swine Flu Mortality

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 17:13  توسط محسن  | 
می خواستم برم نوشهر. سوار ماشین شدم. راننده یه پسر جوون 26 27 ساله بود کنارش یه دختری انگار هم سنش و انگار زن یا نامزدش نشسته بود. من عقب پشت راننده بودم کنارم یه دختر انگار هم سن خودم و تقریبا تپل بود و کنار دختره هم یه خانومی چادری نشسته بود که دستش یه کتاب کوچیک دعا بود. احتمالا اون خانوم هم تپل بود چون داشتم له می شدم.

راننده و احتمالا زنش داشتن پشت سر فک و فامیل حرف می زدن. فکر کنم از اونایی بودن که تو فامیل زیاد برو بیا نداشتن. (آخ پسر این ایگلز چه قشنگ میخونه). من داشتم به بیرون از پنجره نگاه می کردم و دختر کنارم داشت با موبایلش ور می رفت. از این موبایل انگشتیا بود که می شد با انگشت توش نوشت!!! یه چند لحظه ای تو موبایلش نگاه انداختم و نگاهم رفت رو صورتش که اونم به من نگاه کرد. قیافه من شاداب بود اونم خندید بازم سرشو کرد تو موبایل انگشتی. (کاش مشکلی براش پیش اومده بود و موبایلش رو می داد براش درست کنم!) دیدم اِ اونم خانوم چادریه چپ چپ منو نگاه می کنه. خوشش نیومد که چرا سطح روابط اجتماعیم تا این اندازه بالاست. به قول دوستم دانشگاه آزاد هرچی بیخود باشه سطح روابط اجتماعی رو بالا میبره.

رسیدیم به نزدیکای سلمانشهر که دختر تپله موبایلش رو کرد تو کیفش و یه خمیازه کوچوکو با صدایی تقریبا گرفته کشید و انگار خوابش می اومد. حس کردم خانوم چادریه خوشش نیومد دختر تپله خمیازه کشید چون یه تکونی به خودش داد. انصافا صدای پچ پچ دعا خوندنش خیلی خوب بود دوست داشتم. راننده یه متلک کوچولو بار زنش کرد و زنش بازوشو نیشگون گرفت. بازم خانوم چادریه خوشش نیومد. دختر تپله که خوابیده بود سرش به طرف من خم شد من داشتم به جزوه ای که دستش بود نگاه می کردم واسه همین متوجه نشدم که خانوم چادریه خوشش اومد یا نه.

به کلار آباد که رسیدیم سر دختره کاملا رو شونه من بود. البته خانوم چادریه متوجه بود که تقصیر هیچکدومون نیست و منم الان خیلی معضب هستم ولی بدجور یه جوری شده بود. یکم که رو شونم خوابیده بود دیگه پهلوم درد گرفت ولی دلم نمیومد بیدارش کنم خانوم چادریه هم که گیر نداده بود. ولی سعی کردم یه تکونی به خودم بدم که راننده یه نگاهی به آینه انداخت و با خنده گفت بزار راحت باشه. زنش برگش خندید منم یه خنده اختصاصی بهش کردم. اینجا بود که رگ غیرت خانوم چادریه باد کرد و النگوش کیپ مچ دستش شد و تقریبا بلند گفت استغفرالله. زن راننده گفت خانوم طفلکی خوابه دست خودش نیست که. منم دیدم داره ازم دفاع می کنه پریدم وسط گفتم مادر چیکار کنم الان خوابیده تکونم نمیخوره و آهسته گفتم ماشالله تپلم که هست و خانوم چادریه شنید.

خانوم چادریه گفت پسرم یه لحظه این بغل نگه دار. راننده گفت مادر جان اشکال نداره بیدارشش کنید و به زنش گفت بیدارش کن. خانوم چادریه گفت نه آقا شما یه لحظه این بغل واستا. ماشین موند. من گفتم عجب مصیبتی شدا.

خانوم چادریه خیلی آهسته زد به شونه دختره و گفت دخترم؟ عزیزم؟ دختر تپله بیدار شد. دید رو من پهن شده و یهو سرخ شد (صورت دختره خیلی سفید بود). گفت ای وای ببخشید خوابم بردا.

خانوم چادریه گفت دخترم یه لحظه بیا بیرون جامونو عوض کنیم. من به خودم گفتم درسته جای مادرمی ولی نا محرم نا محرمه تو اگه رو شونه من بخوابی میدونی چی میشه؟ کل دعا و نیایشت باطل میشه که هیچ، .... هم میشه.

ماشین دوباره راه افتاد. دلم واسه دختر تپله تنگ شد که چرا اندازه یه نفر باهام فاصله داره. چه باحال رو شونه من خوابیده بود. عطر خوش بویی هم داشت کلا ارزش پهلو درد گرفتن رو داشت. کاش یه شب یلدا رو شونه من خوابیده بود و خانوم چادریه هم تو ماشین نبود کاش... (پدر سگ جنبه داشته باش)

دور از چشم خانوم چادریه سرمو کردم اونور یه نگاه به دختره بندازم که خانوم چادریه منو دید. منم که دیگه یکم ازش عقده به دل داشتم به حالت شوخی گفتم بیچاره خوابش پرید. دختر تپله خندید خانوم چادریه هم دید که حریف من یکی نمیشه بی اعتنا سرش رو کرد تو کتاب دعاش و بازم خیلی قشنگ زمزمه می کرد.

تو دست خانوم چادریه اندازه یه جعبه پرتقال دستبند طلا بود. با خودم گفتم احتمالا تو کیف دختر تپله هم باید اندازه یه جعبه پرتقال شارژ ایرانسل باشه. تو جیب منم یه نخ مگنا سفید بود که بدجور وسوسم کرده بود.

چرا به نوشهر نمیرسیم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 18:33  توسط محسن  | 
(این مطلب به روز شده است. لطفا ابتدا از اینجا مطلب تکمیلی را بخوانید)


البته قبل از هر چیزی بگم اصلا خوش نداشتم تو وبلاگم مطالب کرک و این حرفا بنویسم ولی فکر کنم خیلی ها مثل من بعد از دانلود کردن 500 مگ فایل به در و دیوار فحش داده باشن. چون این نسخه هایی که من دیدم همه نسخه آزمایشی بودن و سریالها بعد از یک ماه باطل می شدن و دیگه هیچ کاری نمی شد کرد.

جریان از این قراره که من چند ماه پیش از یکی از سایت ها پربازدید دانلود فارسی که خودم هم خیلی دوستش دارم برنامه نرو 9 رو دانلود کردم ولی کرک نشد. حتی الان که تو سایت گشتم دیدم اثری از برنامه نیست مثل اینکه خودشونم فهمیدن خیلی ها مثل من رفتن تو کما. حتی بعضی از سایت ها این برنامه رو می فروختن که من در جریان نیستم این فروشی ها قابل کرک شدن بودن یا نه. به هر حال من یک راه خیلی ساده برای کرک این برنامه پیدا کردم که فکر کنم به درد بخور باشه. سرچ هم نکردم ببینم مطلبی هست یا نه. بیشتر این مطلب هم فقط یک ترجمه از یکی از فایل های تورنت هست.

برای کرک نرو 9 اول از همه تاریخ سیستم خودتون رو به ژانویه 2009 تغییر بدین (مثلا 19 ژانویه 2009 که خودم انجام دادم) بعد از اتمام کار می تونین تاریخ رو به روز کنین.

بعد فایل نصب برنامه (ستاپ) رو اجرا کنید و قسمتی که سریال میخواد سریال زیر رو وارد کنید.

8M01-20CX-4294-TL10-U4U0-UKE2-MMT7-AHWX

تا اینجا طبق تاریخ ژانویه 2009 نسخه آزمایشی نرو 9 نصب شده. تاریخ رو تغییر ندین.

حالا  Kaymaker از اینجا دانلود کنید. (البته بعضی آنتی ویروس ها ممکنه ویروس تشخیص بدن ولی این کرک همون کرکیه که از سایت دانلودی که گفتم دانلود کردم. (می بینین چه صادقه این پسر؟)

کرک رو که دانلود کردین اینترنت رو قطع کنید و کرک رو اجرا کنید. کرک اتوماتیک سریال های نرو آزمایشی رو پاک می کنه و گزارش هم میده، ولی اگه این کار رو نکرد روی دکمه Remove All Serials کلیک کنید.

بعد از این کار روی دکمه Reset white list کلیک کنید.

دقت کنید که کادر Product روی Nero 9 HD تنظیم شده باشه. حالا Generate رو فشار بدین و سپس دکمه Add to white list کلیک کنید.

بعد از انجام مراحل بالا برین به مسیر روبرو         C:\Program Files\Common Files\Nero\AdvrCntr4 

فایل NEROPATENTACTIVATION.EXE رو به PATENTACTIVATION.EXE تغییر نام بدین.

حالا می تونین تاریخ سیستم رو به روز کنین. من اینطوری کرک کردم. 

THIS SHIT WORK F-U-C-KING GREAT! YEA BOI  !!


DIRECTIONS by. MR JUST (ته دستورالعمل این رو نوشته بود خدا حفظش کنه!)

بیشتر بخوانید!

ویروس کشی من در آوردی خودم

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 23:31  توسط محسن  | 
(برای دیدن تصاویر بزرگ روی عکس ها کلیک کنید)

این گرگ ایبریایی پرنده با چشمانی خیره به طعمه ی آن سوی حصار برنده جایزه بهترین عکس حیات وحش سال 2009 شد. عکاس این عکس خوزه لوئیز رودریگوئز از اسپانیا است.



عکس زیر به نام موج سارها (Starlig wave) هم برنده جایزه بهترین عکس سیاه و سفید این مسابقه شد. این ابر سیاه که به وسیله دنی گرین گرفته شده است، در نگاه اول شبیه به یک نقاشی با مداد است؛ ولی در واقع تصویری از صدها هزار سار وحشت زده از یک شاهین شکاری است که برای فرار از چنگالش اینگونه به رقص در آمده اند.



این عکس در گرتنا گرین روستایی در جنوب اسکاتلند گرفته شده است که در این آشیانه تا 1.5 میلیون پرنده در آسمان پرواز می کند. دنی گرین در مسابقات سال های گذشته هم جوایز بسیاری در بخش های مختلف برده بود.

فرگوس گیل 16 ساله هم با تصویر زیر برنده جایزه بهترین عکس بخش 15 تا 17 سال مسابقه شد.



شاید وجود دانه های غله در زمستان عجیب به نظر برسد؛ ولی فرگوس می گوید او این دانه ها را از تابستان برای عکسی جذاب کنار گذاشته بود. هنگامی که هواشناسی پیش بینی کرد قرار است برف ببارد او این دانه ها را در حیاط خانه اش گذاشت. چون تمامی گیاهان زیر برف پنهان بودند ده ها پرنده بر سر این دانه ها مشغول دعوا شدند.

در یکی از شگفت انگیز ترین عکس های این مسابقه گربه ای با روباهی سه برابر بزرگ تر از خود شاخ و شانه می کشد. این گربه به اسم ریسکا متعلق به ایگور شیلنوگ (Igor Shplilenok) عکاس روسی این عکس است که به همراه صاحب خود به سفری چهار ماهه در منطقه ای پوشیده از یخ رفته بود.



این میمون ها هم در هند بر سر قطره ای اب که هر پنج دقیقه از شیر خارج می شود مشغول دعوا هستند. عکاس این تصویر اندرو فورسیث از بریتانیا است.



مسابقه بهترین عکاس حیات وحش سال ویولیا (Veolia Environement Wildlife Photographer of the Year) توسط موزه تاریخ طبیعی و مجله حیات وحش بی بی سی برگزار می شود.

منبع          Wildlife Photographer of the Year 2009 prize goes to leaping wolf              
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 19:25  توسط محسن  | 
درباره
یک مترجم خوب باید شاعر خوبی باشد...

  RSS