دوران اصلاحات هم برای من کلی خاطره داره. خاطرات (البته قشر فرهیخته تازگی ها بر اساس نظریۀ قتل زبانِ مادری از واژۀ بیخود نوستالژی استفاده می کنن) روزهایی که بابام از سر کار بر می گشت و و یادش می رفت روزنامه بخره و من می رفتم براش می خریدم. روزنامه هایی که می خریدم مبین و جامعه و توس (طوس؟) بودن که توقیف شدن و آخری هم روزنامۀ دوازده صفحه ای بیان بود (که بیان هم توقیف شد). از اینور تنکابن با دوچرخه می رفتم اونور تنکابن که روزنامه بیان بخرم چون جای دیگه ای نداشت.
وقتی از بابام می پرسیدم چرا بیان؟ می گفت همشون دروغ می نویسن ولی بیان بهتر می نویسه. امروز که استاد منظور شناسی رو درس داد (Pragmatics) دارم با خودم فکر می کنم که منظور بابام چی بود؟ بیان بهتر دروغ می نویسه یا بهتر اخبار و مطلب می نویسه؟ کار همیشگی من هم این بود که تیتر اول روزنامه بیان رو با صدای بلند برای بابام بخونم و بابام هم از اصوات طعنه آمیزی مثل ژیپ! زرشک! زکی! به سلامتی! و... استفاده کنه.
من که بچه بودم و چه می دونستم اصلاحات و این کوفتا چیه. اگر هم از اینور تنکابن تا اونور تنکابن با دوچرخه هلک و هلک می رفتم روزنامه بخرم به عشق استقلال می رفتم که از این هفته نامه در پیتی های ( بدون شرح کی یادشه؟) افکار و ندای ایران و استقلال جوان بخرم که وسطش پوستر فرهاد مجیدی داشت. تو یکی از همین ها بود که خبر بمب انتقال مهدی هاشمی نسب از پیروزی به استقلال یه گوشه به عنوان مژده مژده نوشته شده بود!
تازگی ها بابام اطلاعات میخونه. میگه بازم اطلاعات. من هم نمی دونم منظورش چیه؟ بازم اطلاعات که بهتر دروغ می نویسه یا بهتر مطلب می نویسه؟
گفتم روزنامه یه چیزی یادم اومد.شده از کسی بپرسین "حشمت" رو با کدوم h می نویسن؟ بهتون جواب بدن با h "حوله"؟ دیروز زیر فنجان چاییم یه برگ از ضمیمه های روزنامه اطلاعات بود که با یک دکتری مصاحبه کرده بودن که همه جا از "هوله" استفاده شده بود؟ جریان از چه قراره نمی دونم.
منظور شناسی چیه؟ منظور شناسی اینه که یکی از شما بپرسه آقا/خانوم ساعت داری؟ شما که نمیگی آره یا نه؟ میگی ساعت دو و بیست دقیقه. یعنی شما منظور طرف رو از سوال کردنش فهمیدین. البته در یک فیلی یارو خواست مخ یه خانومی رو بزنه ازش پرسید ببخشید خانوم ساعت دارین؟ خانومه جواب داد نه. یارو گفت ساعت سه و بیست و پنج دقیقه هست! خب یارو منظور شناسی رو سلاخی کرد دیگه! (از کتاب Essential Introductory Linguistics - Grover Hudson)
بین ترجمه و ادبیات و زبانشناسی و آموزش زبان، ترجمه رو از همه بیشتر دوست دارم. ولی انگار استعدادش رو ندارم. کلا توی بحث نظری بیشتر واردم، مخصوصا زبانشناسی که واقعا قدرت تحلیل دارم. ساعتی که استاد یک ساعت و نیم کامل داره نظریه های خشک و سر درد آور زبانشناسی رو درس میده و بعد از بیست دقیقه همۀ دانشجو ها یا فلنگ رو می بندن و یا به نوبت میگن خسته نباشید استاد من مثل مجسمه دارم گوش میدم و منتظرم که یه بهانه پیدا کنم به پر و پاچۀ استاد بچسبم و بحث کنم. در مورد اصول و مبانی ترجمه هم همینطوره انگار نظریه پرداز های ترجمه اراجیفی رو سر هم کردن که یکی مثل من سوژه پیدا کنه با استادش بحث کنه.
توانایی هام در تحلیل یک متن انگلیسی خیلی بالاست ولی انگار فرهنگ لغت مغزم بی نهایت مرگ داره. خلاقیت ندارم، حافظم جنس خوب نیست! چینیه. استاد ها هم همیشه حرف خودشون رو میخوان به کرسی بنشونن، وقتی بگن ترجمۀ من بهتره یعنی ترجمۀ من بهتره! مخصوصا استاد های خانوم که به هیچ خدایی بنده نیستن.
بحث پول هم هست، همیشه میگن آوزش زبان بازارش بهتره! واسه همینه که همۀ دانشجو های مترجم شدۀ دانشگاه ما آخرش آموزش میخونن. ولی من بازم ترجمه رو بیشتر دوست دارم. در زبانشناسی خیلی موفق میشم ولی جلو ترجمه برام حرفی واسه گفتن نداره و هم همچین بازاری نداره. جهان سوم هستیم دیگه! بی پول که به آدم زن نمیدن!
منابع فارسی جز دو سه تا همه مذخرفن! اساتید فقط واسه اینکه بگن ما کتاب خونیم هی کتاب تو سر دانشجو میزنن بعد که می خرم می بینم عین انگلیسیش رو فلان جا خوندم. حرف همشون هم اینه که باید چی و چی و چی باشی. انواع ترجمۀ نیومارک رو شبیه به کت فورد میدونن ولی هیچ کدومشون به هم شباهت ندارن. بعد میگن کتاب ارزشمنده! چرا؟ چون بالای 200 صفحه هست! منابع همشون هم یکیه و از هفت هشت تا بیشتر نمیشه! انگار دکتر های ما کلا همین هشت هشت تا کتاب رو خوندن. خودشون هم هیچ نوآوری ندارن. کتابشون درباره ترجمه هست ولی نصف منابعشون از کتابای زبانشناسیه. هیچ استادی هم پیدا نمیشه که بگه حرف این یارو رو قبول ندارم. خود من به سبک اینا میتونم بیست جلد کتاب مرجع ترجمه بنویسم.
اصلا مبانی و نظریه در ترجمه حرف مفته. مترجم خوب باید شاعر خوبی باشه! حالا من تلاش خودم رو می کنم که اصل شاعر خوب رو کنار بزنم.
Want to change the world yeah
I feel violent I feel alone
Don't try to change my mind oh
این قطعه انگلیسی را از آنگ One از گروه خیلی معروف Creed گرفتم چون با ذهن من خیلی خیلی مطابقت دارد! اگر دوست داشتید از اینجا با فرمت MP3 و کیفیت بالا و یا از اینجا با فرمت WMA و کیفیت احتمالا خوب! دریافت گنید. اگر از آهنگ خوشتون اومد و هوس کردید که کل آلبوم را دریافت کنید، پیشنهاد می کنم این کار را بکنید!
این آهنگ مفهومی اجتماعی سیاسی دارد (خیالتون راحت از لاف زن هایی نیستم که بگم این آهنگ پر از مفهوم و اعتراضه!) ولی به شما قول میدم که از ملودی و شعر این آهنگ خوشتون میاد. شعرش هم می توانید در اینجا بخوانید.
عرض دیگری نیست، ذهن پویای خودم را درگیر اراجیف نویسی نمی کنم.
یادتون میاد واژۀ "استرس" از کی متداول شد؟ من فکر کنم منشاء این واژه از سریالی بود که مهران مدیری بازی می کرد و یک همسر به اسم "مریم" داشت، باشه. البته شیوۀ بیان این واژه در آن سریال احتمالاً طعنه ای به کسانی بود که بی جهت و برای نشان دادن برخی از ویژگی هایی که ندارند از واژه های خارجی استفاده می کنند. ولی چون کار آن سریال تنها طعنه بود این واژه کاملاً در زبان ما جا خوش کرد.
استرس داشتن (to have stress) فکر نکنم اصلاً در زبان انگلیسی وجود داشته باشد. استرس یعنی فشار؛ و حرف اضافه ای که با این اسم به کار می رود "زیر" هست. یعنی وقتی بگوییم "زیر استرس کار زیاد خسته شده ام" حداقل به عنوان ترجمه اشتباهی نکرده ایم؛ ولی وقتی بگوییم "برای امتحان فردا استرس دارم" یعنی برای امتحان فردا فشار دارم!.
مشکل بزرگ اینجاست که این کلمه در تمام سنین رسوخ کرده. امروز که سوار تاکسی بودم دو مرد تقریبا با سن بالا در حال بحث بودند که از کلمۀ استرس چند بار در صحبت هایشان استفاده کرده بودند و کاملاً این کلمه را به عنوان جایگزینی برای عبارت "دلهره دارم" یا حتی واژۀ "مضطربم" پذیرفته بودند. از این سه واژه می توان نتیجه گرفت که استرس یک واژۀ عامیانه و پر کاربرد (علمی بودن آن به کنار!!!)، دلهره دارم خیلی ادبی و مضطربم، اگر انگ عربی بودن به آن نزنیم، واژه ای کهنه است. واژۀ ادبی که جایش در ادبیات است و واژۀ کهنه هم که باید بر اساس زایش زبانی بمیرد! در حالی که ما واژۀ استرس را به زبان خود تحمیل کردیم، قواعد غلط دستوری برای آن ساختیم و حتی در تغییر رسم الخط هم به علت محدودیت زبان فارسی در ابتدای آن مصوت قرار دادیم، در حالی که Stress با صامت شروع می شود. یرای من واژۀ عربی مضطرب تنها به این علت که از رسم الخط یکسانی با زبان فارسی استفاده می کند قابل قبول تر ست.
امروز در کلاس مقاله نویسی استاد ما در حال تدریس مفهومی به اسم "Motivator" بود. این واژه در لغت یعنی بر انگیزنده یا جلب توجه کننده. انتهای کلاس دوستم از من خواست که بمانیم و در مورد منابع آزمون کارشناسی ارشد از استاد بپرسیم. به شوخی به او گفتم: "چیه؟ بهت موتیویشن (Motivation = انگیزه) داده؟ خندید گفت آره!
کلاس که تموم شد و دوباره خواستیم سوار تاکسی بشیم؛ راننده داشت دور می زد خواستم کرایه رو بدم که گفت واستا دور بزنم! دوستم با خنده بهم گفت: میخوای بهش موتیویشن بدی؟ منم خندیدم و گفتم آره! اینجا بود که یاد همون جریان صبح و واژۀ استرس افتادم. با خودم فکر کردم که ما چقدر الکی و بی مزه زبان فارسی را می کشیم! کاری که ما کردیم برای پز دادن نبود؛ یک شوخی بود. ولی این شوخی شاید حداقل بین ما دوتا روز ها باقی بماند و به دیگران هم سرایت کند.
دوستان محترمی که تا اینجا خواندید خواهشاً دیگر از واژۀ "استرس" استفاده نکنید؛ و شوخی شوخی هم "موتیویشن" نگویید؛ حداقل نوشتن "استرس" از "موتیویشن" خیلی راحت تر است! چند وقت پیش مقاله ای از یک زبانشناس خواندم که پیش بینی کرده بود تا صد سال آینده اکثر زبان های دنیا می میرند. همه چیز به خود ما بستگی دارد.
دو نوع خواهش وجود دارد؛ خواهش بزرگ و خواهش کوچک. بزرگی آن را می توان از مدّت مکث درخواست کننده بعد از گفتن «ممکن است لطفی به من بکنی...» اندازه گرفت. هرچه خواهش کوچکتر؛ مکث کوتاه تر. «ممکن است لطفی به من بکنی و آن مداد را به من بدهی؟» هیچ مکثی وجود ندارد. خواهش های بزرگ اینگونه اند: «ممکن است لطفی به من بکنی...» هشت ثانیه می گذرد. «خب؟ چی؟»
«...خب.» هرچه وقت بیشتری برای بیان خواهش صرف شود، لطف دشوارتری در راه است.
انسان تنها موجودی است که خواهش می کند. حیوان ها اینگونه نیستند. یک سوسمار به بالای سر یک سوسک نمی رود و نمی گوید: «ممکن است لطفی به من بکنی و تکان نخوری، دوست دارم زنده بخورمت.» این خواهشی بزرگ و بدون مکث است.
George Yule, The Study of Language, 3rd Ed., P. 124.
البته نویسندۀ این مطلب مثل اینکه اهل تعارف و رو در بایستی نبود. وگرنه حیوان ها هم اهل خواهش هستند و هم اهل لطف. سگ از صاحبش خیلی خواهش می کنه ولی خب تعارف نداره! خروس ها هم به مرغ ها خیلی لطف می کنن و هرچی پیدا می کنن مرغ ها رو خبر می کنن، مرغ ها هم تعارف نمی کنن و می خورن!
نتیجه می گیرم که آن چیزی که ما رو از حیوانات متمایز می کنه شعور نیست، بلکه تعارف و رو در بایستیه!
«ترجمه مثل زن است، اگر زیبا است، وفادار نیست، اگر وفادار است، به احتمال بسیار زیاد زیبا نیست.»
البته هیچی تو این این ضرب المثل (نقل قول؟؟) صادق نیست. مثال نقصش هم ترجمه های خودم که هم وفادار هستند و هم زیبا (می دونم خیلی زیبا ولی شکست نفسی بود). البته در مورد زن ها هم من نظری مخالف این جمله دارم.
میگن این یک ضرب المثل ایتالیایی هست (فن ترجمه صفحۀ فلان!) ولی تو همونجا می گن که فرانسویه! ولی اصلاً این دو تا زبان به من مربوط نیستن.
«از درون مضحکه. باد خالی» محسن انصاری جاوید
«مثل یک فراری نو به نظر میرسه که موتورش از درون در حال پوسیدنه» کیانو ریوز
"I prefer to walk in the street and think about God instead of sitting in the mosque and being worry of my shoes" Ali Shariati
"It's ridiculous inside. Zero, zilch." Mohsen Ansari Javid
"It's like a new Ferrari whose motor is petrifying inside." Keanu Reeves
«زندگی را مثل یک بازی تصور کن که در آن با پنج توپ بازی می کنی. آنها را کار، خانواده، سلامتی، دوستان و نفس می نامی؛ و باید همۀ آنها را در هوا نگه داری. زود متوجه می شوی که کار یک توپ پلاستیکی است؛ اگر از دستت رها شود دوباره به سمت تو بر می گردد. امّا جهار توپ دیگر - خانواده، سلامتی، دوستان و نفس - از شیشه ساخته شده اند. اگر یکی از آنها بیافتد، به طور جبران ناپذبری ترک بر می دارد، صدمه می بیند، می شکند، یا حتّی تکه تکه می شود. آنها هرگز به یک شکل نمی مانند. باید این را بدانی و برای ایجاد تعادل در زندگی ات همّت کنی.»
برایان دایسون مدیرعامل سابق شرکت کوکاکولا
دیشب یک ترجمۀ فوری برام پیش اومد که باید همون دیشب تحویلش می دادم. سبُک بودن متن و جالب بودنش باعث شد که دقت بیشتری روی متن بکنم. البته بماند که متنی که به دست من رسید با دوربین موبایل از یک کتاب عکس برداری شده بود و از کتاب های خطی عهد عتیق هم ناخوانا تر بود. به هر حال در عصر فناوری دانشجویان مبتکر ما از هر وسیه ای برای تحصیل کمال استفاده می کنن.
داستان درباۀ الگوهای های مدیریت سازمان ها و نقد و بررسی آنها بود که در این کتاب با معرفی الگوی از مرکز به جناحین (Middle-up-down Model) مزایای این الگو بر دو الگوی سنتی دیگر Up-down Model و Bottom-up Model ذکر شده بود. در الگوی نزولی یا از بالا به پایین (Up-down)، تمام تصمیم گیری ها و طرح ریزی ها و ارائۀ دیدگاه ها از سوی مدیران ردۀ بالا اتخاذ میشه و منبع سلسله مراتب اداری و دیوانسالاری (همون بوروکراسی و کاغذ بازی خودمون) هم همین الگوی مدیریتی هست. در مدل صعودی یا از پایین به بالا که توسط سازمان های بشر دوستانه معرفی شد، قضیه کاملاً بر عکس میشه. یعنی تمام ایده پردازی ها و تصمیمات به وسیلۀ خود کارکنان ردۀ پایین و به وسیلۀ خود مختاری آنها انجام میشه و مسئولین ردۀ بالا نقش حامی آنها رو بازی می کنن.
الگوی سومی که در این متن معرفی شده بود الگوی از مرکز به جناحین (یا هرچی دیگه! به این میگن گرته برداری) است که از ضعف دو الگوی دیگر یعنی عدم نقش مدیران میانی به عنوان(1) یک مزیت در خودش استفاده کرده است. در این الگو که احتمالاً توسط شرکت های ژاپنی تعریف شد وظیفۀ مدیران میانی تعدیل خیال پردازی ها و دور اندیشی های مدیران رده بالا برای فهم و به کار گیری دستورالعمل های شدنی توسط کارکنان ردۀ پایین هست. در حالی که در دو الگوی دیگر مدیران میانی فقط نقش منتقل کنندۀ دستورات از بالا به پایین یا برعکس رو داشتن که مانعی برای ارتقای شغلی این مدیران می شد و در شرکت های غربی گزینۀ اول برای تعدیل کارمندان همین مدیران میانی هستن.
مثالی که برای این الگو زده شد شرکت کانُن بود که باید همه بشناسن. در این شرکت به دستور مسئولان ارشد، مدیران میانی و گروه های زیادی از مهندسین خیلی جوان (در اوایل بیست سالگی) کار گروهی تشکیل دادند تا راهی برای بهینه کردن همزمان قابلیت اعتماد و قیمت دستگاه های کپی اون زمان (دهۀ هشتاد) پیدا کنن. مشکل هم اینجا بود که قطعۀ درام در این دستگاه ها نیاز به سرویس دهی و تعمیر منظم داشت که باعث افزایش هزینه و کاهش کارآمدی دستگاه میشد. نتیجۀ این کارگروه و جلسات این مهندسین خیلی جوان از بخش های مختلف کانُن باعث اختراع قطعه ای شد که امروزه ما به اسم کارتریج میشناسیم. اختراع کارتریج باعث ثبت 470 اختراع برای شرکت کانُن شد. مزایای کارتریج هم که همه میدونیم این بود که بر خلاف درام که عمری دائمی داشت و باید به طور مداوم سرویس می شد، کارتریج عمری محدود ولی مشخص داشت که بعد از هر بار مصرف قابل تعویض بود.
مزیت اصلی این الگوی مدیریت این هست که هر سه قسمت هرم یک سازمان طبق وظایف تعریف شده کار می کنند. اولاً مدیران ارشد به خواسته ها و آرزو های خودشان که همون جذب حداکثر بازار هست میرسن. دوماً مدیران میانی طی مراحلی به مراتب بالاتر میرسن (همانطوری که یکی از اعضای کارگروه نهایتاً عضو یک هیات رهبری در شرکت شد) و همچنین کارکنان رده پایین دیگر مجبور به اجرای بی کم و کاست دستورات خشک و سنگین مسئولان ردۀ بالا نیستند و برعکس مسدولان ردۀ بالا هم نیازی به حمایت از ایده های ناپخته و نامنظم کارکنان ردۀ پایین ندارند.
شاید مشکلی هم که در ایران وجود داره اینه که الگوی مدیریت ما انگار در آن واحد هم صعوی است و هم نزولی. به هر حال همه چیز از بالا و به میزان بالایی توسط مدیرانی که تخصص کافی ندارن دیکته میشه و همین دستورات توسط کارکنان ردۀ پایین هم اجرا نمیشه به عبارت دیگر طرح کلی که یکبار توسط مدیران بالا تفسیر شد توسط کارمنان ردۀ پایین هم دوباره تفسیر میشه. در ایران هم سالانه حداقل در جشنوارۀ خوارزمی طرح های بسیار زیادی ارائه میشن که به علت عدم توجه به طراحان جوان و تصمبم گیری های ناپخته از بالا به قول یارو گفتنی اینطور پا میده که برای تولید ماشین با قیمت زیر ده میلیون کلی بوق و کرنا می زنیم و آخرش قیمت ماشین میره بالای 15 میلیون و هیچ وقت تولید نمیشه. چون مدیران بالایی نمیفهمن که چی میگن و کارکنان پایینی هم نم دانند که چیکار باید بکنن.
البته خدا رو شاکر هستیم که این کل کل ها و دعوا های سیاسی مسئولین ردۀ بالا باز هم باعث بعضی از کارها (چه دست و پا شکسته و چه خوب) مثل قطار شیراز مشهد که من آخر نفهمیدم راه افتاده یا مه یا تونل توحید یا اصلا همین کمربندی خودمون تو تنکابن میشه که رئیس جمهور هدیه داد و از کمربندی به اونطرف همه بهش رای دادن!
(1) این عبارت "به عنوان" غلطه! ولی هرجا که گفته غلط نگفته درستش چیه!
