خب فقط بگم که خیلی سخت بود؛ من رو به چالشی فرسایشی در طول صد و بیست دقیقه کشید. واقعا آزمونی بود که نابغه ها رو از سیاهی لشگر ها جدا می کرد. هفتاد نفری شرکت کرده بودند که بیست نفر مربوط به آزمون SCE بودند.قسمت اول که قسمت توانایی های شنیداری بود رو نسبتا خیلی خوب جواب دادم؛ تمرکزم رو وسط یکی از سوال ها از دست دادم ولی جمعش کردم. تا اینجا همه چیز خیلی خوب پیش رفت. البته یک مشکل هم اینجا بود که هر مکالمه تنها یک بار پخش می شد و من خبر نداشتم؛ فکر می کردم دو بار پخش میشه!
به پل صراط رسیدم؛ یعنی بخش واژگان. همیشه خودم همه جا گفته بودم که در واژگان خیلی ضعیف هستم و هنوز هم این مشکل برطرف نشده. البته سی سوال و صدو بیست کلمه در بخش واژگان وجود داشت که فکر کنم همون صد و بیست کلمه ای بود که من در زبان انگلیسی نمی دونستم! کلماتی بودند که فقط برای امتحان و تست به درد میخوردن و صد دینار برای مکالمه فایده نداشتند. همۀ جمله ها رو بلد بودم و ترجمه می کردم ولی نمی دونستم که کدوم یکی از چهار کلمه باید بیاد توی جای خالی. بخش واژگان به زرس (ضرص؟ ظرص؟ ضرث؟ ...؟) قاطع شانسی جواب داده شد؛ و به احتمال زیاد به خاطر همین واژگان قبول نمیشم. از فردا آموزش فقط واژه؛ زبانشناسی و گرامر و اصول ترجمه چی چیه بابا بچسب به کلمه. دیگه ختم کلام واژگان منو درگیر کرده که قبول نمیشم.
رسیدم به گرامر پرچمم رفت بالا، ولی وقتی به ستون واژگان نگاه می کردم غم در چشمانم قابل رویت بود! از بیست تا سوال گرامر به احتمال زیاد همه درست جواب داده شدند. دختری که بغل دست من قسمت واژگان رو پر کرده بود گرامر هیچی جواب نداده بود! چه فایده که واژگان سی تا بود و گرامر بیست تا! یکم توی گرامر روحیه گرفتم ولی خب واژگان کمرم رو شکونده بود.
رسیدیم به درک مطلب (Reading Comprehension) متن اول خیلی آسون پاسخ داده شد دربارۀ زبان اسپرانتو بود، ولی صفحۀ بعدش هم سه تا سوال دیگه داشت که وقتی داشتم به متن بعدی جواب می دادم متوجه شدم و باز هم تمرکزم به هم ریخت و حالم بازم گرفته شد. متن دوم دربارۀ معادن طلای کالیفرنیا بود که نسبت به متن اول خیلی سخت تر بود ولی خوب پاسخ دادم.
قسمت سوم یک متنی بود که یکی در میان پاراگراف هاش رو خالی گذاشته بودند که باید از بین چند پاراگراف در هم بر هم انتخاب می کردیم؛ متن خیلی سخت و گیج کننده ای بود ولی همه رو صد در صد درست جواب دادم مطمئنم. هنوز واژگان داره اعصابم رو خورد می کنه.
سوال آخر هم متنی بود که ده تا جای خالی داشت که جاش باید فقط یک کلمه می گذاشتیم که اون هم خوب جواب دادم. متنش دربارۀ فزق بین خانواده ها در چندین سال های قبل (گروه اسمی رو داشتین؟) و خانواده های این سال های کنونی (بازم داشتین؟) بود.
در این لحظه برگشتم که به سوال های واژگان به صورت شانسی جواب بدم و همین کار رو هم کردم؛ رشت شلاقی بارون می اومد و رعد و برق شدیدی نواخته می شد وقتی به هر سوال به صورت شانسی جواب می دادم!
آزمون خیلی سخت و خوبی بود. اگر یک ماه قبل از آزمون یک مروری به کتاب words you need to know 1100یک نگاهی می انداختم الان وضعم بهتر بود. فکر نکنم قبول بشم. مصاحبه هم افتاد روز عروسی پسر خالم! موندم عروسی برم یا مصاحبه بدم.
+ نوشته شده در ساعت 21:25  توسط محسن
|
پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388
فردا ميرم رشت که در آزمون SCE کانون زبان ايران شرکت کنم. تعريفي که کانون زبان براي اين آزمون و مدرکي که ارائه ميده اينه: "آزمون مدرک حرفهاي SCE) Senior Certificate in English) به منظور ارزشيابي توان زباني زبان آموزان در استفاده از زبان انگليسي و شاخص ميزان تسلط آنها به مهارتهاي خواندن، صحبت کردن و شنيدن ميباشد.... موفقيت در آزمون SCE بيانگر تسلط خوب اين افراد در استفاده کاربردي و آکادميک از زبان انگليسي تلقي ميگردد."
دليل اصلي من هم براي شرکت تو اين آزمون اينه که ببينم اصلاً کجاي کارم. از اواخر سوم راهنمايي که وارد کانون زبان شدم تا امروز يک سره با زبان انگليسي سر و کار داشتم. شايد مزيت اين آزمون نسبت به آزمون کنکور سراسري سال قبل اين باشه که درس عمومي در کار نيست! چون من زبان تخصصي رو خيلي خوب تست زده بودم.
براي اين آزمون هيچي نخوندم؛ نه اينکه اين چند مدت اصلا مطالعه نداشتم، ولي براي اين آزمون نبود. مي خوام برم آزمون بدم ببينم تو 4 سالي که کانون زبان رفتم و اين سه ترمي که دانشگاه بودم در چه سطحي قرار دارم. حالا بماند که مدرکي که بعد از قبولي احتمالي مي گيرم خودش کلي انگيزه هست و ميشه گفت قدم اول براي موفقيت هاي بعدي ميشه. از همون اول هم هميشه به اين آزمون فکر مي کردم.
در کانون زبان تا سطح High Inremediate2 رفتم ولي مثل يک هرم در شهر کوچيک ما ديگه زبان آموزي نبود که کلاس هاي سطوح بالاتر تشکيل بشن! واسه همين ولش کردم و تا اينکه سر از دانشگاه در آوردم.
حالا اگه قبول نشم چي ميشه؟ من که از اول هم گفتم اصلا از خودم مطمئن نيستم ولي اضطراب هم ندارم. ولي اگه قبول نشم واقعا درصد سرخوردگي خيلي ميره بالا! يعني پسر تو هفت هشت ساله الکي فرهنگ لغت ورق ميزني!
حالا فردا بشه با دوستم و هم کلاسيم محمد ميريم گزينه ميشيم ببينيم چطوريه. به قول محمد انگار فقط ما دوتا از تنکابن شرکت کرديم و اگه قبول نشيم هم کسي نميفهمه، البته قبل از اين مطلب که دارم علني مي کنم! فردا امتحان کتبي رو ميديم و يک مصاحبه اي هم ميمونه که هنوز نميدونم کي انجام ميشه.
+ نوشته شده در ساعت 14:6  توسط محسن
|
سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388
میدونین چرا سلول های زنده پیر میشن؟
در جواب این سوال باید گفت که سلولی که در گذر عمر، دچار آسیب دیدگی در دی ان ای خودش می شود، برای ممانعت از تکثیر این دی ان ای ، سیگنال هایی از خود آزاد می کند.
هدف این سیگنال ها میتوکندری (بسته های مولد انرژی در سلول) سلول است که باعث تولید مولکول های رادیکال آزاد در سلول شده، و باعث نابودی یا عدم توانایی در تکثیر آن می شود. به این شکل یک سلول آسیب دیده با نابودی خود مانع از ایجاد سرطان می شود.
پیش از این، تمرکز زیست شناسان روی تلومر، لبه های جفاظتی انتهای کروموزم سلول های انسانی بود، ولی با این یافته دیگر اهمیت چندانی ندارد.
اینطوری پیر میشن، چون معرفت دارن!
Scientists discover the secret of ageing
+ نوشته شده در ساعت 8:7  توسط محسن
|
شنبه بیست و چهارم بهمن 1388
بومی ها در پاییز، از رئیس قبیلۀ خود پرسیدند که امسال زمستان هوا سرد می شود یا نه. چون او جواب آنها را نمی دانست،گفت که زمستان سردی در راه است؛ و اعضای قبیله باید برای آمادگی در برابر آن چوب ذخیره کنند.
او رئیس خوبی بود؛ پس به باجۀ تلفن رفت، و با ادارۀ هواشناسی تماس گرفت و پرسید: «آیا امسال زمستان هوا سرد می شود؟»
کسی که پشت خط بود جواب داد: «قطعاً این زمستان هوا سرد می شود.»
بنابراین، رئیس به قبیله برگشت، و به مردم دستور داد تا برای مقابله با سرما، سریع تر باشند و چوب بیشتری جمع آوری کنند. هفتۀ بعد او دوباره با ادارۀ هواشناسی تماس گرفت: «آیا زمستان هوا خیلی سرد می شود؟»
شخص مقابل جواب داد: «بله، زمستان خیلی سردی در راه است.»
دوباره، او به قبیله اش برگشت، و به مردم دستور داد تا هر تکه ای از چوب را که پیدا می کنند ذخیره کنند. دو هفته بعد دوباره با ادارۀ هواشناسی تماس گرفت: «آیا کاملاً مطمئن هستید که در زمستان هوا خیلی سرد می شود؟»
شخص مقابل جواب داد: «بله، کاملاً مطمئن هستیم؛ بومی ها دیوانه وار چوب جمع می کنند.»
+ نوشته شده در ساعت 16:2  توسط محسن
|
جمعه بیست و سوم بهمن 1388
دو نوع خواهش وجود دارد؛ خواهش بزرگ و خواهش کوچک. بزرگی آن را می توان از مدّت مکث درخواست کننده بعد از گفتن «ممکن است لطفی به من بکنی...» اندازه گرفت. هرچه خواهش کوچکتر؛ مکث کوتاه تر. «ممکن است لطفی به من بکنی و آن مداد را به من بدهی؟» هیچ مکثی وجود ندارد. خواهش های بزرگ اینگونه اند: «ممکن است لطفی به من بکنی...» هشت ثانیه می گذرد. «خب؟ چی؟»
«...خب.» هرچه وقت بیشتری برای بیان خواهش صرف شود، لطف دشوارتری در راه است.
انسان تنها موجودی است که خواهش می کند. حیوان ها اینگونه نیستند. یک سوسمار به بالای سر یک سوسک نمی رود و نمی گوید: «ممکن است لطفی به من بکنی و تکان نخوری، دوست دارم زنده بخورمت.» این خواهشی بزرگ و بدون مکث است.
George Yule, The Study of Language, 3rd Ed., P. 124.
البته نویسندۀ این مطلب مثل اینکه اهل تعارف و رو در بایستی نبود. وگرنه حیوان ها هم اهل خواهش هستند و هم اهل لطف. سگ از صاحبش خیلی خواهش می کنه ولی خب تعارف نداره! خروس ها هم به مرغ ها خیلی لطف می کنن و هرچی پیدا می کنن مرغ ها رو خبر می کنن، مرغ ها هم تعارف نمی کنن و می خورن!
نتیجه می گیرم که آن چیزی که ما رو از حیوانات متمایز می کنه شعور نیست، بلکه تعارف و رو در بایستیه!
+ نوشته شده در ساعت 15:21  توسط محسن
|
چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388
Translation is like a woman. If it is beautiful, it is not faithful. If it is faithful, it is most certainly not beautiful.«ترجمه مثل زن است، اگر زیبا است، وفادار نیست، اگر وفادار است، به احتمال بسیار زیاد زیبا نیست.»
البته هیچی تو این این ضرب المثل (نقل قول؟؟) صادق نیست. مثال نقصش هم ترجمه های خودم که هم وفادار هستند و هم زیبا (می دونم خیلی زیبا ولی شکست نفسی بود). البته در مورد زن ها هم من نظری مخالف این جمله دارم.
میگن این یک ضرب المثل ایتالیایی هست (فن ترجمه صفحۀ فلان!) ولی تو همونجا می گن که فرانسویه! ولی اصلاً این دو تا زبان به من مربوط نیستن.
+ نوشته شده در ساعت 18:56  توسط محسن
|
«ترجیح میدهم با کفش هایم در خیابان راه بروم و به خدا
فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم
فکر کنم!» علی شریعتی
«از درون مضحکه. باد خالی» محسن انصاری جاوید
«مثل یک فراری نو به نظر میرسه که موتورش از درون در حال پوسیدنه» کیانو ریوز
"I prefer to walk in the street and think about God instead of sitting in the mosque and being worry of my shoes" Ali Shariati
"It's ridiculous inside. Zero, zilch." Mohsen Ansari Javid
"It's like a new Ferrari whose motor is petrifying inside." Keanu Reeves
+ نوشته شده در ساعت 20:47  توسط محسن
|
الان که خواستم کارنامۀ یکی از دوستان رو چاپ کنم، باید حتماً از اینترنت اکسپلورر 7 یا پایین تر!!! استفاده می کردم. در ویندوز هفت هم که خبری از این اجناس آنتیک نیست و برای این کار از برنامۀ باحال IETester استفاده می کنم. الان متوجه شدم که نسخۀ جدیدش هم اومده و یک سری به وبسایتش زدم و به یک پیغام جالب رسیدم با این مضمون:

جالب اینجا بود که این بابا که از اینترنت اکسپلورر داره معروف میشه و روزی می خوره حتی به نسخۀ هشتم هم رحم نکرده و همه رو با هم ویدئو کاست به حساب آورده.
هجمۀ تخریب ها علیه اینترنت اکسپلورر بالاست آقا این عادلانه نیست!!!
دل کندن از اینترنت اکسپلورر 6 برای مایکروسافت
سخت است
اینترنت اکسپلورر 6 باید بمیرد تا وب پیشرفت کند
+ نوشته شده در ساعت 21:6  توسط محسن
|
«زندگی را مثل یک بازی تصور کن که در آن با پنج توپ بازی می کنی. آنها را کار، خانواده، سلامتی، دوستان و نفس می نامی؛ و باید همۀ آنها را در هوا نگه داری. زود متوجه می شوی که کار یک توپ پلاستیکی است؛ اگر از دستت رها شود دوباره به سمت تو بر می گردد. امّا جهار توپ دیگر - خانواده، سلامتی، دوستان و نفس - از شیشه ساخته شده اند. اگر یکی از آنها بیافتد، به طور جبران ناپذبری ترک بر می دارد، صدمه می بیند، می شکند، یا حتّی تکه تکه می شود. آنها هرگز به یک شکل نمی مانند. باید این را بدانی و برای ایجاد تعادل در زندگی ات همّت کنی.»
برایان دایسون مدیرعامل سابق شرکت کوکاکولا

“Imagine life as a game in which you are juggling some five balls in the air. You name them-work, family, health, friends, and spirit-and you are keeping all of these in the air. You will soon understand that work is a rubber ball. If you drop it, it will bounce back. But the other four balls-family, health, friends, and spirit-are made of glass. If you drop one of these, they will be irrevocably scuffed, marked, nicked, damaged, or even shattered. They will never be the same. You must understand that and strive for balance in your life.”
+ نوشته شده در ساعت 20:52  توسط محسن
|
سرویس
فرهنگ لغت گوگل هم ارائه شد. زبان های مختلفی به وسیلۀ فرهنگ لغت گوگل پشتیبانی میشن ولی هنوز خبری از فارسی نیست. البته نباید زیاد تعجب کرد چون هنوز ما یک فرهنگ لغت انگلیسی به فارسی مناسب در خود ایران نداریم و به روز ترین فرهنگ لغت ها مربوط به حداقل هفت هشت سال پیش میشن.
به هر حال اولین کاری که کردم رفتم سراغ فرهنگ لغت انگلیسی به اتگلیسی و چند تا کلمه رو که جستوجو کردم دیدم سبک تعریف و آوانگاری و بقیۀ اطلاعات خیلی شبیه به فرهنگ های دانشگاهی هست (Advanced Learner's Dictionaries). بیشتر که تمرکز کردم دیدم این فرهنگ لغت شباهت خیلی خیلی زیادی به فرهنگ لغت Collins COBUILD Dictionary داره. فرهنگ لغت کالینز برای بیان تعاریف از یک سبک خیلی خیلی منحصر به فردی استفاده می کنه. اگه بخوام سبکش رو برای یک کلمۀ فارسی توضیح بدم به این صورت در میاد. مثلا مصدر "خوردن" در فرهنگ کالینز اینطوری تعریف میشه:
وقتی شما چیزی را بخورید، آن را به داخل دهان خود می گذاربد، می جوید و می بلعید. که خواننده متوجه میشه که حرف اضافۀ فعل خوردن را و یک فعل متعدی هست (البته در انگلیسی فعل خوردن با این معنی حرف اضافه نداره)
When you eat something, you put it into your
mouth, chew it, and swallow it.
این سبک بسیار ساده و کارآمد در تعریف کلمات دلیل خوبی بوده که گوگل هم از این سبک استفاده کنه. کلا باید فرهنگ لغت گوگل رو یک فرهنگ دانشگاهی دونست (البته انگلیسی به انگلیسی از بقیه خبر ندارم). تعاریف ساده، آوا نگاری، کاربرد دستوری، مثال، مترادف ها متضاد ها خانوادۀ کلمات و تلفظ صوتی هر کلمه برای من که واقعا خیلی جالب و احتمالاً در آینده کارآمد میشه، چون نسخۀ دسکتاپ فرهنگ کالینز واقعاً مذخرف و هنگی و بیخود از آب در اومده (از لحاظ نرم افزاری)
+ نوشته شده در ساعت 0:53  توسط محسن
|
چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388
دیشب یک ترجمۀ فوری برام پیش اومد که باید همون دیشب تحویلش می دادم. سبُک بودن متن و جالب بودنش باعث شد که دقت بیشتری روی متن بکنم. البته بماند که متنی که به دست من رسید با دوربین موبایل از یک کتاب عکس برداری شده بود و از کتاب های خطی عهد عتیق هم ناخوانا تر بود. به هر حال در عصر فناوری دانشجویان مبتکر ما از هر وسیه ای برای تحصیل کمال استفاده می کنن.
داستان درباۀ الگوهای های مدیریت سازمان ها و نقد و بررسی آنها بود که در این کتاب با معرفی الگوی از مرکز به جناحین (Middle-up-down Model) مزایای این الگو بر دو الگوی سنتی دیگر Up-down Model و Bottom-up Model ذکر شده بود. در الگوی نزولی یا از بالا به پایین (Up-down)، تمام تصمیم گیری ها و طرح ریزی ها و ارائۀ دیدگاه ها از سوی مدیران ردۀ بالا اتخاذ میشه و منبع سلسله مراتب اداری و دیوانسالاری (همون بوروکراسی و کاغذ بازی خودمون) هم همین الگوی مدیریتی هست. در مدل صعودی یا از پایین به بالا که توسط سازمان های بشر دوستانه معرفی شد، قضیه کاملاً بر عکس میشه. یعنی تمام ایده پردازی ها و تصمیمات به وسیلۀ خود کارکنان ردۀ پایین و به وسیلۀ خود مختاری آنها انجام میشه و مسئولین ردۀ بالا نقش حامی آنها رو بازی می کنن.
الگوی سومی که در این متن معرفی شده بود الگوی از مرکز به جناحین (یا هرچی دیگه! به این میگن گرته برداری) است که از ضعف دو الگوی دیگر یعنی عدم نقش مدیران میانی به عنوان(1) یک مزیت در خودش استفاده کرده است. در این الگو که احتمالاً توسط شرکت های ژاپنی تعریف شد وظیفۀ مدیران میانی تعدیل خیال پردازی ها و دور اندیشی های مدیران رده بالا برای فهم و به کار گیری دستورالعمل های شدنی توسط کارکنان ردۀ پایین هست. در حالی که در دو الگوی دیگر مدیران میانی فقط نقش منتقل کنندۀ دستورات از بالا به پایین یا برعکس رو داشتن که مانعی برای ارتقای شغلی این مدیران می شد و در شرکت های غربی گزینۀ اول برای تعدیل کارمندان همین مدیران میانی هستن.
مثالی که برای این الگو زده شد شرکت کانُن بود که باید همه بشناسن. در این شرکت به دستور مسئولان ارشد، مدیران میانی و گروه های زیادی از مهندسین خیلی جوان (در اوایل بیست سالگی) کار گروهی تشکیل دادند تا راهی برای بهینه کردن همزمان قابلیت اعتماد و قیمت دستگاه های کپی اون زمان (دهۀ هشتاد) پیدا کنن. مشکل هم اینجا بود که قطعۀ درام در این دستگاه ها نیاز به سرویس دهی و تعمیر منظم داشت که باعث افزایش هزینه و کاهش کارآمدی دستگاه میشد. نتیجۀ این کارگروه و جلسات این مهندسین خیلی جوان از بخش های مختلف کانُن باعث اختراع قطعه ای شد که امروزه ما به اسم کارتریج میشناسیم. اختراع کارتریج باعث ثبت 470 اختراع برای شرکت کانُن شد. مزایای کارتریج هم که همه میدونیم این بود که بر خلاف درام که عمری دائمی داشت و باید به طور مداوم سرویس می شد، کارتریج عمری محدود ولی مشخص داشت که بعد از هر بار مصرف قابل تعویض بود.
مزیت اصلی این الگوی مدیریت این هست که هر سه قسمت هرم یک سازمان طبق وظایف تعریف شده کار می کنند. اولاً مدیران ارشد به خواسته ها و آرزو های خودشان که همون جذب حداکثر بازار هست میرسن. دوماً مدیران میانی طی مراحلی به مراتب بالاتر میرسن (همانطوری که یکی از اعضای کارگروه نهایتاً عضو یک هیات رهبری در شرکت شد) و همچنین کارکنان رده پایین دیگر مجبور به اجرای بی کم و کاست دستورات خشک و سنگین مسئولان ردۀ بالا نیستند و برعکس مسدولان ردۀ بالا هم نیازی به حمایت از ایده های ناپخته و نامنظم کارکنان ردۀ پایین ندارند.
شاید مشکلی هم که در ایران وجود داره اینه که الگوی مدیریت ما انگار در آن واحد هم صعوی است و هم نزولی. به هر حال همه چیز از بالا و به میزان بالایی توسط مدیرانی که تخصص کافی ندارن دیکته میشه و همین دستورات توسط کارکنان ردۀ پایین هم اجرا نمیشه به عبارت دیگر طرح کلی که یکبار توسط مدیران بالا تفسیر شد توسط کارمنان ردۀ پایین هم دوباره تفسیر میشه. در ایران هم سالانه حداقل در جشنوارۀ خوارزمی طرح های بسیار زیادی ارائه میشن که به علت عدم توجه به طراحان جوان و تصمبم گیری های ناپخته از بالا به قول یارو گفتنی اینطور پا میده که برای تولید ماشین با قیمت زیر ده میلیون کلی بوق و کرنا می زنیم و آخرش قیمت ماشین میره بالای 15 میلیون و هیچ وقت تولید نمیشه. چون مدیران بالایی نمیفهمن که چی میگن و کارکنان پایینی هم نم دانند که چیکار باید بکنن.
البته خدا رو شاکر هستیم که این کل کل ها و دعوا های سیاسی مسئولین ردۀ بالا باز هم باعث بعضی از کارها (چه دست و پا شکسته و چه خوب) مثل قطار شیراز مشهد که من آخر نفهمیدم راه افتاده یا مه یا تونل توحید یا اصلا همین کمربندی خودمون تو تنکابن میشه که رئیس جمهور هدیه داد و از کمربندی به اونطرف همه بهش رای دادن!
(1) این عبارت "به عنوان" غلطه! ولی هرجا که گفته غلط نگفته درستش چیه!
نکته: یک مترجم تابع دستور از بالاست و از بالا اعلام شد که شاخو بکش!
+ نوشته شده در ساعت 10:5  توسط محسن
|
الان که داشتم یه برنامه تو تلویزیون دربارۀ دهۀ فجر میدیدم یهو یاد یکی از خاطرات تقریباً همیشگی این روزها افتادم. راهنمایی که بودیم این روزه همیشه گروه تئاتر کلاس ما با هفت هشت تا ارازل و اوباش کلاس به راه بود (به قول یارو گفتنی عضو گروه تئاتر مدرسمون بودم!).
سناریو پناریو که در کار نبود. کلا هدف از گروه تئاتر از کلاس بیرون رفتن واسه تمرین بود و ما هم میرفتیم زووووووووووووو بازی می کردیم. بی تربیتی ترین و کثیف ترین کارها هم سر تمرین می کردیم که اگه مدیر یا ناظم ما رو میدید به جرم فساد فی الارض همه بعد از هجده سالگی اعدام بودیم.
روز اجرا که می رسید (ذکی!) طبق معمول باید نمایش خواستگاری و از این جلف باز ها رو اجرا می کردیم که از بس مسخره بودیم اگه مثل جوب کبریت خشک هم می مودیم ملت از خنده روده بر می شدن. تو آخرین اکران (ذکی) یادمه که نقش برادر داماد رو بازی می کردم و با یک لهجۀ زیبای رشتی شده بودم سوپر استار نمایش! یه جورایی نقشم شبیه به نقش میری تو فیلم های قبل از انقلاب بود.
کلا از انصاف که نگذریم نمایشمون همون اقتباسی آزاد (ذکی!) از فیلم های قبل از انقلاب بود که توش صحنه های کاباره و مستی هم داشت. داشت؟ آره بابا فقط فرقش این بود که همه مذکر بودیم، اون وقتا هم واژه ای به اسم هوموسکشوال یا هم جنس باز مد نشده بود. هاهاهاها!
طرح داستان هم (ذکی!) از جک ماهی صفت بود که عروس آخرش می گفت حسن علی جعفر.
الان هممون دانشجو هستیم و با همشون هم هنوز رابطه دارم. الان که فکر می کنم می بینم بچه که بودیم آدم تر بودیم. به قول والده "خراب بشه اون دانشگاهی که شما رو تربیت می کنه". البته قبل از دانشگاه این جمله واسه مدرسه به کار می رفت. نمیدونم چرا هیچکی هیچ وقت نگفت خراب بشه اون که شما رو تربیت نکرده!!!
الان دارم Tease me Please me گوش میدم. اسکورپیونز یه زمانی خوب می ترکوندا.
Tease me, please me. no one needs to know, oh no
Tease me, please me. before I have to go
+ نوشته شده در ساعت 15:7  توسط محسن
|
همین الان یک متن ده صفحه ای کاملا تخصصی و کمر شکن رو ترجمه کردم. بماند که اصلا قرار نبود من ترجمه کنم و یک جورهایی کردن در پاچۀ من. فقط صاحل متن گفته بود اگه به موقع تحویل نده میافته (افتادن اینجا میدنید یعنی چی که؟) حالا من دارم فکر می کنم با نی به موقع گفتنش من اگه متن رو عربی یا عبریانی هم تحویل می دادم یارو نمی افتاد! پس این همه زوری که زدم و کلی هم واژۀ مجهول و قلمبه سلمبه رو گرته برداری کردم آخرش که چی؟ چندغاز پول بذارن کف دستت و تورو به خیر و مارو به سلامت؟ اصلا ممکنه با این ترجمه ای که من کردم باز هم یارو بیافته؟ یعنی مرز بین افتادن و نیافتادن فقط ده دوازده صفحه ترجمه هست؟ تف تو رئیس فرهنگ اون دانشگاه واسه تنوع!
حالا از اینا که بگذریم متن واقعا قدری بود! انصافا نمی دونم خودم برم متن رو تحویل بدم یا پیک ببره! آخرای ترجمه فهمیدم از اول یک کلمه رو غلط ترجمه کردم که تو اکثر جمله ها بود. دیگه حال نداشتم درستش کنم ولش کن تو که میخوای نیافتی. اصلا خودت مگه نگفتی ترم 9 هستی؟! 5 6 ترم دیگه هم روش به قول یارو گفتنی آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب (دو وجب بنا به روایتی)
استادمون تو یکی از امتحانای فوق لیسانس جند تا دانشجو رو در حین ارتکاب تقلب می بینه و قهر می کنه! به هر حال از دانشجوی فوق لیسانس انتظارات بالاست. کاش همۀ استادای ما اینطوری بودن یه ترم به علت کمبود استاد استراحت می گرفتیم یا میرفتیم لاهیجان مهمان می شدیم و عشق و حال!
الان هم دارم
Big City Nights گوش میدم. اصلا نمیتونم باور کنم اسکورپیونز داره به ته خط میرسه.
+ نوشته شده در ساعت 23:36  توسط محسن
|
I've missed over 9,000 shots in my career. I've lost almost 300
games. 26 times I've been trusted to take the game-winning shot . . .
and missed. I've failed over and over and over again in my life.
And that is why I succeed.

در دورۀ عمر ورزشی خود، ۹۰۰۰ پرتاب را از دست دادم. تقریباً ۳۰۰ بازی را باختم. ۲۶ بار به من اعتماد شد تا ضربۀ پایانی را پرتاب کنم... ولی از دست دادم. در عمرم، بارها و بارها و بارها شکست خوردم. اینگونه بود که موفق شدم.
مایکل جردن
این game-winnig shot دقیقاً یعنی چی؟
+ نوشته شده در ساعت 21:33  توسط محسن
|
تلویزیون تصویر در تصویر اومد، تلویزیون صفحه تخت اومد، تلویزیون پلاونو اومد، تلویزیون پروجکشن اومد، 100 هرتز دیجیتالشم اومد، پلاسما هم که اومد، تازه همسایمون آخر عمری بعد اینکه 4 تا ال ان بی هوا کرد رفته اسلیم فیت خریده! 52 اینچش اومد (تو آپارتمان 51 متری یکی از اقوام دیدم. به جان خودم 52 اینچ بود!)، بعدش که ال سی دی اومد، این اواخر ال ای دی هم اومد چند وقت دیگه دی وی دی هم میاد!
ولی...

ما هنوز همون 26 اینچ چوبیه رو داریم!
تکذیبیه: هرگونه تشابه ظاهری و سیستماتیک تلویزیون ما با این تصویر صریحا تکذیب می شود.
+ نوشته شده در ساعت 22:19  توسط محسن
|