تبليغاتX
کنار گود نشستی میگی لنگش کن
ترجمه ها و نوشته های یک مترجم تازه کار

از در قلیون کش خونه می ریم بیرون.

من: اوه اوه اوه وات اِ فاکینگ دِی

اونا: هه هه هه

این یکی: تو عجب گیری به این کلمه دادیا.

من: من منظورم یچی دیگست شما افکارتون خرابه.

اونا: هه هه هه

اون یکی: راست میگه هه هه هه.

-------------------------------------------

دیروز تو صفحه راهنمای همشهری یه جایگزینِ حرفه ای واسه "از شیر مرغ تا جون آدمیزاد" پیدا کردم. این بود:

"از ترازوی طلا کش تا باسکولِ تریلی کش." هه هه هه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 13:58  توسط محسن  | 

در برونسویک (ایالت جورجیا)، به رستوران هادل هَوس وارد شدم؛ چون همه ی میز ها پر بودند، پشت پیشخوان نشستم. لیست غذایی را برداشتم و در حالی که داشتم تصمیم می گرفتم صبحانه سفارش بدهم یا اینکه یک سره ناهار بخورم، به گزینه های متنوع نگاه می انداختم.

کسی به شانه ام زد و گفت: "ببخشید."

سرم را بالا بردم و برگشتم تا زن نسبتا زیبایی را که پشت سرم ایستاده بود ببینم.

از من پرسید: "شما راجر نیستید؟"

جواب دادم: "بله." کمی سردرگم بودم؛ چون آن زن را تا حالا ندیده بودم.

در حالی که به میزی کنارِ درِ دستشوئی اشاره می کرد، گفت: "من باربارا هستم و همسر من هم تونی."

به مسیری که به من نشان داد نگاهی انداختم، ولی مردی را که آنجا تنها پشت میز نشسته بود، به جا نیاوردم.

به او گفتم: "متأسفم؛ من...؛ آه؛ من...؛ من گیج شدم. فکر نکنم که شما رو بشناسم؛ ولی من راجر هستم؛ راجر کایزر."

به من گفت: "تونی کلکستون، دبیرستان لندُنِ جکسون ویل، فلوریدا؟"

گفتم: "واقعا متأسفم. این اسم اصلا آشنا نیست."

چرخید و به سمت میزش به راه افتاد و نشست. فورا با شوهرش به صحبت مشغول شد؛ می دیدمش که گاهی روی صندلی اش می چرخید و مستقیم به من نگاه می کرد.

در آخر، تصمیم گرفتم که صبحانه و یک فنجان قهوه ی بدون کافئین سفارش بدهم. آنجا نشسته بودم و پیوسته به مغزم فشار می آوردم تا به یاد بیاورم که این تونی کیست.

با خودم فکر کردم که باید او را بشناسم.دلیلی داشت که من را شناخت. فنجان قهوه ام را بالا بردم و کمی نوشیدم. ناگهان مثل درخشش رعد به خاطرم آمد.

در حالی که روی صندلی ام می چرخیدم و به او نگاه می کردم، به خودم گفتم: "تونی، تونی قلدره. قلدر کلاس جغرافی سال هفتم.

چند بار اون نامرد جلوی دختر های کلاس گوش های بزرگ من رو مسخره کرد؟ چند بار این بی معرفت به خاطر اینکه پدر و مادر نداشتم و در پرورشگاه بزرگ شدم به من خندید؟ چند بار این لندهورِ زورگو من رو به جالباسی های راهرو کوبید، برای اینکه خودش رو به بقیه ی بچه ها مثل یه مرد بزرگ نشون بده؟"

<2>

تونی دستش را بلند کرد و برای من تکان داد. لبخندی زدم و برایش دست تکان دادم و برگشتم تا صبحانه ام را بخورم.

با خودم می گفتم: "خدایا! خیلی لاغر شده. اون پسر تنومندی که از سال 1957 به یاد دارم نیست."

ناگهان صدای شکسته شدن ظرف ها را شنیدم. سریع به اطراف چرخیدم تا ببینم چه اتفاقی افتاده است. تونی، هنگامی که سعی می کرد صندلی چرخ دارش را، که هنگام صرف ناهار در راهروی دستشوئی بود، بگیرد، به طور تصادفی به چند ظرف برخورد کرد و آنها را به زمین انداخت. خدمتکاری به آنجا رفت تا تکّه های ظرف ها را جمع کند و من صدای معذرت خواهی تونی و همسرش را می شنیدم.

وقتی تونی، در حالی که همسرش او را می آورد، به سمت من آمد، سرم را بالا آوردم و لبخندی زدم.

سرش را به سمت من آورد و گفت: "راجر"

من هم در جواب سرم را به طرف او بردم و گفتم: "تونی"

به آنها، که به آرامی به سمت یک ون بزرگ مجهز به بالابر صندلی چرخ دار می رفتند، نگاه می کردم.

نشسته بودم و به همسرش که به زحمت تلاش می کرد تا بالابر را پایین بیاورد، نگاه می کردم؛ ولی بالابر کار نمی کرد. در آخر، بلند شدم و صورت حساب را پرداخت کردم و به سمت آنها به راه افتادم.

پرسیدم: "مشکل چیه؟"

تونی گفت: "لعنتی گاهی گیر می کنه. همسرش از من پرسید: " میشه به من کمک کنی تا به داخل ببرمش؟"

گفتم: "فکر کنم بتونم." صندلی چرخ دار را گرفتم و تونی را به سمت درِ مسافرین بردم.

در را باز کردم و گیره های صندلی چرخ دار را قفل کردم.

"خب عزیزم، دستت رو دور گردنم حلقه کن." خم شدم و دور کمرش را گرفتم و با احتیاط به سمت صندلی کنار راننده بلندش کردم.

وقتی تونی گردنم را رها کرد، به سمت پاهایش خم شدم و یکی یکی آنها را مرتب کردم تا در مقابلش قرار بگیرند.

مستقیم به چشمانم نگاه کرد و گفت: "یادت میاد، نه؟"

گفتم: "یادم میاد، تونی"

به آرامی گفت: "حدس می زنم داری فکر می کنی که ´از هر دستی بدی با همون دست می گیری ´"

با ظاهری عبوس روی صورتم جواب دادم: "هیچ وقت همچین فکری نکردم تونی"

<3>

تونی برگشت و دو دست من را گرفت و به شدّت فشرد.

از من پرسید: "احساسی که من الان دارم همون احساسی نیست که وقتی توی پرورشگاه زندگی می کردی داشتی؟"

جواب دادم: "تقریبا تونی. تو خیلی خوش شانسی. کسی که تو داری و به اینور و اونور می برتت، عاشقته. من هیچکی رو نداشتم."

دستم را به داخل جیبم بردم و یکی از کارت هایی را که شماره تلفن خانه ام روی آن نوشته شده بود، به او دادم.

به او گفتم: "گاهی بهم زنگ بزن؛ یه ناهاری با هم بخوریم." هر دو خندیدیم.

آنجا ایستاده بودم و به آنها که به سمت بزرگراه می رفتند، نگاه می کردم، و در آخر، در تقاطع جنوبی محو شدند. امیدوارم گاهی با من تماس بگیرد. او تنها دوست من از روز های دبیرستان خواهد شد.

نویسنده: راجر دین کایزر

مترجم: من!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 13:41  توسط محسن  | 
درباره
یک مترجم خوب باید شاعر خوبی باشد...

  RSS