تبليغاتX
کنار گود نشستی میگی لنگش کن
جمعه هشتم مرداد 1389

راستش یک آقایی لینک یک رادیویی رو تو وبلاگش گذاشته بود و منم که تاحالا اینترنتی رادیو گوش نکرده بودم یک هوسکی کردم که دانلود کنمش ببینم چیه، اصلا کار میکنه یا نه، نصبش که کردم کلی شبکه رادیویی فهرست شد که بالای لیست رادیوهای پخش موسیقی به ترتیب سبک ترانه ها بود، کلاً میگن منطق ساخت رادیو پخش موسیقی بوده، اونور آب هم آهنگی که بیشتر از رادیو پخش بشه محبوب تره، البته تو ایران میرن پی ام سی رای میدن و دیگه در جریانید.

اولین آهنگی هم که باهاش گوش کردم (با اندکی ذوق واسه آشنایی با فناوری تازه آشنا شده) یک آهنگ از برایان آدامز بود، اسمش یادم رفته با آدامز حال نمی کنم، وفتم سراغ سبک راک و روی یکی از شبکه ها یک آهنگی پخش شد که اون ته تهاش صدای یک ویالون خیلی آشنایی به گوش می رسید، هرچی فکر کردم خدایا من اینو کجا شنیدم یادم نیومد که نیومد، این آهنگ که Bitter Sweet Symphony اسمش هست یک آهنگ خیلی خیلی معروفیه و شاید آهنگ خورا بدونن ولی من اولین باری بود که گوش کردم. با خود آهنگ زیاد حال نکردم اما ویالونش واقعاً قشنگ بوده. یک مزه ای بکنید بد نیست...

+ نوشته شده در  ساعت 0:51  توسط محسن  | 

وسط اتاق دراز کشیده بودم دستم فنجان چایی بود و داشتم فکر می کردم چرا اون سنجاقکی رو که روی توری پنجره نشسته مثل زنبور ها و ملخ های قبلی با شیشه مربا نمی گیری و بیرون ولشون نمی کنی؟ خب واسه خستگی و کوفتگی بدنم بهانه هم باید بیارم؛ چرا باید طبیعت و قانون طبیعت رو عوض کنم؟ چرا باید دستکاری کنم چیزی رو که اصلاً توش نقشی نداشتم...؟

همینطوری فنجان دستم بود  حواسم دیگه به سنجاقک نبود و چشمم به سقف و با سعید مدرس می خوندم "مشتمو باز کردم ببینم تورو تو دستم...

یک صدای تقّی اومد و دیدم سنجاقک بالای سرم تو همون نقطه ای که خیره شده بودم داره می چرخه و از در پشتی اتاقم رفت بیرون...

... مثل پروانه پرواز کردی..."

+ نوشته شده در  ساعت 15:38  توسط محسن  | 
شنبه بیست و ششم تیر 1389

در کلاس تاریخ تحلیلی صدر اسلام:

استاد: و پیامبر با مشرکین پیمان هایی می بست که اگر از مشرکین کسی مسلمان شد کاری بهش نداشته باشن و از مسلمانا هم اگه کسی مشرک شد، مسلمانا کاری بهش نداشته باشن...

دانشجو: استاد مگه حکم کسی که از اسلام برگرده اعدام نیست؟

دانشجو: راست میگه استاد پیامبرم لایی می کشیدا...

استاد: خب حالا سوال اینجاست که پیامبر چگونه تبلیغ می کرد؟

دانشجو: شکلات شیرینی پخش می کرد

دانشجو: تو فیس بوک تبلیغ می کرد

دانشجو: اس ام اس می داد

استاد: و اینا دوباره از مکه فرار می کردن و در کوه های بین مکه و یثرب کاروان مشرکین رو غارت می کردن...

دانشجو: اسلام دله دزد بار میاورد که...

استاد: ... در کوه صفا بود که ابو لهب به پیامبر گفت تبّت یدی یا محمّد و اینجا بود که آیه نازل شد...

- بکش کنار بابا! (البته بعد مشخص شد که منظور دانشجوی کذایی بغل دستیش بود).

+ نوشته شده در  ساعت 20:39  توسط محسن  | 
سه شنبه بیست و دوم تیر 1389

بعد از پنج روز برگشتم خونه وقتی رفتم تو اتاقم فکر کردم اشتباه اومدم. داداش کوچیکه طبق معمول داشت شیش و هشت گوش میداد بچه قرتی چشم منو دور دیده بود دوستاشو میاوردن خونه سوسول بازی. میز کامپیوتر که کلاً از هم پاشیده شده بود، وقتی روی صندلی نشستم افتادم، یکی از چرخاش مفقود شده بود. خواستم برم اینترنت دیدم آداپتور مودم نیست! دو شاخۀ چاپگر کنده شده سه راهی افتاده زیر پا کشوی میز خالیه! بعد از کلی داد و هوار متوجه شدم کسایی اومدن تو اتاق من و کامپیوتر رو روشن کردن که تو عمرم یک بار هم سلام علیک نداشتیم! یکی برنامه ی پشتیبان گیری نصب کرده بود یکی با فایرفاکس حال نکرده پاکش کرده بود جاش اُپرا نصب کرده بود، اکانت رپیدشر به سرقت رفت، یکی حال کرده بود با فرهنگای من حال کنه، آخرش هم همه ی این کارها رو انداختن گردن برادر زاده ی دو ساله نشده ی من! یادم اومد کتاب 53 نفر از بزرگ علوی رو تو کوله ی جونز جا گذاشتم الان میخوام برم ازش بگیرم! تازه از حموم در اومدم بابا داد میزنه بیا فرش بذاریم رو دیوار، اونم وسط گرما و تنکابنی که تو حمام هم شر شر عرق می کنی.

برای اولین بار در عمرم مجبور شدم برای ویندوز رمز عبور بذارم.

+ نوشته شده در  ساعت 23:10  توسط محسن  | 
شنبه دوازدهم تیر 1389

خب اسپانیا هم که قراره پاراگوئه رو ببره و فوتبال با کلاس و علمی اروپایی فوتبال بیخود و الکی تکنیکی آمریکای جنوبی رو از بین ببره. اروگوئه هم که به قول آقای حاج رضایی از تو اتوبوس برگشت به رختکن!

راستش بعد از این بازی آلمان و آرژانتین دیگه با قاطعیت جایی نمیگم هلند قهرمان میشه. ولی من دوست دارم هلند قهرمان بشه. از جام جهانی 1998 که همین هلند آرژانتین رو برد طرفدار هلند هستم.

+ نوشته شده در  ساعت 20:25  توسط محسن  | 
جمعه یازدهم تیر 1389
استادمون ترم اول که بودیم واسه اینکه به ما بفهمونه که درست تلفظ کنید این بی صاحابارو یک خاطره ای تعریف کرد و گفت که یک بار یکی از دانشجوها از استادی پرسید حالا اگه به جای "لاو" (Love) بگیم "لوو" چی میشه؟ استاد هم جواب داد چیزی که نمیشه اما مثل این میمونه که به جای "عِشق" بگی "عُشق".

ولی من الان خودم دیدم یارو بچه ناف فلوریدا بوده به جای "پریزِن" (Prison) گفت "پریزُن". اینو تو کنسرت گفت، تو کلیپ همون آهنگ یچی تو مایه های "پریزان" میگه! (Creed - My own prison).

به این استدلال من میگن سفسطه، مگه نه؟

+ نوشته شده در  ساعت 22:49  توسط محسن  | 
پنجشنبه سوم تیر 1389

دیشب من فیلم Hot Tub Time Machine رو دیدم. این ژانر همون ژانری هست که من عاشقش هستم. از فیلم های ماشین زمانی بود، اگه با دیدن صحنه های مستهجن مشکلی ندارین حتماً ببینیدش آخر خندست.

دیشب که خوابیدم، خواب دیدم که دارم میرم بخوابم! محمد س. و داداشم مجید و یه چند تایی دیگه هم تو خواب بودن، وقتی تو خواب دیدن خوابیدم، بیدار شدم دیدم تو یک زمان دیگه ای هستم! رامبد جوان هم بود! (what the fuck?!) یکی از عناصر ضد انقلاب هم (میم. نون.) بود داشت یک کتابی برام میخوند، روی جلد کتاب نوشته شده بود با اجازۀ صاحب اثر پخش آن آزاد است! صاحب اثر رو به هیچ وجه نمی تونم بگم. ناگهان سایۀ یک نفر رو دیدم که یا تیر و کمان زد رامبد جوان رو کشت! بعد ناگهان یهو فرهاد بشارتی! اومد بالای سرم بش گفتم:

- ها چیه؟

- بیا بریم.

چطوری بگم از رو شکم بالای سرم نبود از اونور سر بالای سرم بود! بهش گفتم:

- کجا بریم؟

- بیا بریم یک فنجان (چایی؟ استکان؟ یادم نمیاد) تلخ بچینیم!

اینجا بود که با زانو زدم تو سرش از خواب پریدم، یخ زده بود تنم فکر کردم فرهاد بشارتی عزرائیل بوده احتمالاً. من دیشب اصلاً پرخوری نکردم، ساعت 11:30 هم خوابیدم، وقتی هم که داشتم خواب می دیدم صافِ صاف خوابیده بود.

عجب خواب زنده ای بود. راب کردری جانی واکر خورده بود من مست کرده بودم!

+ نوشته شده در  ساعت 9:49  توسط محسن  | 
سه شنبه یکم تیر 1389

بعضی ها عادت دارن با هرکی که برای بار اول آشنا میشن دروغی خودشون رو معرفی می کنن، اصلاً همیشه آمار غلط میدن که گاهی اوقات خیلی خوب هم هست. تابلو نشی خیلی بهتره. اما من تاحالا به کسی درباره اسمم و سن و کار و این حرفا دروغ نگفتم. اصلاً با ثبات بودن یکی از ویژگی های بارز منه. خط ایرانسلم واسه همون زمانیه که 33 هزار تومن بود! خب دیگه تو این دوره زمونه عوض کردن یک روز در میون خط ایرانسل نمونه ی مناسبیه که بفهمی طرف اصلاً سر حال خودش نیست! همبن دو سه روز پیش یکی با 0939 بهم زنگ زد! با اینکه من همیشه خودم رو محسن معرفی کردم خیلی ها منو با یک اسم دیگه صدا میزنن یا حتی پشت سرم آمار منو با یک اسم دیگه میدن! از تام و جونز و بلموندو گرفته تا محسن چگینی!

یکی از بچه های دانشگاه به اسم امین این "محسن چگینی" رو تو زبون نصف دانشگاه انداخت، انصاری و جاوید و محسن کم بود الان خیلی ها منو چگینی صدا می کنن! حتی یک مدت کار من توجیح کردن بچه ها و حتی اساتید بود که بابا من انصاری جاوید هستم چگینی کیه. البته تهیه کننده ی سریال مسافران محسن چگینی بود! هنوزم خیلی ها بهم میگن چگینی! البته اصلاً از اینکه چگینی صدام کنن مشکلی ندارم.

چون من عادت دارم به دوستای صمیمیم بگم جونز! اونایی که آی دی منو دارن بهم میگن تام! یهو دیدی یجا واستادی یکی میاد میگه تام کجاست گربه به یارو نشون میدن!

صمیمی ترین دوستم هم من رو "دو" صدا می کنه و تو لیست مخاطبین موبایلش هم نوشته "Doe" این دو هم سر زبون خیلی ها افتاده و منو دو صدا می زنن!

این اواخر هم یکی از بچه ها "بلموندو" رو مد کرده بهم میگن "بل"! کلاً تنها جایی که یادم میاد محسن هستم همینجاست. 

اگر هم یک زمانی بخوام خودم رو لو ندم فکر کنم خودم رو مهرداد معرفی کنم! همین اواخر یک جایی دعوامون شد به یارو گفتم اصلاً تو از کجا فهمیدی من محسنم؟ گفت پس کی هستی؟ گفتم من مهردادم! دعوا لوس شد و رفتیم پی کارمون!

+ نوشته شده در  ساعت 10:31  توسط محسن  | 
چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389

این هفته تا فردا فقط دارم میرم سر جلسه ی امتحان. پس فردا اگه نبود باز هم باید میرفتم! فردا سخت ترین امتحان این ترم رو دارم: کلیات زبانشناسی 2. استاد هم به سخت سوال دادن شهرت داره. یک مبحث رو از یک کتابی که در دهه ی هفتاد نوشته شده درس داده، همون مبحث رو از یک کتاب دیگه هم که در ابتدای هزاره ی سوم نوشته شده درس داده! از باطن که بگذریم حداقل در ظاهر و اسامی قواعد و تعاریف خیلی با هم فرق دارن، گیج شدم قاطی کردم. خوبیش اینه که امتحان به احتمال بسیار بالا تستیه جز نمودار ها که مشکل منم همینا هستن که تو هر کتاب یجور هستن، یکی گفته particle movement اون یکی گفته prepositional adverb inversion اصلا از کجا معلوم استاد جفتشون رو بلد باشه! استاد تو به روزی؟ به من بگو!

+ نوشته شده در  ساعت 18:46  توسط محسن  | 
چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389

رفته بودم به هـ. یک چیزایی بدم سر میدون امام داشتیم گپ میزدیم یهو یک پیرمردی سفید چهره (از صنایع ادبی خودم!) مو روشن خمیده عصا به دست سیگار به لب با سنی حدود هشتاد نود سال جلوم ظاهر شد و یک قوطی کبریت داد دستم.

- حاج آقا روشن کنم برات؟

کلاً معلوم بود از گرمای آفتاب تارهای صوتی حلقش توانایی صحبت کردن نداشتن با یک صدای خر و خر و تکون دادن سر بهم فهموند که لال بمیر سیگار منو روشن کن مُردم از نسخی. یک چوب کبریت برداشتم روشن کردم دادم تُک سیگار حاجی یک پک شاهنشاهی زد و طوری روشن کردم که حاجی فکر کرد پیر خراباتم! وقتی داشتم قوطی کبریت رو میدادم دستش اومد جلو تر و گقت:

- اگه سیگاری هم باشی تعارف نمی کنم.

- اِ نه پدر جان من نوکرم این حرفا چیه.

داشتیم همینطور گپ می زدیم یهو خانومی یکم جلو تر ما وایستاد و دو دل بود که برگرده یچی بم بگه. برگشت گفت:

- ببخشید پسرم؟

- جانم مادرم؟

- پسر گلم مواظب بازوت باش!

- بله؟ چی شده ؟

- با انگشت کوبید به آرنجم و گفت خورد به کتفم نفسم بالا نمیاد!

- آخ مادر جان ببخشید خیلی عذر میخوام.

برگشتم رو به هـ. کردم گفتم ما الان اینجا وایستیم هشت ده نفر کشته میدیم هوا هم که گرمه بریم.

خداحافظ!

+ نوشته شده در  ساعت 11:56  توسط محسن  |