تبليغاتX
کنار گود نشستی میگی لنگش کن
کنار گود نشستی میگی لنگش کن...
ترجمه‌ها و نوشته‌های یک مترجم تازه‌کار...
چند وقتی است که مطالبی در مورد وضعیت و کیفیت و اخیراً هم آیندۀ چیزی که «وبلاگستان فارسی» خوانده می‌شود نوشته شده است که همه ریشه گرفته از بحثی هستند که احتمالاً نویسندۀ وبلاگ ندای امروز پیش کشیده است. من چون در این بحث‌ها حضور نداشتم و خبر از جریان و روند بحث‌ها ندارم، حق نظر در مورد وضعیت و آیندۀ این «وبلاگستان فارسی» ندارم، اما به نظرم سؤال‌هایی آمده که فکر کنم سؤال مشترکی بین تعداد بسیار زیادی از وبلاگ‌نویسان و حتی وبلاگ‌خوان ها باشد که درگیر این مرزبندی ها و نام‌گذاری‌ها نیستند، اول اسن سؤالات را می‌پسرم و بعد هم نظر خود را با جمع‌بندی سؤالات خود می‌گویم.

اولین سؤال و احتمالاً بی جواب ترین سؤال این است که این «وبلاگستان فارسی» چیست؟ چقدر بزرگ است؟ بدون مرز است؟ یک وبلاگ باید چه ویژگی‌هایی داشته باشد که وبلاگستان فارسی آن را در خود بپذیرد؟ آیا اصلاً این نام‌گذاری اساسی مستند دارد یا اینکه از ذوق و قریحه ی نوآور و خلاق یک عده علاقه‌مند سرچشمه گرفته است؟ اصلا منظور از فارسی چیست؟ آیا وبلاگ‌نویسان افغانستان و تاجیکستان هم در حیطۀ وبلاگستان فارسی قرار می‌گیرند و اصلاً عملکرد آنها بررسی شده است؟ یا اینکه منظور از وبلاگستان فارسی همان یک عده‌ی معدود وبلاگ‌نویس ایرانی است که نزدیک به یک دهۀ قبل و پس از آن شروع به نوشتن وبلاگ به زبان فارسی کرده‌اند؟ ممکن است تاجیک‌ها هم چیزی به نام «وبلاگستان فارسی» یا چیزی مشابه آن داشته باشند و ما ایرانی ها را به حساب نیاورند؟ یا اینکه مانند شبکه‌های بی بی سی و صدای آمریکا توجه ما فقط معطوف به ایران است؟

موضوع دیگری که در بین مطالبی که این چند وقت خوانده‌ام تولید محتوا بوده است، بهترین شاهد برای مقایسۀ محتوای تولید شده در این چند وقت که به عقیدۀ دوستان عزیر دوران سراشیبی وبلاگستان فارسی بوده است و محتوای تولید شده در زمان اوج وبلاگ نویسی که احتمالاً باید سه چهار سال پیش باشد انداختن نگاهی به آرشیو وبلاگ‌های مطرح و قدیمی تر است. اگر نگاهی به آرشیو این وبلاگ‌ها بیاندازیم به خوبی متوجه می‌شویم که هیچ تفاوتی بین کیفیت محتوای تولید شده در چند سال قبل و محتوای کنونی و به روز وجود ندارد و حتی محتوا از لحاظ کیفیت و کمیت غنی‌تر هم شده‌اند، وبلاگ‌نویسان تازه‌ای از راه رسیده‌اند که شاید ما را نیازی به آنها نباشد اما منبعی غنی برای توده‌ای عظیم از کاربر هستند.

سؤال بعدی این است که آیا این وبلاگ و این وبلاگ هم جزو وبلاگستان فارسی هستند یا خیر؟ اصلاً ما که ادعای تولید محتوا داریم، نوشته‌های این وبلاگ‌ها را هم تولید محتوا قلمداد می‌کنیم؟ آیا مشترکان و بازدیدکنندگان این وبلاگ‌ها هم نظری موافق با شما در مورد وضعیت بغرنج مفهوم «وبلاگستان فارسی» دارند؟ آیا این ایده‌ای که دم از آن می‌زنیم در مطالب نویسندگان این وبلاگ‌ها مشاهده نمی‌شود؟ آیا اگر در آینده‌ای نزدیک این گروه از وبلاگ‌نویسان دیگر ننویسند خوانندگان آنها هم سیم تلفن خود را می‌کشند؟

آیا این وبلاگ و این وبلاگ محتوا تولید نمی‌کنند؟ آیا ما محتوای این وبلاگ‌ها را به درستی و با تفکر و بررسی عمیق می‌خوانیم؟ یا فقط برای جدا نیافتادن از غافلۀ هنر و ادب برای آنها سر و دست می‌شکنیم؟  آیا خوانندگان ثابتی که تا انتها مطالب طولانی و خسته کننده از نظر ما را می‌خوانند و نظری درخور مطالب این وبلاگ‌ها می‌دهند از عملکرد اخیر این وبلاگ‌ها راضی نیستند؟ (باید ذکر شود که این وبلاگ‌ها از دید محدود من مثال زده شده‌اند، دید محدود همان مشکل عظیمی است که دوستان عزیز درگیر آن هستند)

موضوع دیگر گسترش شبکه‌های اجتماعی است، آیا وبلاگ‌های تولید کنندۀ محتوا از این شبکه‌ها بازدید ندارند؟ مطالب این وبلاگ‌ها در شبکه‌های اجتماعی پیوند نشده‌اند؟ اصلاً قابل قبول است که تقصیر کم رونق شدن مفهوم «وبلاگستان فارسی» را دل‌مشغولی‌ها و اعتیاد به این شبکه‌ها بدانیم؟ اگر جواب مثبت است دیگر دلیل نوشتن وبلاگ توسط این دوستان چه بود؟

جواب سؤال آخر هم که روشن است، وبلاگ‌نویسی در ایران خیلی متفاوت از وبلاگ‌نویسی خارج از ایران است. محتوایی که در وبلاگ‌های ایرانی تولید می‌شوند و مورد نظر دوستان ما هستند یا ترجمه هستند که از وبلاگ‌های بسیار بزرگ و درآمدزا و با پرسنل بالا اداره می‌شوند و یا آموزش‌هایی هستند که اکثراً در انجمن‌های گفتگو یافت می‌شوند، به نظر شما یک وبلاگ‌نویس تا چه زمانی ترجمه می‌کند؟ تا کی یاد می‌دهد؟

یا مثلاً شرایط ایجاد شده بعد از انتخابات سال 1388 دلیلی برای افت محتوا در بین وبلاگ‌های فارسی شد، آیا جنب و جوش و طراوت وبلاگ‌های فارسی قبل از انتخابات همان تبلیغات کاندیدا‌های مورد علاقه‌شان بود؟ آیا بعد از انتخابات کسی دربارۀ وقایع بعد از انتخابات ننوشت؟ علت این نوشتن انگیزه بود یا بی‌انگیزگی؟ حتی سرخوردگی دلیلی برای تولید محتوا دربین وبلاگ‌های فارسی نشد؟ یا مثلاً علل شکت میرحسین موسوی توسط طرفداران محمود احمدی‌نژاد در دسته‌ی محتوای مفهوم وبلاگستان فارسی قرار نمی‌گیرد؟ آیا علت ننوشتن وبلاگ توسط جماعت وبلاگستان فارسی نشستن پای صدای آمریکا و بی بی سی و یوتوب و توییتر نبود؟ بی‌انگیزگی باعث این عمل شد یا انگیزه؟ آیا این جماعت در دوره‌ای که روزانه تعداد زیادی کلیپ از حوادث بعد از انتخابات می‌دیدند تحلیل‌های طرفداران میرحسین موسوی و نقدهایی را که بر بیانیه‌های او می‌شد می‌خواندند؟ یا فقط با خواندن عنوان مطلب آن را پخش می‌کردند؟ یا مثلاً گوش به زنگ بودند تا کاریکاتورهای نیک آهنگ کوثر و مانا نیستانی را ببینند و کیفورِ سیاسی عقیدتی بشوند؟ اصلاً این وبلاگ‌ها را به عنوان جزوی از مقهوم وبلاگستان فارسی قبول دارند؟ اصلاً مطالب سیاسی و اجتماعی که نوشته شدند اما ما ندیدیم محتوا هستند؟

حالا کمی هم در مورد علل این بحث‌ها صحبت می‌کنیم. سؤال ضروری اصلاً اینجاست که وبلاگ‌نویسان حق اظهار نظر در مورد مفهوم «وبلاگستان فارسی» دارند یا خوانندگان وبلاگ‌ها؟ اصلاً این سردمداران و تابوت بران وبلاگ‌های فارسی در جایگاهی هستند که در مورد وبلاگ‌های فارسی نظر بدهند و آیندۀ‌ آن را مبهم و نا معلوم تشخیص بدهند؟ آیا این وبلاگ‌نویس‌ها خود مشترکین و بازدیدکنندگانشان را از کیفیت مطالب وبلاگ‌های خود بدست آورده‌اند یا کمیت دوستان و روابط؟

حالا می‌خواهم پای خود را از گلیمم درازتر کنم و چند نظر بدهم. اگر منظور شما از آیندۀ مبهم وبلاگستان فارسی همان دایرۀ محدود و کوچکی است که خود دیده‌اید، باید بگویم که شما همین الان هم مرده‌اید! برای خود آینده فرض نکنید! اما اگر منظور شما تمام وبلاگ‌هایی است که به زبان فارسی می‌نویسند باید بگویم که هیچ‌کدام از ماها در جایگاهی نیستیم که در مورد وبلاگ‌های فارسی نظری اینچنینی بدهیم. دادن این نظرات دقیقاً قیچی کردن تمامی سؤالاتی است که پرسیده شد، و اثری جز بی‌انگیزه کردن دیگر وبلاگ‌نویسان ندارد.

+ نوشته شده در  ساعت 22:47  توسط محسن  | 
پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389

Lorelei
My ship has passed you by
and though you promised me to show the way
you led me astray
you were my Lorelei
what kind of fool was I
'cause I believed in every word you said
and now I wonder why
Lorelei1

طبق افسانه‌های آلمانی لورِلای (Lorelei) زنی جوان و زیبا بود که به خاطر بی‌وفایی معشوقه‌اش خود را به درون رود انداخت. بعد از مرگ، او تبدیل به پری دریایی شد و صوت آواز او از بین صخره‌ای اطراف رود راین و در شهر سنت گُر شنیده می‌شد. آواز افسون‌گر او باعث اغوا و مرگ قایق‌رانانی می‌شد که از آن حوالی می گذشتند. ریشه‌ی این افسانه صخره‌ای با همین نام در آلمان است. (+)


1. Scorpions - Lorelei

+ نوشته شده در  ساعت 9:40  توسط محسن  | 
چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389
«کلا هنگامی که سیستم گوارشی بدن از کار افتاده و فعالیت آن بی‌ثبات شده و مشکلات دیگری را نیز برای کل بدن به وجود می‌آورد، استفراغ تنها ساز و کاریست که وظایف خود را به درستی انجام می‌دهد.»

- این مطلب رو دیشب خواب دیدم، یادم هم نمیاد جای دیگری شنیده باشم یا نه! اصلاً هم نمی‌دونم پایه‌ی علمی داره یا نه؛ اما خودم که خیلی باهاش حال کردم.

+ نوشته شده در  ساعت 10:50  توسط محسن  | 
وقتی گروه آلمانی اسکورپیونز داشت واسه آخرین آلبوم خودش تبلیغ می‌کرد، مانور اصلی روی بازگشت به ریشه ها و سبک کلاسیک این گروه بود که در دهه 80 به اوج رسیده بود. بعد هم که آلبومش بیرون اومد هرکی که طرفدار واقعی اسکورپیونز بود واقعاً لذت برد. هارد راک واقعی، تمامی آهنگ های این آلبوم، هارد راک واقعی بودن، حتی آهنگ های ملایم و عاشقانه. ارزش این رو داشت که از آهنگ اول تا آهنگ آخر رو صد بار گوش کنی.

یا وقتی آلبوم سعید مدرس رو گوش میدی، انگار همه‌ی آهنگ ها با همه ارتباط دارن، سبک دارن، قالب دارن، کسی جرأت نمی‌کنه بگه مثلا آهنگ سومش رو برام رایت نکن یا تو فلش نریز! از بس یک دست و قشگ خونده که همه دوست دارن کل آلبوم رو داشته باشن. جار و جنجال هم به راه ننداخت، وقتی سی دیش تو ماشین دوستت پخش نمیشه زنگ میزنه فحشت میده که چرا همه ی سی دی ها سالمن جز سی دی سعید مدرس.

حالا میری آلبوم رگ خواب محسن یگانه رو دانلود می‌کنی، هیچی از محسن یگانه ای که به قول معروف زیر زمینی میخوند پیدا نمی‌کنی، هر آهنگ داره واسه خودش یچی میگه، آهنگ اول  و دوم شاید یک تشابهاتی با آهنگ‌های سابق داشته باشن، ولی بعد کم کم از بس این آلبوم افت می‌کنه که حس می‌کنی این آلبوم ساخته شده فقط واسه اینکه بیخود جنجال بپا کنه که جان مادرتون برین سی دی اصلی بخرین و محسن یگانه نامه میده و طبق معمول از دشمنان و کارشکنان میگه که سد راهش می‌شدن، حالا فرض کنیم این دشمنان کارشکنان وجود داشته باشن، این آدم ها آلبوم شما رو نابود کردن، باید محسن یگانه میخوند؟ این چیزی غیر از اینه که محسن یگانه واسه پول داشت بال بال میزد که الا للا باید آلبوم اصل من رو بخرین. یا یک قراردادی بود که یک شرکتی از نام محسن یگانه سود ببره.

آقای محسن یگانه این آلبوم اصلاً ارزش خریدن نداشت، همینکه ساعت 2 نصفه شب هوس کردم آلبومت رو دانلود کنم کلی لطف بهت کردم. سعی کن یکم آلبوم های خواننده های دیگه رو هم گوش کنی که بفهمی البوم اصلاً یعنی چی. به هر حال فرزاد فرزین هم همین مشکلاتی که شما داشتی رو داشت، اما یک آلبوم موسیقی روانه بازار کرد که معنی آلبوم موسیقی بودن رو حفظ کرده باشه، بازار شام رو توی یک سی دی نچپونده باشه. حد اقل اون آلبوم سال کبیسه رو یک بار دیگه گوش کن.

+ نوشته شده در  ساعت 11:24  توسط محسن  | 
دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389
توی آشپزخونه روی کابینت یک نصفه هندونه هست مامان چاقو به دست داره نگاش می‌کنه، احتمالاً اون نصفش رو واسه بابا خورد کرده دیگه. همینظوری داره نگاش می‌کنه. هندونه های  وسط مرداد هم دیگه هندونه نیستن، از خیلی رسیده بودن دیگه یا وسطشون ترش شده یا دیگه ترد نیست. ولی این یکی هندونه چیز خوبی بوده، رنگ و رو داشته، به قول یارو گفتنی لوند بوده! یکی به من بگه لوند یعنی چی که اون دختره تو فرار از زندان به چشم دوست من لوند بوده.

ساعت 10 شب: پسر ارشد میره هندونه رو می‌بینه، خب میبینه دیگه، چه فرقی به حالش داره. حالا من نمیدونم آشپزخونه چیکار میتونه داشته باشه اما هندونه نمیخوره، یه کار دیگه می کنه.

ساعت 10 شب: پسر دوم میره هندونه رو می‌بینه و به مامان می‌گه واسم خوردش کن من میخوام بخورم. مامان میگه اِاِاِاِاِ ولش کن میخوام سحر بخورمش چیز دیگه نمیتونم بخورم. خربزه هست بشکن بخور. مامان میدونه که بحث بیخوده اما به هر حال تیری بوده تو تاریکی، با این پسر نمیشه بحث کرد.

- نه اون گرمه بذار یخچال سرد بشه خودت بخور.

- من نمیتونم خربزه بخورم

- ا خربزه کلی خاصیت داره قندش بالاست...

هندونه رو برمیداره میبره میخوره. مامان هم حرصش می‌گیره دیگه. خب چی بگه، بزرگ شده تو سرش که نمیتونه بزنه

ساعت 10 شب: پسر سوم میره میبینه مامان بالاسر هنودنه واستاده.

- واسه کیه؟

- میخوام سحر بخورمش.

- باشه.

- خربزه هست بشکون بخور.

- نه ولش کن دیگه دیروقته.

- انگورم هستا، شیرینه بشورم واست؟

- نه خوردم، نمیخوام.

میره فنجان رو برمیداره و واسه خودش چایی میریزه. خب اصلا اومده بود که چایی بریزه. اون هندونه هم قسمت مامان میشه، سحر بخوره.

ساعت 10 شب: پسر چهارم میره هندونه رو میبینه و نه میذاره نه بر میداره هندونه رو با سینی و کارد بلند میکنه میبره بخوره.

- اِ بذارش میخوام سحر بخورمش.

انگار نه انگار که مامان حرفی زده باشه. میره میشیه مثل ندیده ها هورت هورت میخوره مامان هم اونور فحش میده.

- قد دراز کردین تو کله‌تون گچ پر کردین دیگه... بی غریت... تو همین بعد از ظهر مگه یه دونه درسته کوفت نکردی؟

ساعت 10 شب: پسر پنجم میره هندونه رو میبینه.

- مامان من هندونه میخوام.

مامان ابرو گره میکنه صدا رو کلفت:

- نه میخوام سحر بخورمش، نمیترکی این همه میخوری؟ الان مگه یه کیلو انگور کوفت نکردی.

- من هندونه میخوااااااااااااااااااام. ماماااااااااااااااااااان

- مرض، گمشو برو بگیر بخواب. مگه فردا نمیخوای بری باشگاه

- اِ من هیچی نخوردم...

- هندونش شیرین نیست نمیخوری...

- نه من میخوام

این وسط پسر سوم داد میزنه:

- .... لال بمیر تا نیومدم خفت نکردم.

مامان که میبینه یکی پشتش در اومده میگه:

- آها دیدی بازم داد ... رو در آوردی. یه کاری نکن نصفه شبی پرتت کنه بیرون

پسر پنجم که یکم قالب تهی کرده آروم میگه:

- مامان...

و لک و لنجش کج و معوج میشه. یهو سر و کله ی پسر سوم پیدا میشه و پسر پنجم رو از بازو بلند میکنه و با یه تیپا از آشپزخونه میندازه بیرون. گریه ی پسر پنجم در میاد. بابا دخالت میکنه:

- چیکار دارین بچه رو...

مامان به طرفداری از پسر سوم و هندونه ی خودش پسر پنجم رو تخریب می کنه

پنج دقیقه بعد پسر سوم میره یه فنجان دیگه چایی بریزه میبینه پسر پنجم داره مثل یابو هندونه میخوره، با خودش میگه مارو مسخزه کردن. میره میبینه چایی تموم شده، در یخچال رو باز میکنه، یه نگاه میندازه شیشه خیارشور رو برمیداره خیارشور میخوره...


+ نوشته شده در  ساعت 23:43  توسط محسن  | 
شنبه شانزدهم مرداد 1389

دیشب دوستم پیش من بود، هنوزم هست. همون دیشب نزدیکای ساعت 12 هُ نیم یا یک گفت بریم تو کوچه یه سیگار بکشیم (من نمی کشم) گفتم باشه بریم. نشسته بودیم داشت سیگار دود می کرد و منم با پشه ها جدل می کردم که یهو یک دوچرخه سواری جلومون واستاد به حالت خفت گیری، سریع چشم تیز کردم آماده بودم یه نعره بزنم شر بپا بشه، یارو غریبه تو محله ی من داشت لات می شد. زد و با دوستم آشنا در اومد، از وجناتش تابلو بود که حشیش کشیده بود و چِتِ چت بود منم می شناخت ولی من اصلاً نمی شناختمش. اسمش مهدی تیک تاک بود. میدونست زبان می خونم خواست گیر بده،نمی دونم بدونین یا نه اما کسی که حشیش میکشه موقتاً دانشمند میشه. یکم از خاطراتش با من و دوستم گپ زد که اصلاً به ما مربوط نمیشد ولی نمیدونم چرا ما هم تو خاطراتش بودیم! بعد دید من چپ چپ نگاهش می کنم خواست گیر بده

- Mirage چی میشه

- سراب

- TOM-CAT

- گربه نر

- eagle

- عقاب، هواپیما بازی می کنی؟

- لازم نیست بدونی من چیکار می کنم!

- strike eagle

- چه میدونم، عقاب رعدی

-falcon

- شاهین

-desert falcon

- شاهین صحرا

- مال اماراته، پشتش دو تا مخزن سوخت داره...

- نو آور می خونی؟

- نو آور، ماشین، اسلحه و مهمات انواع کتاب های فلسفه روانشناسی منطق همرو از حفظم، تو چی بارته؟

- (تو دلم) برو بابا ......... ............ مارو ...........

- horent

- hornet دیگه؟

- همون

- زنبور وحشی

- نه زنبور قرمز

فکر کنم کلی حال کرد که مچ منو گرفت. داشتم با ته ریش روی چونه ور میرفتم که گیر داد ، مگه ادب نداری دستتو بنداز پایین. منم بدتر کردم خورد تو ذوق بچه فهمید قرار نیست باج بدم. گفت:

- به من میگن تیک تاک، تو چته.

- به تو میگن تیک تاک اما من واقعا تیک دارم، افتاد؟

- آره بچه سوسول، خودتو توی اون دانشگاه حبس کردی نمیدونی زندگی چیه، این خیابون خودش دانشگاهه (یاد رضا پبشرو افتادم) باید بری توش تا چشمت باز بشه، آخه تو چی بارته، انگلیش من...

منم همینطوری نگاش می کردم.

+ نوشته شده در  ساعت 11:7  توسط محسن  | 
من چند مدت پیش (شاید وقتی که هنوز وبلاگ نمی نوشتم) یک فایلی دانلود کردم که روش شماره گذاری صفحات در ورد 2007 از صفحه ی دلخواه رو آموزش داده بود. امروز هم برای یک پروژه ای قصد این کار رو داشتم اما راه و روش یادم رفته بود. گشتم دنبال اون فایل و پیداش کردم و چون انگلیسی بود فکر کردم شاید به درد بقیه هم بخوره، در گوگل هم که جستجو کردم چیز مناسبی پیدا نکردم. اول از همه بگم که این آموزش رو به صورت PDF در آوردم که آخر مطلب میتویند دانلودش کنید. اما اگه حوصله ی دانلود ندارید اینجا هم می نویسم که استفاده کنید.

چگونه در ورد 2007 و 2010 شماره گذاري را از صفحه ی دلخواه آغاز کنيم


1. پرونده ی مور نظر خود را باز کرده و در ابتداي (خط اول) صفحه اي که قصد آغاز شماره گذاري را داريد کليک کنيد.

2. در برگه ی Page Layout و در قسمت Page Setup Group ابتدا بر روي Breaks و سپس Continuous کليک کنيد.

3. در برگه ی Insert، و در Header and Footer بر روي Page Number کليک کنيد. مکان دلخواه خود براي شماره گذاري صفحات را انتخاب کنيد.

در برگه ی Header and Footer Tools Design (برگه اي که بالاي همه ی برگه ها پس از شماره گذاري ظاهر مي شود)، در قسمت Navigation بر روي Link to Previous کليک کنيد تا اين گزينه غير فعال شود.

 
4. از صفحه اي که قصد آغاز شماره گذاري را داريد يک صفحه به عقب برويد و شماره گذاري آن را پاک کنيد. با اين کار از ابتداي پرونده تا جايي که شماره گذاري را پاک کرده ايد ديگر شماره گذاري وجود ندارد، و از صفحه اي که عمل Continuous Break را در مرحله ی دوم انجام داديد شماره گذاري ها مشاهده مي شوند. حالا به صحفه اي که عمل Continuous Break را انجام داديد (صفحه اي که قصد آغاز شماره گذاري را داريد) رفته و شماره گذاري آن را هايلايت کنيد.

 
5. در برگه ی Insert در قسمت Header and Footer روي Page Number و سپس Format Page Numbers کليک کنيد.



6. در کادري که باز مي شود در قسمت Page Numbering ابتدا تيک Start at را فعال کرده و سپس در جعبه ی مورد نظر 1 را وارد کرده و بر روي OK کليک کنيد.


7. بر روي قسمتي از صفحه دابل کليک کرده تا از سربرگ يا پا برگ خارج شويد. شماره گذاري از صفحه ی دلخواه به پايان رسيد.

(تصاویر مربوط به ورد 2007 می باشد، که مشابه ورد 2010 است)


دانلود آموزش به شکل فایل PDF از          پرشین گیگ          Megashare             Mediafire

برای مشاهدۀ فایل های PDF به برنامه هایی مثل Adobe Reader یا Foxit PDF Reader نیاز دارید که برنامه ی Foxit PDF Reader رو می تونید از اینجا دانلود کنید.


+ نوشته شده در  ساعت 18:3  توسط محسن  | 
چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389

کلاً یکی از آرزوهای من اینه که وقتی توی جعبه ی جستجوی گوگل نوشتم "فاث ّهددهسا ذخغ ئعقیثق هد فاث زمشسسقخخئ" گوگل متوجه بشه که منظور من "the Finnish boy murder in the classroom videos" بوده.

+ نوشته شده در  ساعت 23:57  توسط محسن  | 
یکشنبه دهم مرداد 1389

یک ماهی هست که تو کوچه ی ما سر برق جنگ و نزاع در گرفته، خود ما همین چند وقت پیش 500هزار تومن سر ذوب شدن سیم کشی و تعویض کل سیم کشی خونه از کفمون در رفت و وسط تابستون دو روز برق نداشتیم، بعضی از همسایه ها علت این مشکل رو ساختن آپارتمان توسط یکی دیگه از همسایه ها می دونن و میگن چون این آقا آسانسور داره و ترانس گذاشته و این حرف ها برق ما همه میره واسه ایشون، ایشون هم میگه برادر جان من که از یک جای دیگه واسه خودم برق سه فاز آوردم چیکار به شما دارم آخه.

از طرفی هم توسط اقدامات یکی از همسایه ها و داد و هوار های بابای بنده و دیگر همسایه ها و همچنین کوی بغل کوچه ی ما، اداره برق تصمیم گرفت یک ترانس هم برای کوچه ی ما و کوی بغل کوچه نصب کنه که مشکل برق حل بشه، یک جایی از زمین رو ابتدا کندن که تیر برق بکارن و معلوم نشد کی این وسط چقلی و کارشکنی کرد که صاحب زمینی که کنارش قرار بود تیر برق کاشته بشه مطلع میشه (یا تحریک میشه) و مانع این کار شد و درگیری به مسائل طایفه ای و ناموسی کشیده شد و کوچه تبدیل به یک نظام دو قطبی شد و همه واسه هم یارگیری می کنن، حالا قراره که منتظر بمون تا صاحب اون زمین اونجا رو بسازه تا پدرش رو در بیارن.

آخرش این تیر برق کنار زمین روبروی زمین قبلی کاشته شد و صاحب این زمین هم اصلاً ایران نیست بدبخت که ببینه زمینش رو درو کردن! و همه چیز به خوبی پیش می رفت که یهو دیروز هم درگیری رخ داد و کار از کوچه به محله کشیده شد. جریان از این قرار بود که این ترانسی که برای کوچه ی ما قراره نصب بشه یک ترانس 200 هست، حالا من نمیدونم این 200 یعنی چی، اما دیروز این جرثقیل نصب ترانس هی می رفت و میومد و یکی از همسایه ها به این کار اینا شک می کنه و میره تحقیق می کنه و میبینه که ای دل غافل، اینا رفتن ترانس 100 یک کوچه ی دیگه رو کندن و ترانس 200 کوچه ی ما رو دارن میدن به اونا. همسایه ها مانع این کار شدن و باز هم زد و خورد و فحش و شکایت و این حرف ها شروع شد تا اینکه همسایه ها رفتن اداره برق و فهمیدن مثل اینکه یک رشوه خواری هایی در کار بوده و لابی شده که ترانس کوچه ی مارو حپلی کنن و یک ترانس دسته دوم به ما قالب کنن و منطقشون این بود که تو اون کوچه آپارتمان سازی زیاد شده و ترانس 100 کوچه ی ما رو جواب میده، اما خب داشتن حرف مفت میزدن چون تو همون کوی بغل کوچه ی ما 20 30تا آپارتمان هست و تا ته کوچه ی ما شاید 50تا آپارتمان و خونه ی حیاط دار 120 متر به بالا باشه، خب این مهندسین محترم و رشوه خوار هم خبر نداشتن که کوچه ی ما آدم پرنفوذ و کله گنده و سرهنگ پرهنگ کم نداره الان به قول بابای بنده سست شدن و به نوکرم چاکرم افتادن.

این مناقشه فعلاً ادامه داره و معلوم نیست ما کی برق درست و حسابی گیرمون میاد. اما خب خواستم شفاف سازی کرده باشم که بگیم ما هم کم از ویکی لیکز نداریم.

+ نوشته شده در  ساعت 13:5  توسط محسن  | 
جمعه هشتم مرداد 1389

راستش یک آقایی لینک یک رادیویی رو تو وبلاگش گذاشته بود و منم که تاحالا اینترنتی رادیو گوش نکرده بودم یک هوسکی کردم که دانلود کنمش ببینم چیه، اصلا کار میکنه یا نه، نصبش که کردم کلی شبکه رادیویی فهرست شد که بالای لیست رادیوهای پخش موسیقی به ترتیب سبک ترانه ها بود، کلاً میگن منطق ساخت رادیو پخش موسیقی بوده، اونور آب هم آهنگی که بیشتر از رادیو پخش بشه محبوب تره، البته تو ایران میرن پی ام سی رای میدن و دیگه در جریانید.

اولین آهنگی هم که باهاش گوش کردم (با اندکی ذوق واسه آشنایی با فناوری تازه آشنا شده) یک آهنگ از برایان آدامز بود، اسمش یادم رفته با آدامز حال نمی کنم، وفتم سراغ سبک راک و روی یکی از شبکه ها یک آهنگی پخش شد که اون ته تهاش صدای یک ویالون خیلی آشنایی به گوش می رسید، هرچی فکر کردم خدایا من اینو کجا شنیدم یادم نیومد که نیومد، این آهنگ که Bitter Sweet Symphony اسمش هست یک آهنگ خیلی خیلی معروفیه و شاید آهنگ خورا بدونن ولی من اولین باری بود که گوش کردم. با خود آهنگ زیاد حال نکردم اما ویالونش واقعاً قشنگ بوده. یک مزه ای بکنید بد نیست...

+ نوشته شده در  ساعت 0:51  توسط محسن  | 

وسط اتاق دراز کشیده بودم دستم فنجان چایی بود و داشتم فکر می کردم چرا اون سنجاقکی رو که روی توری پنجره نشسته مثل زنبور ها و ملخ های قبلی با شیشه مربا نمی گیری و بیرون ولشون نمی کنی؟ خب واسه خستگی و کوفتگی بدنم بهانه هم باید بیارم؛ چرا باید طبیعت و قانون طبیعت رو عوض کنم؟ چرا باید دستکاری کنم چیزی رو که اصلاً توش نقشی نداشتم...؟

همینطوری فنجان دستم بود  حواسم دیگه به سنجاقک نبود و چشمم به سقف و با سعید مدرس می خوندم "مشتمو باز کردم ببینم تورو تو دستم...

یک صدای تقّی اومد و دیدم سنجاقک بالای سرم تو همون نقطه ای که خیره شده بودم داره می چرخه و از در پشتی اتاقم رفت بیرون...

... مثل پروانه پرواز کردی..."

+ نوشته شده در  ساعت 15:38  توسط محسن  | 

کلاً در کار ترجمه، ترجمه ی ادبیات بحثی کاملاً جدا و پیچیده بوده و هنوز هم هست. اکثر مواقع هم برای آوردن مثال در مورد ترجمه ناپذیری از ادبیات مثال زده میشه، خودم در یکی از امتحان ها رباعی "بهرام که گور می گرفتی همه عمر..." رو مثال زدم. ترجمه ناپذیری اگر در متون علمی هم رخ بده مشکل خاصی ایجاد نمیشه، اگه مترجم آگاه و به روزی باشی با یک توضیح اضافه مشکل حل میشه، حتی به بار علمی متن ترجمه شده هم افزوده میشه؛ اما در ترجمه ی متون ادبی یا نمایشی از این خبرها نیست.

مشکل از جایی پیش میاد که متنی رو قراره ترجمه کنی که برای خودت نیست، یعنی حسی که از متن می گیری شاید به دوشاهی نیارزه. بین بعضی از اعتقادات خودت و چیزی که در جامعه و دانشگاه و قشر تحصیل کرده و اساتید و چیزهایی که از تلویزیون و رادیو شنیدی باید یکی رو انتخاب کنی. همین امروز یک متنی بهم داده شد که عنوان نداره اما باید چیزی شبیه به این باشه: "Presence and Theatre". خب همین ابتدای کار دچار تردید میشم که برای theatre "نمایش" رو انتخاب کنم یا همون "تئاتر" خودمون. آخر نمایش رو انتخاب می کنم و همه چیز خوب پیش میره تا میرسی به عبارت سیاسی "Space Race" که همون مسابقه ی فضایی بین شوروی سابق و آمریکا در جنگ سرد هست، این عبارت رو هم فعلاً همون مسابقه ی فضایی می نویسم (به متن لطمه میزنه، چون در فارسی کمتر شنیده شده) و جلو میرم.

اما چیزی که باعث شد اینارو بنویسم از اینجا شروع شد که به یکی از پرکاربردترین واژه ها در نمایش رسیدم یعنی "locations". اینجا بود که کاملاً دودل شدم. اینکه از معادل مسخره و چرت و چولای "لوکیشن ها" استفاده کنم و این شکی که مشتری! قراره با همین کلمه حال کنه و فخر بفروشه رو برطرف کنم، یا از واژه هایی مثل "مکان" یا "محل" استفاده کنم و احتمال برچسب بی سواد بودن مترجم از طرف جناب هنرمند رو به خودم بچسبونم.

اینطوریاست...

+ نوشته شده در  ساعت 22:45  توسط محسن  | 

عکسی که در زیر می بینید بعد از 6 ماه نوردهی به وسیله ی عکاسی به نام جاستین کوئینل با یک دوربین پین هول (Pinhole Camera) گرفته شده. این عکس زیبا رد خورشید رو بالای پل معلق بریستول در طول نیم سال نشون میده.

اما در این عکس طولانی ترین نوردهی تاریخ اتفاق نیافتاده.

عکاس آلمانی میشاییل وسلی با دوربین پینهول دست ساز خودش از وسایل خودش عکاس هایی گرفته که تا 3 سال هم نوردهی شده بودن.

در سال 2001 او به موزه ی هنر مدرن نیویورک دعوت شد تا از تکنیک منحصر به فرد خودش برای ضبط باز سازی ساختمان ابن موزه استفاده کند. او چهار  دوربین در چهار گوشه نصب کرد و تا سال 2004 با باز گذاشتن شاتر دوربین برای 34 ماه از ساخت و ساز این بنا عکس برداری کرد.

عکس زیر هم بعد از 14 ماه از میدان Leipziger Platz  در شهر برلین گرفته شده که در زمان خودش به همراه میدان   Potsdamer Platz   از بزرگترین بناهای در حال احداث بودن. در این تصاویر بخش های قدیمی تر ساختمان که دوربین نور بیشتری را از آنها دریافت کرد سیاه تر و شفاف تر بودند در حالی که بخش های جدید تر مانند شبح در تصاویر ظاهر شدند.

بیش از دو سال برای میشاییل وقت صرف شد تا این زمان طولانی را در میدان  Potsdamer Platz در دوربین خود حبس کند(تصویر زیر).

او ادعا می کند که می تواند تقریباً برای مدت نا محدودی - تا 40 سال -  برای تصاویرش نور دریافت کند. عکس زیر هم توسط او گرفته شده است. تصویر زیر دفتری است که از آن بین 29 جولای 1996 تا 29 جولای 1997 عکس گرفته است.

اگر از این عکس ها خوشتون اومده و قادر به خرید هستین از اینجا کتاب این عکاس رو میتونین بخرین!

OPEN SHUTTER by Michael Wisely   


   The Longest Photographic Exposures in History   (در اینجا می توانید عکس ها را با اندازه ی اصلی و نوشته ی نویسنده ی اصلی را بخوانید، این مطلب ترجمه نشده.) باز هم از نگارش بد عذرخواهی می کنم.


+ نوشته شده در  ساعت 14:43  توسط محسن  | 
یکشنبه سوم مرداد 1389

بعضی وقت ها تعصب که میاد وسط، زمین و زمان اگر یک طرف باشن، تو با چیزی که بهش تعصب داری یک طرف میری. ولی من یکی که به چیزی تعصب ندارم، بخواد ضد حال بزنه، حالش بهم بخوره، ضایع بازی در بیاره با یه تیپا میندازمش دور، به قول یکی از اساتید اینم اگه منو برنجونه طلاق!

یک مدت که ویندوز هفت رو نصب کرده بودم آنتی ویروس اِسِت خیلی سنگین کار می کرد کمر ویندوز رو خم کرده بود، گفتم شاید خوب نصب نشده دوباره نصب کردم فایده نداشت، گشتم دیدم نسخه جدیدتر اومده به روز کردم بازم فایده نداشت. مشکل اینجا بود که ویندوز هفت عالی بود اما آنتی ویروس بد قلقی می کرد، منم که از این چیزا سر در نمیارم هرچی بمون بدن میخوریم! مجبور شدم پاکش کنم و جاش یه آنتی ویروس دیگه نصب کنم.

الان هم این مشکل رو فایرفاکس ناز پرورده داره، آقاجان چرا خودمون رو گول بزنیم فایرفاکس صفحات بزرگ رو بارگذاری می کنه اما نشون نمیده! این مشکل کاملاً مشهوده و جای بحث نداره، بهینه سازی و این بازی ها هم هیچ فایده ای نداره، اینترنت اکسپلورر 8 فایرفاکس رو تو سرعت میخوره، اگه افزونه های فایرفاکس دست و پای من رو نبسته بودن الان دیگه خبری از فایرفاکس نبود، اصلاً به قول یارو گفتنی اومدیم داریم از مرورگری که معلوم نیست کی نوشته یارو هکر بوده ویروس نویس بوده دزد اطلاعات بانکی بوده تو چت نوامیس مردم رو اغفال می کرده استفاده می کنیم، کنگر می خوریم لنگر میندازیم بعد به اینترنت اکسپلورری که 200 تا نخبه و مغز اومدن نشستن ساختنش بد و بیراه میگیم.

ختم کلام فایرفاکس حال بهم میزنه. نصف حجم اینترنت من رو در ماه همین ضایع بازی فایرفاکس داره به هدر میده، باید با دیدۀ باز و منطقی به قضیه نگاه کرد فایرفاکس بیخوده، مذخرفه، مشکل داره هنگ می کنه هر 2 ساعت به روز رسانی داره.

+ نوشته شده در  ساعت 22:17  توسط محسن  |