تبليغاتX
کنار گود نشستی میگی لنگش کن
ترجمه ها و نوشته های یک مترجم تازه کار

دوران اصلاحات هم برای من کلی خاطره داره. خاطرات (البته قشر فرهیخته تازگی ها بر اساس نظریۀ قتل زبانِ مادری از واژۀ بیخود نوستالژی استفاده  می کنن) روزهایی که بابام از سر کار بر می گشت و و یادش می رفت روزنامه بخره و من می رفتم براش می خریدم. روزنامه هایی که می خریدم مبین و جامعه و توس (طوس؟) بودن که توقیف شدن و آخری هم روزنامۀ دوازده صفحه ای بیان بود (که بیان هم توقیف شد). از اینور تنکابن با دوچرخه می رفتم اونور تنکابن که روزنامه بیان بخرم چون جای دیگه ای نداشت.

وقتی از بابام می پرسیدم چرا بیان؟ می گفت همشون دروغ می نویسن ولی بیان بهتر می نویسه. امروز که استاد منظور شناسی رو درس داد (Pragmatics) دارم با خودم فکر می کنم که منظور بابام چی بود؟ بیان بهتر دروغ می نویسه یا بهتر اخبار و مطلب می نویسه؟ کار همیشگی من هم این بود که تیتر اول روزنامه بیان رو با صدای بلند برای بابام بخونم و بابام هم از اصوات طعنه آمیزی مثل ژیپ! زرشک! زکی! به سلامتی! و... استفاده کنه.

من که بچه بودم و چه می دونستم اصلاحات و این کوفتا چیه. اگر هم از اینور تنکابن تا اونور تنکابن با دوچرخه هلک و هلک می رفتم روزنامه بخرم به عشق استقلال می رفتم که از این هفته نامه در پیتی های ( بدون شرح کی یادشه؟) افکار و ندای ایران و استقلال جوان بخرم که وسطش پوستر فرهاد مجیدی داشت. تو یکی از همین ها بود که خبر بمب انتقال مهدی هاشمی نسب از پیروزی به استقلال یه گوشه به عنوان مژده مژده نوشته شده بود!

تازگی ها بابام اطلاعات میخونه. میگه بازم اطلاعات. من هم نمی دونم منظورش چیه؟ بازم اطلاعات که بهتر دروغ می نویسه یا بهتر مطلب می نویسه؟

گفتم روزنامه یه چیزی یادم اومد.شده از کسی بپرسین "حشمت" رو با کدوم h می نویسن؟ بهتون جواب بدن با h "حوله"؟ دیروز زیر فنجان چاییم یه برگ از ضمیمه های روزنامه اطلاعات بود که با یک دکتری مصاحبه کرده بودن که همه جا از "هوله" استفاده شده بود؟ جریان از چه قراره نمی دونم.

منظور شناسی چیه؟ منظور شناسی اینه که یکی از شما بپرسه آقا/خانوم ساعت داری؟ شما که نمیگی آره یا نه؟ میگی ساعت دو و بیست دقیقه. یعنی شما منظور طرف رو از سوال کردنش فهمیدین. البته در یک فیلی یارو خواست مخ یه خانومی رو بزنه ازش پرسید ببخشید خانوم ساعت دارین؟ خانومه جواب داد نه. یارو گفت ساعت سه و بیست و پنج دقیقه هست! خب یارو منظور شناسی رو سلاخی کرد دیگه! (از کتاب Essential Introductory Linguistics - Grover Hudson)


این مطلب رو نوشته بودم که برق رفت و ذخیره هم نشد. دوباره نوشتم و بر اساس نظریۀ انهدام زبانی همیشه مطلب دوم مذخرف تر از مطلب اول میشه!
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 14:31  توسط محسن  | 

تا حالا نوشتین؟ انشا چند می شدین؟ معلمتون انشای شما رو نبرد یک کلاس دیگه بخونه؟ نکنه مثل من انشای داداشتون رو که ده دوازده سال قبل از مشا نوشته بود رو نویسی می کردین و بیست می گرفتین؟ من هیچ وقت نوشتن بلد نبودم و فکر کنم هنوز هم بلد نیستم. به اینجا هم که رسیدم با این انفجار فناوری اطلاعاتی که ترکشش به ما هم خورده کلا فارسی نوشتن از یادم رفته. 

مغز من مثل یک هارد دیسک میمونه که اگه از فرمت چشم پوشی کنیم باید یک دیفرگمنت حسابی بشه. ساختار های بیخود و غلط فارسی در انگلیسی در چتی باعث شدن بعضی وقت ها به خودم فحش بدم که نمی تونم چهار خط به فارسی درست (فارسی درست) بنویسم.

بماند که شاید هیچ وبلاگ نویسی درست ننویسه، ولی من خیلی سعی می کنم که درست بنویسم ولی فقط درجا می زنم. انگلیسی عالی می نویسم؛ به خاطر اینه که دارم نحو ناب و بدون ناخالصی رو یاد می گیرم. دیروز که داشتم برای کلاس مقاله نویسی یک مطلب می نوشتم یک جمله ای رو نوشتم که خیلی بهم چسبید. این بود:

But who can imagine a world without doctors where we are surrounded by million kinds of microbes, viruses, and bacteria?

این جمله رو خودم نوشتم ولی خودم نمی تونم ترجمش کنم! چون باید فارس بنویسم. هیچ آرایه ای هم نداره؛ انشای یک بچه دبستانی. جدا کی میتونه دنیایی بدون دکتر رو تصور کنه که وسط میلیون ها نوع میکروب و ویروس و باکتری احاطه شدیم؟

البته خودم هنوز نمی دونم این جمله چند تا غلط داره!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 21:42  توسط محسن  | 

یادتون میاد واژۀ "استرس" از کی متداول شد؟ من فکر کنم منشاء این واژه از سریالی بود که مهران مدیری بازی می کرد و یک همسر به اسم "مریم" داشت، باشه. البته شیوۀ بیان این واژه در آن سریال احتمالاً طعنه ای به کسانی بود که بی جهت و برای نشان دادن برخی از ویژگی هایی که ندارند از واژه های خارجی استفاده می کنند. ولی چون کار آن سریال تنها طعنه بود این واژه کاملاً در زبان ما جا خوش کرد.

استرس داشتن (to have stress) فکر نکنم اصلاً در زبان انگلیسی وجود داشته باشد. استرس یعنی فشار؛ و حرف اضافه ای که با این اسم به کار می رود "زیر" هست. یعنی وقتی بگوییم "زیر استرس کار زیاد خسته شده ام" حداقل به عنوان ترجمه اشتباهی نکرده ایم؛ ولی وقتی بگوییم "برای امتحان فردا استرس دارم" یعنی برای امتحان فردا فشار دارم!.

مشکل بزرگ اینجاست که این کلمه در تمام سنین رسوخ کرده. امروز که سوار تاکسی بودم دو مرد تقریبا با سن بالا در حال بحث بودند که از کلمۀ استرس چند بار در صحبت هایشان استفاده کرده بودند و کاملاً این کلمه را به عنوان جایگزینی برای عبارت "دلهره دارم" یا حتی واژۀ "مضطربم" پذیرفته بودند. از این سه واژه می توان نتیجه گرفت که استرس یک واژۀ عامیانه و پر کاربرد (علمی بودن آن به کنار!!!)، دلهره دارم خیلی ادبی و مضطربم، اگر انگ عربی بودن به آن نزنیم، واژه ای کهنه است. واژۀ ادبی که جایش در ادبیات است و واژۀ کهنه هم که باید بر اساس زایش زبانی بمیرد! در حالی که ما واژۀ استرس را به زبان خود تحمیل کردیم، قواعد غلط دستوری برای آن ساختیم و حتی در تغییر رسم الخط هم به علت محدودیت زبان فارسی در ابتدای آن مصوت قرار دادیم، در حالی که Stress با صامت شروع می شود. یرای من واژۀ عربی مضطرب تنها به این علت که از رسم الخط یکسانی با زبان فارسی استفاده می کند قابل قبول تر ست.

امروز در کلاس مقاله نویسی استاد ما در حال تدریس مفهومی به اسم "Motivator" بود. این واژه در لغت یعنی بر انگیزنده یا جلب توجه کننده. انتهای کلاس دوستم از من خواست که بمانیم و در مورد منابع آزمون کارشناسی ارشد از استاد بپرسیم. به شوخی به او گفتم: "چیه؟ بهت موتیویشن (Motivation = انگیزه) داده؟ خندید گفت آره!

کلاس که تموم شد و دوباره خواستیم سوار تاکسی بشیم؛ راننده داشت دور می زد خواستم کرایه رو بدم که گفت واستا دور بزنم! دوستم با خنده بهم گفت: میخوای بهش موتیویشن بدی؟ منم خندیدم و گفتم آره! اینجا بود که یاد همون جریان صبح و واژۀ استرس افتادم. با خودم فکر کردم که ما چقدر الکی و بی مزه زبان فارسی را می کشیم! کاری که ما کردیم برای پز دادن نبود؛ یک شوخی بود. ولی این شوخی شاید حداقل بین ما دوتا روز ها باقی بماند و به دیگران هم سرایت کند.

دوستان محترمی که تا اینجا خواندید خواهشاً دیگر از واژۀ "استرس" استفاده نکنید؛ و شوخی شوخی هم "موتیویشن" نگویید؛ حداقل نوشتن "استرس" از "موتیویشن" خیلی راحت تر است! چند وقت پیش مقاله ای از یک زبانشناس خواندم که پیش بینی کرده بود تا صد سال آینده اکثر زبان های دنیا می میرند. همه چیز به خود ما بستگی دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 13:40  توسط محسن  | 
خب فقط بگم که خیلی سخت بود؛ من رو به چالشی فرسایشی در طول صد و بیست دقیقه کشید. واقعا آزمونی بود که نابغه ها رو از سیاهی لشگر ها جدا می کرد. هفتاد نفری شرکت کرده بودند که بیست نفر مربوط به آزمون SCE بودند.

قسمت اول که قسمت توانایی های شنیداری بود رو نسبتا خیلی خوب جواب دادم؛ تمرکزم رو وسط یکی از سوال ها از دست دادم ولی جمعش کردم. تا اینجا همه چیز خیلی خوب پیش رفت. البته یک مشکل هم اینجا بود که هر مکالمه تنها یک بار پخش می شد و من خبر نداشتم؛ فکر می کردم دو بار پخش میشه!

به پل صراط رسیدم؛ یعنی بخش واژگان. همیشه خودم همه جا گفته بودم که در واژگان خیلی ضعیف هستم و هنوز هم این مشکل برطرف نشده. البته سی سوال و صدو بیست کلمه در بخش واژگان وجود داشت که فکر کنم همون صد و بیست کلمه ای بود که من در زبان انگلیسی نمی دونستم! کلماتی بودند که فقط برای امتحان و تست به درد میخوردن و صد دینار برای مکالمه فایده نداشتند. همۀ جمله ها رو بلد بودم و ترجمه می کردم ولی نمی دونستم که کدوم یکی از چهار کلمه باید بیاد توی جای خالی. بخش واژگان به زرس (ضرص؟ ظرص؟ ضرث؟ ...؟) قاطع شانسی جواب داده شد؛ و به احتمال زیاد به خاطر همین واژگان قبول نمیشم. از فردا آموزش فقط واژه؛ زبانشناسی و گرامر و اصول ترجمه چی چیه بابا بچسب به کلمه. دیگه ختم کلام واژگان منو درگیر کرده که قبول نمیشم.

رسیدم به گرامر پرچمم رفت بالا، ولی وقتی به ستون واژگان نگاه می کردم غم در چشمانم قابل رویت بود! از بیست تا سوال گرامر به احتمال زیاد همه درست جواب داده شدند. دختری که بغل دست من قسمت واژگان رو پر کرده بود گرامر هیچی جواب نداده بود! چه فایده که واژگان سی تا بود و گرامر بیست تا! یکم توی گرامر روحیه گرفتم ولی خب واژگان کمرم رو شکونده بود.

رسیدیم به درک مطلب (Reading Comprehension) متن اول خیلی آسون پاسخ داده شد دربارۀ زبان اسپرانتو بود، ولی صفحۀ بعدش هم سه تا سوال دیگه داشت که وقتی داشتم به متن بعدی جواب می دادم متوجه شدم و باز هم تمرکزم به هم ریخت و حالم بازم گرفته شد. متن دوم دربارۀ معادن طلای کالیفرنیا بود که نسبت به متن اول خیلی سخت تر بود ولی خوب پاسخ دادم.

قسمت سوم یک متنی بود که یکی در میان پاراگراف هاش رو خالی گذاشته بودند که باید از بین چند پاراگراف در هم بر هم انتخاب می کردیم؛ متن خیلی سخت و گیج کننده ای بود ولی همه رو صد در صد درست جواب دادم مطمئنم. هنوز واژگان داره اعصابم رو خورد می کنه.

سوال آخر هم متنی بود که ده تا جای خالی داشت که جاش باید فقط یک کلمه می گذاشتیم که اون هم خوب جواب دادم. متنش دربارۀ فزق بین خانواده ها در چندین سال های قبل (گروه اسمی رو داشتین؟) و خانواده های این سال های کنونی (بازم داشتین؟) بود.

در این لحظه برگشتم که به سوال های واژگان به صورت شانسی جواب بدم و همین کار رو هم کردم؛ رشت شلاقی بارون می اومد و رعد و برق شدیدی نواخته می شد وقتی به هر سوال به صورت شانسی جواب می دادم!

آزمون خیلی سخت و خوبی بود. اگر یک ماه قبل از آزمون یک مروری به کتاب words you need to know 1100یک نگاهی می انداختم الان وضعم بهتر بود. فکر نکنم قبول بشم. مصاحبه هم افتاد روز عروسی پسر خالم! موندم عروسی برم یا مصاحبه بدم.


+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 21:25  توسط محسن  | 

الان که داشتم یه برنامه تو تلویزیون دربارۀ دهۀ فجر میدیدم یهو یاد یکی از خاطرات تقریباً همیشگی این روزها افتادم. راهنمایی که بودیم این روزه همیشه گروه تئاتر کلاس ما با هفت هشت تا ارازل و اوباش کلاس به راه بود (به قول یارو گفتنی عضو گروه تئاتر مدرسمون بودم!).

سناریو پناریو که در کار نبود. کلا هدف از گروه تئاتر از کلاس بیرون رفتن واسه تمرین بود و ما هم میرفتیم زووووووووووووو بازی می کردیم. بی تربیتی ترین و کثیف ترین کارها هم سر تمرین می کردیم که اگه مدیر یا ناظم ما رو میدید به جرم فساد فی الارض همه بعد از هجده سالگی اعدام بودیم.

روز اجرا که می رسید (ذکی!) طبق معمول باید نمایش خواستگاری و از این جلف باز ها رو اجرا می کردیم که از بس مسخره بودیم اگه مثل جوب کبریت خشک هم می مودیم ملت از خنده روده بر می شدن. تو آخرین اکران (ذکی) یادمه که نقش برادر داماد رو بازی می کردم و با یک لهجۀ زیبای رشتی شده بودم سوپر استار نمایش! یه جورایی نقشم شبیه به نقش میری تو فیلم های قبل از انقلاب بود.

کلا از انصاف که نگذریم نمایشمون همون اقتباسی آزاد (ذکی!) از فیلم های قبل از انقلاب بود که توش صحنه های کاباره و مستی هم داشت. داشت؟ آره بابا فقط فرقش این بود که همه مذکر بودیم، اون وقتا هم واژه ای به اسم هوموسکشوال یا هم جنس باز مد نشده بود. هاهاهاها!

طرح داستان هم (ذکی!) از جک ماهی صفت بود که عروس آخرش می گفت حسن علی جعفر.

الان هممون دانشجو هستیم و با همشون هم هنوز  رابطه دارم. الان که فکر می کنم می بینم بچه که بودیم آدم تر بودیم. به قول والده "خراب بشه اون دانشگاهی که شما رو تربیت می کنه". البته قبل از دانشگاه این جمله واسه مدرسه به کار می رفت. نمیدونم چرا هیچکی هیچ وقت نگفت خراب بشه اون که شما رو تربیت نکرده!!!


الان دارم Tease me Please me گوش میدم. اسکورپیونز یه زمانی خوب می ترکوندا.

Tease me, please me. no one needs to know, oh no

Tease me, please me. before I have to go


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 15:7  توسط محسن  | 

همین الان یک متن ده صفحه ای کاملا تخصصی و کمر شکن رو ترجمه کردم. بماند که اصلا قرار نبود من ترجمه کنم و یک جورهایی کردن در پاچۀ من. فقط صاحل متن گفته بود اگه به موقع تحویل نده میافته (افتادن اینجا میدنید یعنی چی که؟) حالا من دارم فکر می کنم با نی به موقع گفتنش من اگه متن رو عربی یا عبریانی هم تحویل می دادم یارو نمی افتاد! پس این همه زوری که زدم و کلی هم واژۀ مجهول و قلمبه سلمبه رو گرته برداری کردم آخرش که چی؟ چندغاز پول بذارن کف دستت و تورو به خیر و مارو به سلامت؟ اصلا ممکنه با این ترجمه ای که من کردم باز هم یارو بیافته؟ یعنی مرز بین افتادن و نیافتادن فقط ده دوازده صفحه ترجمه هست؟ تف تو رئیس فرهنگ اون دانشگاه واسه تنوع!

حالا از اینا که بگذریم متن واقعا قدری بود! انصافا نمی دونم خودم برم متن رو تحویل بدم یا پیک ببره! آخرای ترجمه فهمیدم از اول یک کلمه رو غلط ترجمه کردم که تو اکثر جمله ها بود. دیگه حال نداشتم درستش کنم ولش کن تو که میخوای نیافتی. اصلا خودت مگه نگفتی ترم 9 هستی؟! 5 6 ترم دیگه هم روش به قول یارو گفتنی آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب (دو وجب بنا به روایتی)

استادمون تو یکی از امتحانای فوق لیسانس جند تا دانشجو رو در حین ارتکاب تقلب می بینه و قهر می کنه! به هر حال از دانشجوی فوق لیسانس انتظارات بالاست. کاش همۀ استادای ما اینطوری بودن یه ترم به علت کمبود استاد استراحت می گرفتیم یا میرفتیم لاهیجان مهمان می شدیم و عشق و حال!


الان هم دارم Big City Nights گوش میدم. اصلا نمیتونم باور کنم اسکورپیونز داره به ته خط میرسه.
+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 23:36  توسط محسن  | 

یکی از خصوصیات بیخود و صد البته ژنتیکی من اینه که به فصل امتحانات که می رسم هیچ حسی واسه درس و مشق ندارم. البته دلیل اصلی احتمالا باید حجم بالای درس ها باشه چون در طول کلاس ها هم همچین حسی ندارم. به قول خودم درس خونی باید تو خون آدم باشه. توی خون من هم که جز چهار قلم آت و اشغال چیز دیگه ای پیدا نمیشه.

حالا مقدمه ای که گفتم همچین مشکل تازه ای نیست و از اول ابتدایی همینطوری به سایه ی من چسبیده و با من میاد. مشکل بزرگ تر شرایط و موانع محیطی هستن. شرایطی که همین ده دقیقه ی پیش وقتی در حد مرگ سرم توی درس بود به وجود اومد. زنگ در خونه به صدا در نیومد، از این خبرا نیست! فقط صدای موتور پسچی آشنا بود! بابام رفت که قبض های برق رو بگیره با یه بسته روبرو شد و چون نود و نه در صد هرچی بسته میاد واسه منه، هنوز ندیده چیه بسته رو داد به من.

بله از قرار معلوم من سه چهار ماه پیش واسه فصلنامه ی "مطالعات ترجمه" درخواست اشتراک داده بودم و نمیدونم چرا وسط زمستون لطف کردن شماره های بهار و تابستان رو فرستادن. اونم کی؟ وقتی تازه موتور دیزلی من گرم شده بود داشتم "اصول و روش ترجمه" و اون کتاب چپ اندر قیچیِ پیتر نیومارک رو میخوندم.

به نظر شما با این دوتا مجله ای که الان روی میز من افتادن و بوی تازگی و شیکی میدن و احتمالا به مناسب تولدم برام فرستادن! میشه درس خوند؟ حتی الان که این دوتا مهمون ناخوانده بهانه ای شدن دوباره آتیش اینترنت رو به راه کنم این امکان هست که بازم همت کنم و برگردم سر درسم؟

اصلا اینا به کنار. من دو هفته هست که دانشگاه نمیرم و هیچی نخوندم (یعنی یکم خوندم) ولی آیا میشه این برنامه رو تو این تا بیست و یکم که شروع امتحانات هست جمع کرد؟ 21: اصول 22: نگارش فارسی 23: کلیات زبانشناسی.

یعنی ممکنه توی دانشگاه ما اعتصاب و اغتشاش بشه و امتحانا مثل ترم قبل عقب بیافتن؟ ولی من همین الان میرم دوباره درس بخونم. وقت رو باید دزدید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 11:0  توسط محسن  | 

محمد به من: محسن رفتیم مصاحبه نگیم دانشجوی مترجمی هستیم گند می زنیم آبرومون میره. من می گم دانشجوی مامایی هستم!
من: آره منم میگم حسابداری!
محمد: اگه سوال از حسابداری پرسید چی؟
من: دیگه از بچه بیرون کشیدن که راحت تره!

ساعت 10 دم در بسته ی کانون زبان واحد رشت: زیننننننننننننننگ. بله؟ کانون زبانه؟ آره بیا تو! باز شد؟ آره باز شد!
من بعد از ثبت نام: آقا بی زحمت کلید در توالت رو بدین ما از شهسوار اومدیم... دستشویی که نبود یک ویو داشت همه تو اتاق خواب خونه ها!

ایستگاه: محسن میخوام از این مرده عکس بگیرم بزنم واسه بک گراند لپ تاپم. من: همین که کمربندش  واسش کار پستون بند زنا رو می کنه الان؟ محمد: هاهاهاهاها دهنت سرویس. من: من میگم کمر به پایین اینو بچسبون به کمر به بالای اون بشه هیلاری داف! محمد: هاهاهاها دهنتو .... محمد: محسن یه عکس از هیلاری داف انداختم بک گراند لپ تاپم... من: آره دیدم خیلی خوشگل و قیافش مظلومه. محمد: آره خیلی ولی عجب چیزیه پسر. من: آره بابا خوراک شب یلداست. محمد: هاهاهاهاها .... دهنت

وسط ماشین موبایل محمد: "هووووووووووو ابراهِم. سر بچگیه ببر... بله؟ من کی باشم؟ شما کی باشی؟ بچگیِ کی ...؟... خداوندا آنچه از ما دریغ میفرمایی دریغ نفرما! خداوندا رزمندگان ما را بفرما!"

سر پلیس راه چابکسر: محمد: مشهد 1000 کیلومتر! راننده: اِ شما مگه شسوار نوشونین؟ من: میریم. راننده: فکر بودوم مشهد شونین (لهجه رشتی). من: آره الان شهسوار کار داریم. بعد میریم بابل بعد ساری بعد  دوباره بابل بعد مشهد! هانی امی همرا بشیم؟ (یعنی میای با ما بریم).

سر کمربندی شهسوار بعد از کلی اسگل کردن راننده...
محمد: آقا مرسی پیاده میشیم. راننده لهجه متمایل به فارسی: اگه ناهار میخواین بخورین بریم با هم بخوریم.
من: آره برو دور بزن ماشین رو پارک کن ما الان میایم.

فرار...
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 17:4  توسط محسن  | 

من و دوستم تو کافی شاپ نشسته بودیم دو تا دانشجوی سال آخر اومدن کنارمون نشستن. دانشجو روبرویی که کنار دوستم نشسته بود کتابای زیر دست من رو دید از رشته ام پرسید؛ گفتم مترجمی می خونم. ازم پرسید ترم یک دیگه؟ گفتم سه. منم از رشتش پرسیدم گفت ژنتیک. می دونستم ترم بالاست ولی خواستم یه متلکی انداخته باشم گفتم ترم یک دیگه؟ جواب داد نه سال آخر! دوستم به حالت مسخره بهم نگاه کرد و نیش خندی زد.

دانشجویی که کنارم نشسته بود ازم پرسید یعنی وقتی لیسانس بگیرین راحت میتونین انگلیسی حرف بزنین؟ جواب دادم: راحت می تونیم ترجمه کنیم (این جمله یعنی یکی از خصوصیات من اینه که آره و نه کم میگم!!!). طرف به حالت خیلی مسخره آمیزی گفت: خب بابیلون هم میتونه ترجمه کنه که. منم با یه جواب خیلی خیلی تحقیر کننده گفتم: خب آره بابیلون واسه ترجمه ی چهارتا کرم و انگل و خرخاکی و قورباغه مرده کافیه!

دوستم چنان خندید که کافی میکسشون کوفتشون شد و با چیز یکی شدن. دلم واسشون سوخت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 18:35  توسط محسن  | 
چهار تا بازی حاکم بودم کوبنده عمل کردم تا اینکه باختیم!

حکم پیک

بیبیِ دل انداخت من با 3 دل رد کردم بازی رو برداشت. (هنوز کارتام رو مرتب نکرده بودم بیشتر کارتام رو زمین بودن)

شاه دل رو انداخت اینبار هم با یه دل کوفتی رد کردیم و بازی رو برداشت. (هنوز کارتام رو مرتب نکرده بودم. سه چهارتا کارتم رو زمین بودن)

منتظر بودیم که آس دل رو هم بندازه، یه دونه کارتم رو زمین بود دیدم داره بهم می خنده.

رنگ صورت یارم یهو پرید و یار حاکم مثل خر می خندید.

کارت آخر من آسِ دل بود.

آخرین کارتی که انداختم آس دل بود که 2 خشت رو رد کردم و باختیم:)

حالا اگه من دو ساعت از 4تا بازی کوبندم تعریف کنم همه واسه یه سوتی کوفتی شر و بر تاب میدن.

بده اون سیگار رو

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 18:19  توسط محسن  | 
درباره
یک مترجم خوب باید شاعر خوبی باشد...

  RSS