این هفته تا فردا فقط دارم میرم سر جلسه ی امتحان. پس فردا اگه نبود باز هم باید میرفتم! فردا سخت ترین امتحان این ترم رو دارم: کلیات زبانشناسی 2. استاد هم به سخت سوال دادن شهرت داره. یک مبحث رو از یک کتابی که در دهه ی هفتاد نوشته شده درس داده، همون مبحث رو از یک کتاب دیگه هم که در ابتدای هزاره ی سوم نوشته شده درس داده! از باطن که بگذریم حداقل در ظاهر و اسامی قواعد و تعاریف خیلی با هم فرق دارن، گیج شدم قاطی کردم. خوبیش اینه که امتحان به احتمال بسیار بالا تستیه جز نمودار ها که مشکل منم همینا هستن که تو هر کتاب یجور هستن، یکی گفته particle movement اون یکی گفته prepositional adverb inversion اصلا از کجا معلوم استاد جفتشون رو بلد باشه! استاد تو به روزی؟ به من بگو!
رفته بودم به هـ. یک چیزایی بدم سر میدون امام داشتیم گپ میزدیم یهو یک پیرمردی سفید چهره (از صنایع ادبی خودم!) مو روشن خمیده عصا به دست سیگار به لب با سنی حدود هشتاد نود سال جلوم ظاهر شد و یک قوطی کبریت داد دستم.
- حاج آقا روشن کنم برات؟
کلاً معلوم بود از گرمای آفتاب تارهای صوتی حلقش توانایی صحبت کردن نداشتن با یک صدای خر و خر و تکون دادن سر بهم فهموند که لال بمیر سیگار منو روشن کن مُردم از نسخی. یک چوب کبریت برداشتم روشن کردم دادم تُک سیگار حاجی یک پک شاهنشاهی زد و طوری روشن کردم که حاجی فکر کرد پیر خراباتم! وقتی داشتم قوطی کبریت رو میدادم دستش اومد جلو تر و گقت:
- اگه سیگاری هم باشی تعارف نمی کنم.
- اِ نه پدر جان من نوکرم این حرفا چیه.
داشتیم همینطور گپ می زدیم یهو خانومی یکم جلو تر ما وایستاد و دو دل بود که برگرده یچی بم بگه. برگشت گفت:
- ببخشید پسرم؟
- جانم مادرم؟
- پسر گلم مواظب بازوت باش!
- بله؟ چی شده ؟
- با انگشت کوبید به آرنجم و گفت خورد به کتفم نفسم بالا نمیاد!
- آخ مادر جان ببخشید خیلی عذر میخوام.
برگشتم رو به هـ. کردم گفتم ما الان اینجا وایستیم هشت ده نفر کشته میدیم هوا هم که گرمه بریم.
خداحافظ!
امروزه، یکی از پرکاربردترین گونه های فایل ها، انواع فایل های فشرده یا آرشیو هستند. فایل های فشرده کاریرد های متنوعی دارند، مثل فشرده سازی چندین فایل در یک فایل، این قابلیت همان شیوه ای است که در حال حاضر در اینترنت برای انتقال چندین فایل به صورت یکجا از آن استفاده می شود. فایل های فشرده می توانند قابلیتی برعکس قابلیت قبلی داشته باشند، یعنی یک فایل را به چندین فایل کوچکتر تقسیم کنند.
رایج ترین فرمت های فشرده RAR، ZIP و 7z هستند. فرمت ZIP یک فرمت عمومی است که توسط ویندوز به صورت پیشفرض پشتیبانی می شود، البته با امکانات ابتدایی. فرمت RAR که در چند سال اخیر بسیار پرطرفدار شده، مخفف حروف ابتدایی عبارت Roshal ARchive است، این فرمت که فرمت اصلی نرم افزار WinRAR است توسط یوجین روشان مهندس نرم افزار روسی توسعه می یابد. (+)
فرمت ZIP هم احتمالاً باید قدیمی ترین فرمت فشرده سازی باشد که در سال 1989 به وسیله ی فیل کتز (Phil Katz) برای نرم افزار PKZIP ساخته شد. انواع فایل های جاوا (JAR) و افزونه های مرورگر فایرفاکس (xpi) از نوع فایل های ZIP هستند که تنها نام پسوند آنها تغییر کرده است. (+)
فرمت 7z هم فرمت منبع باز و رقیب اصلی فزمت RAR است که توسط نرم افزار منبع باز 7-Zip Archiver ایجاد می شود. از ویژگی های بارز این فرمت توانایی فشرده سازی فایل های بسیار بزرگ تا نزدیک به 16 اگزابایت است. (+)
یکی دیگر از ویژگی های فایل های فشرده، محافظت از فایل ها و اسناد مهم به وسیله ی گذاشتن رمز بر روی فایل های فشرده شده است (البته این کار با نرم افزار های مخصوص مانند WInRAR و 7-Zip صورت می گیرد). دیروز بر حسب اتفاق فایل راهنمای نرم افزار 7-Zip را باز کردم که در قسمتی به نام "ترفند ها برای انتخاب طول رمز" به نکته ای جالب اشاره شده بود.
نویسنده ی این ترفند، برای نشان دادن میزان امنیت رمزگذاری بر روی فایل های فشرده، حمله ای همه جانبه به فایل فشرده ای را مثال می زند که به وسیله ی رمزی تصادفی از حروف کوچک الفبای لاتین محافظت می شود.
فرض می کنیم که یک کاربر بتواند در هر ثانیه 10 رمز را بررسی کند، و یک سازمان با بودجه ای یک میلیارد دلاری هم توانایی بررسی 10 میلیارد رمز در ثانیه را داشته باشد. همچنین فرض می کنیم که پردازنده ای که این سازمان از آن استفاده می کند هر دو سال قدرت خود را دو برابر می کند؛ در نتیجه، هر حرفی که به یک رمز طولانی اضافه شود نزدیک به 9 سال به زمان حمله می افزاید.
نتایج زیر مدت زمان تخمینی برای به پیدا کردن رمز یک فایل فشرده به وسیله ی یک حمله ی همه جانبه است.
| طول رمز | حمله به وسیله ی کاربر | حمله به وسیله ی سازمان |
| 1 | 2 ثانیه | 1 ثانیه |
| 2 | 1 دقیقه | 1 ثانیه |
| 3 | 30 دقیقه | 1 ثانیه |
| 4 | 12 ساعت | 1 ثانیه |
| 5 | 14 روز | 1 ثانیه |
| 6 | 1 سال | 1 ثانیه |
| 7 | 10 سال | 1 ثانیه |
| 8 | 19 سال | 20 ثانیه |
| 9 | 26 سال | 9 دقیقه |
| 10 | 37 سال | 4 ساعت |
| 11 | 46 سال | 4 روز |
| 12 | 55 سال | 4 ماه |
| 13 | 64 سال | 4 سال |
| 14 | 73 سال | 13 سال |
| 15 | 82 سال | 22 سال |
| 16 | 91 سال | 31 سال |
| 17 | 100 سال | 40 سال |
منبع: فایل راهنمایی نرم افزار Zip Archiver-7
خب ما تا حالا با کیلو بایت و مگا بایت و گیگا بایت و ترا بایت آشنا بودیم، البته شاید از بیشتر از این هم خبر داشتیم ولی فکر نکنم به کار کسی اومده باشه. حالا من میخوام یک مقایسه ای بین واحد های ذخیره ی اطلاعات و هزینه ی هرکدام انجام بدم. البته من فقط ترجمه می کنم، اگر انگلیسی بلد هستید برید اینجا و همه چیز رو متوجه بشین!
گیگا بایت مثل اینکه خیلی بچه شده و هارد دیسک 250 گیگا بایتی من که هنوز نصفش خالیه جزو آمار نیست، پس از ترا بایت شروع می کنیم.
هر ترابایت برابر با 1024 گیگابایت است، که می تواند 200 هزار تصویر و فایل موسیقی MP3 را در یک هارد دیسک با ظرفیت یک ترابایت نگه داری کند.
بعد از ترا بایت به پتا بایت می رسیم که 1024 ترا بایت هست. در 16 مخزن نگه داری اطلاعات در دو کابینت مرکز داده ی (datacenter) وبسایت Backblaze که یک وبسایت میزبانی اطلاعات هست، می توان یک پتا بایت اطلاعات نگه داری کرد.
از پتا بایت که فراتر برویم به اگزا بایت می رسیم که البته من در بعضی از منابع هگزا بایت هم خواندم. هر اگزا بایت که برابر با 1024 پتا بایت است، در 2000 کابینتِ ساختمان مرکز داده ای 4 طبقه محصور در تقاطع 4 خیابان قرار می گیرد.
بالا تر می رویم و به زتابایت می رسیم، 1024 اگزا بایت. هر زتا بایت 1000 مرکز داده یا 20 درصد محله ی منهتن در شهر نیویورک را اشغال می کند.
خب این هایی که تا الان گفتم قابل دسترسی بودند، دیگر باید از منظومه ی شمسی خارج بشویم و به یوتا بایت برسیم که با 1024 زتابایت برابری می کند. هر یوتابایت محوطه ی ایالت های دلاوِر و رودآیلند با یک میلیون مرکز داده را اشغال می کند.
هزینه
هزینه ی خرید یک هارد دیسک یک ترابایتی امروز در آمریکا 100 دلار است. اگر فرض کنیم که قرار بود فقط 1 یوتابایت هارد دیسک بخریم و از بقیه ی هزینه ها (مثلاً این دوتا ایالت!) صرف نظر می کردیم باید 100 تریلیون دلار خرج می کردیم. در سال 2008 درآمد ناخالص داخلی ایالات متحده ی آمریکا 14 تریلیون دلار و اتحادیه ی اروپا 18 تریلیون دلار بود، در آمد ناخالص کل جهان هم 61 تریلیون دلار است.
یا ثابت ایستاده اند و یا در حرکت هستند.
اگر حرکت کنند به جایی برخورد می کنند؛
آنوقت است که دوستی باطن خود را نشان می دهد.
بعضی از دوستی ها مثل توپ لاستیکی هستند.
هنگام حرکت شاید با هرچیزی برخورد کنند؛
امّا باز هم شکل خود را حفظ می کنند.
بعضی از توپ های دوستی از شیشه ساخته شده اند.
اگر از برخورد با چیزی نشکنند،
تا برخورد بعدی نجات پیدا می کنند.
هر برخورد آنها را ضعیف تر و شکننده تر می کند.
بعضی از دوستی ها فقط حباب صابون هستند.
حتّی اگر با انگشت اشاره ی خود آنها را نترکانی؛
گرمای آفتاب آنها را محو می کند.
لیست ترانه هایی که امروز برادر کوچیکه با 10 سال سن گوش داد.

- دو ترانه ی بالای فهرست را من گوش دادم.
من میخوام از روز قبل از انتخابات شروع کنم. روزی که خیلی ها فکر می کردن میر حسین موسوی 100 در 100 رئیس جمهور آینده ی ایران میشه، البته به نظر من دور دومی در کار بود. عصر روز بیست و یکم خرداد با وحید رفتیم بیرون. هشتاد در صد ماشینا سبز بودن. اول از همه کنار پل ستاد احمدی نژاد بود. شلوغ بود، همه هم آدم هایی بودن که معلوم بود واجد شرایط رای دادن هستن. روبروی ستاد احمدی نژاد ستاد کروبی بود. تقریبا نصف ستاد احمدی نژاد شاید هم کمتر. انگار اکثرا خریداری شده یا استیجاری بودن!، تعصبی به کروبی نداشتن، طرف پوسترشو که پخش می کرد بهش می گفت کبریت بی خطر. البته از لحاظ نظم و انضباط از بقیه ستاد ها خیلی بهتر بودن. طرفدارای ستاد احمدی نژاد داد میزدن بگم بگم؟ اونوریا داد میزدن بگو بگو! فقط مونده بود طناب بندازن وسط طناب کشی کنن! البته به اون تعداد آدم نمیخورد کروبی اینقدر کم رای بیاره، اگه فرض کنیم مشت نمونه ی خروار باشه به احتصاب 24 میلیون رای احمدی نژاد کروبی باید یک چیزی بین 10 تا 12 میلیون رای میاورد! رفتیم جلوتر طرفدارای موسوی دیگه همه جا رو قرق کرده بودن. سک و سیل و بک و بچه (لهجه شهسواری) ریخته بودن تو شهر! موسوی فکر کنم دو تا ستاد داشت. هیات می بردن واسه خودشون. انگار نیروی انتظامی دستور کتبی داشت که شهر رو ول کنه به امان خدا؛ در یک کلام بلبشویی بود.
ستاد رضایی که من بهش رای دادم دال پز نمیزد! رفتم هشت ده تا پوستر اندازه سفره ی حضرت ابوالفضل گرفتم که ما هم فعالیت سیاسی داشته باشیم، هرچی باشه دانشجو هستیم! (هاهاهاهاهاها)
بگذریم. درسته کل شهسوار سبز بود اما نصفش به زرس (ضرس؟ زرص؟ ...) قاطع زیر 18 سال بودن. کلا دوران پر خطر بلوغ باعث شده بود اینقدر داد و هوار کنن. چیزی که من از ستاد موسوی دیدم چیزی شبیه به توحش بود! دست هرکی کلی ماغذ و اعلامیه بود که تا یچی می شد میریخت رو هوا، کف خیابونا کاملا اعلامیه های موسوی و خط امام و ارزش ها و از این جور جفنگیات بود و لیچار هایی که بار احمدی نژاد شده بود. کافی بود یک ماشین طرفدار احمدی نژاد از کنارشون رد بشه. بیچاره ی عالم میشد یهو یک لشگر سبز از روش رد میشدن و خواهر و مادر طرف رو سبز می کردن، دخترا که فکر می کردن از روز ریاست جمهوری موسوی روسری و مانتو بای بای! چقدر احمق بودن طرفدارای موسوی. پولی که فقط برای اعلامیه های موسوی تو شهسوار خرج شده بود برای دو سال کتاب و دفتر مدرسه های ایران کافی بود! بچه ی دو ساله چون پوستر رضایی دستم بود مسخرم کرد! احتمالا میخواست به جای بابابزرگ بی سوادش رای بده! (کلیپ ها موجوده!). دو سه بار داد زدم فقط رضایی شهسوار در سکوت فرو رفت. بعد هم تمسخر! اون روز تا شب شهسوار هیچ نظمی نداشت. یک شهر کاملاً بی کلانتر، در یک لحظه یک ماشین وسط خیابون دستی می کشید ده نفر می ریختن بیرون می رقصیدن! به هر حال باید فعالیت سیاسی کرد دیگه، طرفدارای موسوی هم اینطوری فعالیت سیاسی می کردن. البته ریشه ی این ناهنجاری ها معلوم بود ولی خب جنبه هم چیز بدی نیست.
شب تر که شد طرفدارای احمدی نژاد بیشتر شدن، اکثراً انگار خانوادگی میومدن، بر خلاف جمعیت سبز ها که توش سگ صاحبشو نمیشناخت. یک جا یکی از طرفدارای موسوی پرید روی یک رنو و زد تابلو احمدی نژاد رو پیاده کرد و هزار چی به راننده ی بدبخت گفت و لباس جر داد و از این ژانگولر بازیا، اینجا بود که حالم از هرچی موسوی و اصلاح طلب بهم خورد. اینا لباس شخصی ها رو کردن پیراهن عثمان خودشون حرمله ای بودن ماشاالله. یکی وسط با هوندا 125 داشت می چرخید کنترلشو از دست داد نزدیک بود بزنه نصف جمعیت رو شل و ول کنه.
من دوست نداشتم احمدی نژاد رئیس جمهور بشه. از موسوی هم به خاطر طرفداراش خوشم نمیومد، همشون در خلصه ی حماقت و نادانی و احساساتی گرفتار بودن که معلوم بود کیا پرشون کردن. کروبی که لب گور بود کلاً تو آمار من نبود.
بگذریم...
صبح رفتیم برای عموی خودم رای بنویسم. به احمدی نژاد رای داده بود. مسن تر ها اکثرا به احمدی نژاد رای میدادن تابلو بود. انگار چیز هایی از موسوی میدونستن که ما که تازه دو سه ماه بود موسوی رو می شناختیم خبر نداشتیم. کلا تو خانواده ی ما کفه ی ترازو به نفع موسوی بود. پنج نفر موسوی دو نفر احمدی نژاد من رضایی یکی از داداشا کروبی. البته یکی از داداشا قرار بود به رضایی رای بده که زن داداش نگذاشت!
عصر انتخابات منو و وحید تصمیم گرفتیم بریم ستاد مدرسه 17 شهریور رای بدیم که یک چرخی هم زده باشیم. فضا و نظر خود من این بود که کار به دور دوم کشیده میشه. از اول هم به رای بالای موسوی اعتقادی نداشتم، چون واقعا خیلی از طرفدارای موسوی اصلاً -18 بودن! در مورد احمدی نژاد هم اصلاً فکر نمی کردم 24 میلیون رای براش ثبت کنن! کجا 24 میلیون نفر به همچین آدم دو دره بازی رای میدن! از اینکه مطمئن بودم رضایی رای نمیاره خیلی خمار بودم.
تو ستاد طرفدارای موسوی با دستبند و شال و همه چی سبز اومده بودن اما کسی بهشون گیر نمیداد. حرف های تقلب هم بود. همه ترس از تقلب داشتن. اصلاح طلب ها خوب تلقین کرده بودن که قراره تقلب بشه. افسری هم که تو ستاد بود می گقت محاله تقلب بشه. یکی هم می گفت رئیس جمهور همون اسمیه که رهبر بندازه تو صندوق! اینم حرفی بود دیگه. مثل اینه که بگی 2012 حتما دنیا نابود میشه، این یعنی سگ دو زدن!
شب که اومدم خونه دیدم تلویزیون داره جومونگ میده. با خودم گفتم تف تو این صدا و سیما که اینقدر مردم رو احمق تصور کرده. لحظه به لحظه پای رایانه بودم تا خبری از انتخابات بگیرم. احمدی نژاد جلو بود و یاری نیوز داشت آه و ناله می کرد که هنوز آرای تهران شمرده نشده! من باورم شده بود که موسوی بای بای! بی نهایت در خماری بودم، مطمئن بودم تقلب شده. با مامانم دعوام شد! زن همسایه زنگ زد بهم با خوشحالی بگه احمدی نژاد رئیس جمهور شد چنان ضایعش کردم که دو روز از دم در خونه ی ما رد نمی شد! البته حق هم داشت، من که به رضایی رای داده بودم باید از پیروزی احمدی نژاد حداقل راضی می شدم! بعد هم بحران شروع شد دیگه. اینجا شهر ما که سوت و کور بود، کلاً هرکی جز طرفدارای احمدی نژاد عقیده داشت که تقلب شده، شهسوار خیلی خلوت بود، انگار مردم می ترسیدن بیان بیرون. کسی حال و حوصله نداشت. یک بار که خواستم برم بیرون بابام گفت پسر نری شر بپا کنیا به تو چه! همه ی این بلا ها هم تقصیر صدای آمریکا و بی بی سی و یک دو جین کانالی بود که یهو مثل قارچ سبز شدن. و البته تقصیر احمدی نژاد و صدا و سیما که فقط تحقیر کردن، با احساسات مردم بازی کردن، تقلب شد یا نشد نمی دونم اما 24 میلیون رای واست نوشتن درست، دیگه چرا بی نظاکت میشی.
غروب روز فردای انتخابات که تهران شلوغ شده بود، اینجا شهسوار طرفدارای احمدی نژاد ریخته بودن بیرون که جشن بگیرن، تا جنگل های دوهزار با موتور و ماشین رفتن و داد و هوار کردن، دوهزار و قلعه گردن انگار همه به احمدی نژاد رای داده بودن، ندونسته که نباید گفت ولی طوری که اونا خوشحالی می کردن من یکی که فکر کردم اینطور باید باشه. البته عقده ی چند روز مبارزات انتخابات رو هم حسابی سر موسوی خالی کردن و تا می تونستن سکه ی یک پولش کردن. از همون لحظه موسوی ضد ولایت فقیه بود.
کار من چند روز فقط دانلود کلیپ و عکس بود و یک پام جلو تلویزیون بود یک پام جلو رایانه. واقعاً از کشت و کشتار ها متاسف شدم، خیلی ها این وسط مقصر بودن. آشوب که بشه تر و خشک میسوزن دیگه کاری هم نمیشه کرد. بعد از این جریان ها کم کم من یکی به جنبش سبز خیلی شک کردم. واقعاً فریب خورده بود و وابسته به غرب شده بود. وقتی به شعار "اوباما اوباما یا با اونا یا با ما" رسیدن دیگه حالم بهم خورد. لاف وطن پرستی هم میزدن.
- اینها همه اتفاقات تنکابن یک شهر بسیار کوچک بودند، به دیگر نقاط ایران اصلاً مربوط نیست! اسناد هم موجود هستند! چاخانی در کار نبوده.
از حمام که بیرون آمد تازه متوجه شد که موهایش را شامپو نزده بود. همیشه بعد از حمام این حس را داشت که موهایش از وسط سر ریزش دارند. خودش را در آیینه برانداز کرد، خواست با خود کنار بیاید که مدل ریشی که سر و هم کرده بود خیلی هم خوب از آب در آمده. نیم رخ سمت چپ صورتش هفت هشت تایی جوش داشت، احتمالاً به خاطر گرمی خربزه هایی بود که دو سه روز پیش خورده بود.
وقتی که به یاد خربزه ها افتاد دهانش باز هم هوای جنبیدن کرد. باید آچار کشی می شد. در یخچال سبزی های تازه و خوشبویی چشمک می زدند، سبزی همیشه اشتها آور است امّا پنیری پیدا نکرد که با سبزی مخلوط کند تا بخورد. دو سه ثانیه به سبزی ها نگاهی انداخت و تحریک شد که برود بقّالی سر کوچه یک قالب پنیر بخرد. امّا دو سه روزی می شد که به فکر آینده افتاده بود و پول پس انداز می کرد. تنها یک دختر می توانست دلیلی باشد که صبح ۱۵۰۰ تومان برایش لواشک بخرد. به هر حال یک پسر جوان حاضر است از یک پسر جوان دیگر مشت بخورد امّا جلوی دختر جماعت کم نیاورد.
اینبار خود را در آیینه قدی دید. هنوز بالا تنه اش لخت بود. باز هم درگیر بحث قدیمی سفید یا سبزه بودنش شد. البته از حمام که در میامد همیشه سفید بود، امروز هم استثناء نبود. دو حرکت جلو بازو یک زیر بغل با اندام نخاله و لاغرش انجام داد و کلّی ذوق کرد. هنوز دهانش قانع نشده بود که چیزی برای خوردن پیدا نمی شود. یاد توت قرنگی هایی افتاد که مادرش دیروز ظهر برای برادر بزرگش شسته بود، با خود گفت کاش قبل از مادر خودم برای خودم می شستم. سیب بود، امّا سیب زرد. در حالت عادی تمایلی به خوردن سیب زرد از خود نشان نمی داد، آن حالت هم انگار عادّی بود.
خدا به وسیله ی برادر ته تقاری اش برای او شکلات صبحانه آورد. بعد از کلّی دستمال زنی برادر کوچک، او را قانع کرد که شکلات صبحانه را از او بگیرد. وقتی درِ جانونی را برداشت نان نبود. بود امّا بوی کهنگی و احتمالاً کپک می دادند. از اینکه پول زبان بسته را حرام پنیر نکرده بود به خود می بالید. با هزار زحمتی که بود تکه ای نان سالم از میان انبوه کپک ها پیدا کرد. امروز مثل اینکه روز او نبود. یک ساعت پیش هم یک لیوان شیر ریخته بود که فاسد بود و مزه ی گندی می داد، تاریخ انقضایش امروز بود امّا خواسته بود خطر کند.
وقتی آدم هرزه دهانی باشی و پول هم داشته باشی، ذهنت به هزار سو می رود. و این دهان همچنان هوای جنبش در سر دارد.
برای فهم اینکه سگ ها چگونه زمان را درک می کنند، ابتدا باید بدانیم که انسان چگونه آن را درک می کند. به یقین هر فردی گذر زمان را در زمان های متفاوت به شکل های متفاوتی تجربه می کند. آلبرت اینشتین یک بار اصل نسبیت را اینگونه شرح داد، "وقتی مردی برای ساعتی با دختری زیبا بنشیند، انگار که یک دقیقه گذشته است. اما بگذارید او روی یک اجاق داغ برای یک دقیقه بنشیند - که طولانی تر از ساعت هاست. نسبیت این است."
منبع
دوست داشتم همشو ترجمه کنم اما درسا زبادن



