تبليغاتX
کنار گود نشستی میگی لنگش کن
ترجمه ها و نوشته های یک مترجم تازه کار
بومی ها در پاییز، از رئیس قبیلۀ خود پرسیدند که امسال زمستان هوا سرد می شود یا نه. چون او جواب آنها را نمی دانست،گفت که زمستان سردی در راه است؛ و اعضای قبیله باید برای آمادگی در برابر آن چوب ذخیره کنند.

او رئیس خوبی بود؛ پس به باجۀ تلفن رفت، و با ادارۀ هواشناسی تماس گرفت و پرسید: «آیا امسال زمستان هوا سرد می شود؟»

کسی که پشت خط بود جواب داد: «قطعاً این زمستان هوا سرد می شود.»

بنابراین، رئیس به قبیله برگشت، و به مردم دستور داد تا برای مقابله با سرما، سریع تر باشند و چوب بیشتری جمع آوری کنند. هفتۀ بعد او دوباره با ادارۀ هواشناسی تماس گرفت: «آیا زمستان هوا خیلی سرد می شود؟»

شخص مقابل جواب داد: «بله، زمستان خیلی سردی در راه است.»

دوباره، او به قبیله اش برگشت، و به مردم دستور داد تا هر تکه ای از چوب را که پیدا می کنند ذخیره کنند. دو هفته بعد دوباره با ادارۀ هواشناسی تماس گرفت: «آیا کاملاً مطمئن هستید که در زمستان هوا خیلی سرد می شود؟»

شخص مقابل جواب داد: «بله، کاملاً مطمئن هستیم؛ بومی ها دیوانه وار چوب جمع می کنند.»

Cold Winter

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 16:2  توسط محسن  | 

خشونت می آید آنگاه که سیری بمیرد

گرسنگیست که فربه اش می کند


Anger as soon as fed is dead - 'Tis starving makes it fat.

امیلی دیکنسون



روی پاکت شیر: تاریخ انقضاء : 2 بهمن 1388

من: پس سالمه میخورمش.

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 16:15  توسط محسن  | 

در برونسویک (ایالت جورجیا)، به رستوران هادل هَوس وارد شدم؛ چون همه ی میز ها پر بودند، پشت پیشخوان نشستم. لیست غذایی را برداشتم و در حالی که داشتم تصمیم می گرفتم صبحانه سفارش بدهم یا اینکه یک سره ناهار بخورم، به گزینه های متنوع نگاه می انداختم.

کسی به شانه ام زد و گفت: "ببخشید."

سرم را بالا بردم و برگشتم تا زن نسبتا زیبایی را که پشت سرم ایستاده بود ببینم.

از من پرسید: "شما راجر نیستید؟"

جواب دادم: "بله." کمی سردرگم بودم؛ چون آن زن را تا حالا ندیده بودم.

در حالی که به میزی کنارِ درِ دستشوئی اشاره می کرد، گفت: "من باربارا هستم و همسر من هم تونی."

به مسیری که به من نشان داد نگاهی انداختم، ولی مردی را که آنجا تنها پشت میز نشسته بود، به جا نیاوردم.

به او گفتم: "متأسفم؛ من...؛ آه؛ من...؛ من گیج شدم. فکر نکنم که شما رو بشناسم؛ ولی من راجر هستم؛ راجر کایزر."

به من گفت: "تونی کلکستون، دبیرستان لندُنِ جکسون ویل، فلوریدا؟"

گفتم: "واقعا متأسفم. این اسم اصلا آشنا نیست."

چرخید و به سمت میزش به راه افتاد و نشست. فورا با شوهرش به صحبت مشغول شد؛ می دیدمش که گاهی روی صندلی اش می چرخید و مستقیم به من نگاه می کرد.

در آخر، تصمیم گرفتم که صبحانه و یک فنجان قهوه ی بدون کافئین سفارش بدهم. آنجا نشسته بودم و پیوسته به مغزم فشار می آوردم تا به یاد بیاورم که این تونی کیست.

با خودم فکر کردم که باید او را بشناسم.دلیلی داشت که من را شناخت. فنجان قهوه ام را بالا بردم و کمی نوشیدم. ناگهان مثل درخشش رعد به خاطرم آمد.

در حالی که روی صندلی ام می چرخیدم و به او نگاه می کردم، به خودم گفتم: "تونی، تونی قلدره. قلدر کلاس جغرافی سال هفتم.

چند بار اون نامرد جلوی دختر های کلاس گوش های بزرگ من رو مسخره کرد؟ چند بار این بی معرفت به خاطر اینکه پدر و مادر نداشتم و در پرورشگاه بزرگ شدم به من خندید؟ چند بار این لندهورِ زورگو من رو به جالباسی های راهرو کوبید، برای اینکه خودش رو به بقیه ی بچه ها مثل یه مرد بزرگ نشون بده؟"

<2>

تونی دستش را بلند کرد و برای من تکان داد. لبخندی زدم و برایش دست تکان دادم و برگشتم تا صبحانه ام را بخورم.

با خودم می گفتم: "خدایا! خیلی لاغر شده. اون پسر تنومندی که از سال 1957 به یاد دارم نیست."

ناگهان صدای شکسته شدن ظرف ها را شنیدم. سریع به اطراف چرخیدم تا ببینم چه اتفاقی افتاده است. تونی، هنگامی که سعی می کرد صندلی چرخ دارش را، که هنگام صرف ناهار در راهروی دستشوئی بود، بگیرد، به طور تصادفی به چند ظرف برخورد کرد و آنها را به زمین انداخت. خدمتکاری به آنجا رفت تا تکّه های ظرف ها را جمع کند و من صدای معذرت خواهی تونی و همسرش را می شنیدم.

وقتی تونی، در حالی که همسرش او را می آورد، به سمت من آمد، سرم را بالا آوردم و لبخندی زدم.

سرش را به سمت من آورد و گفت: "راجر"

من هم در جواب سرم را به طرف او بردم و گفتم: "تونی"

به آنها، که به آرامی به سمت یک ون بزرگ مجهز به بالابر صندلی چرخ دار می رفتند، نگاه می کردم.

نشسته بودم و به همسرش که به زحمت تلاش می کرد تا بالابر را پایین بیاورد، نگاه می کردم؛ ولی بالابر کار نمی کرد. در آخر، بلند شدم و صورت حساب را پرداخت کردم و به سمت آنها به راه افتادم.

پرسیدم: "مشکل چیه؟"

تونی گفت: "لعنتی گاهی گیر می کنه. همسرش از من پرسید: " میشه به من کمک کنی تا به داخل ببرمش؟"

گفتم: "فکر کنم بتونم." صندلی چرخ دار را گرفتم و تونی را به سمت درِ مسافرین بردم.

در را باز کردم و گیره های صندلی چرخ دار را قفل کردم.

"خب عزیزم، دستت رو دور گردنم حلقه کن." خم شدم و دور کمرش را گرفتم و با احتیاط به سمت صندلی کنار راننده بلندش کردم.

وقتی تونی گردنم را رها کرد، به سمت پاهایش خم شدم و یکی یکی آنها را مرتب کردم تا در مقابلش قرار بگیرند.

مستقیم به چشمانم نگاه کرد و گفت: "یادت میاد، نه؟"

گفتم: "یادم میاد، تونی"

به آرامی گفت: "حدس می زنم داری فکر می کنی که ´از هر دستی بدی با همون دست می گیری ´"

با ظاهری عبوس روی صورتم جواب دادم: "هیچ وقت همچین فکری نکردم تونی"

<3>

تونی برگشت و دو دست من را گرفت و به شدّت فشرد.

از من پرسید: "احساسی که من الان دارم همون احساسی نیست که وقتی توی پرورشگاه زندگی می کردی داشتی؟"

جواب دادم: "تقریبا تونی. تو خیلی خوش شانسی. کسی که تو داری و به اینور و اونور می برتت، عاشقته. من هیچکی رو نداشتم."

دستم را به داخل جیبم بردم و یکی از کارت هایی را که شماره تلفن خانه ام روی آن نوشته شده بود، به او دادم.

به او گفتم: "گاهی بهم زنگ بزن؛ یه ناهاری با هم بخوریم." هر دو خندیدیم.

آنجا ایستاده بودم و به آنها که به سمت بزرگراه می رفتند، نگاه می کردم، و در آخر، در تقاطع جنوبی محو شدند. امیدوارم گاهی با من تماس بگیرد. او تنها دوست من از روز های دبیرستان خواهد شد.

نویسنده: راجر دین کایزر

مترجم: من!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 13:41  توسط محسن  | 

چون خانم مارالد به ناراحتی قلبی مبتلا بود، باید خبر کشته شدن همسرش به آرامی و با احتیاط کامل به او گفته می شد.

جوزفین، خواهر او، با جملاتی شکسته و پنهان کاری او را مطلع کرد. ریچاردز، دوست همسرش، هم آنجا کنارش ایستاده بود. او در دفتر روزنامه بود که خبر حادثه راه آهن به دستش رسید؛ به همراه نام برنتلی مارالد در ابتدای لیست کشته شدگان. او تنها وقت داشت تا با تلگرافی دیگر از درستی این خبر مطمئن شود؛ و نگذاشت تا دوستی نا مراقب یا کم تحمل از آن مطلع شود.

او ماجرا را طوری نشنید که زن های دیگر از اینچنین حادثه ای مطلع می شدند، دچار نا توانی فلج کننده ای بود و نمی توانست باور کند. ناگهان، گریه اش گرفت و در آغوش خواهرش افتاد. هنگامی که آرام شد تنها به اتاقش رفت؛ و کسی با او نبود.

در اتاقش به پنجره ی باز خیره بود. خودش را، با خستگی زیادی که تمام بدنش را در بر گرفته بود و انگار به روحش رسیده بود ،در مبلی بزرگ و راحت غرق کرد.

از بیرون پنجره، میدان روبروی خانه اش را می توانست ببیند که نوک درختان در هوای تازه ی بهاری می رقصیدند. عطر پر طراوت باران در هوا پیچیده بود. در خیابان پایین خانه، درست فروشی معرکه گرفته بود. صدای ضعیف آواز خواننده ای از دوردست به گوشش رسید. گنجشک های بیشماری لبه بام خانه ها می خواندند.

تکه هایی از آسمان آبی بین ابر هایی که در هم تنیده بودند از گوشه ی پنجره پبدا بود. سرش را بی احساس به بالش صندلی تکیه داد، تا اینکه دوباره بغضی گلوی او را گرفت و مثل کودکی که با گریه به خواب می رود، غرق در رویا هایش به گریه افتاد.

او جوان بود؛ با چهره ای روشن که خطوط روی صورتش نشانه ای از غرور و حتی قدرت بودند. ولی اکنون نگاهی دلگیر در چهره اش بود که به آن سو، به یکی از تکه های آسمان آبی خیره بود. این نگاهی متفکرانه نبود، بلکه انگار مانعی برای تفکر بود.

چیزی می خواست به سوی او بیاید؛ و او با هراس منتظرش بود. چه چیزی بود؟ نمی دانست. مبهم تر و نا مفهوم تر از آن بود که بتوان نامی برایش گذاشت. ولی او احساسش می کرد که به آرامی از آسمان و از بین صداها و عطر و رنگ هایی که هوا را پر کرده بودند به سویش می آمد.

شالش به سرعت تاب می خورد. حالا می توانست آن را حس کند که به او رسیده بود و او را در بر می گرفت. با تمام نا توانی دست های لاغر و ضعیفش تلاش کرد که از خود دورش کند.

وقتی که خودش را رها کرد، کلماتی مثل یک نجوا از لب های نیمه شکسته اش خارج می شدند. او آن کلمات را پشت سر هم همراه با تنفس می گفت: "رهایی ، رهایی، رهایی!" نگاه بی معنا و چهره وحشت زده پس از آن دیگر محو شده بودند؛ حالا دیگر مشتاق و منتظر بودن. ضربانش تند شد، خون داغ هر نقطه از بدنش را گرم و آرام می کرد.

او نمی خواست تصور کند که ممکن است این لذتی بی شرمانه باشد. درکی واضح و قوی به او اجازه می داد تا از این موضوع چشم پوشی کند.

او می دانست که با دیدن دست های مهربان و دوست داشتنی که دور مرگ حلقه زده بودند، و چهره خاکستری و مرده ای که هرگز با عشق به او نگاه نکرده بود، دوباره به گریه می افتد. ولی او از آن سوی آن لحظه ی دشوار سال هایی را می دید که می آمدند تا برای او باشند و او آغوشش را برایشان باز می کند.

در طول سال هایی که می آیند، کسی نیست تا برایش زندگی کند؛ او فقط برای خودش خواهد بود. هیچ قدرتی وجود نخواهد داشت تا او را به سمت چالشی با مردها و زن هایی ببرد که معتقدند حقی برای شریک شدن خواسته های شخصی خود با دیگری دارند. محبت آمیز یا بی رحمانه، در آن لحظات روشن، از نگاه او این عمل چیزی کمتر از یک جنایت به نظر نمی رسید.

اگرچه گاهی عاشقش بود، اما اغلب اینطور نبود. فرقی هم نداشت. در برابر این خود پسندی که او ناگهان آن را قوی ترین خواسته ی وجودی خود می دید، عشق، این معمای حل نشده، چه اهمیتی می توانست داشته باشد.

او ادامه داد: "رهایی! جسم و روحم رها شدند!"

جوزفین پشت در زانو زده بود و لب هایش را به سوراخ کلید نزدیک کرده بود و التماس می کرد تا خواهرش در را باز کند. "لوسی در را باز کن! خواهش می کنم؛ در را باز کن، خودت را اذیت می کنی. لوسی؟ چه کار می کنی؟ به خاطر خدا را را باز کن."

"برو، خودم را اذیت نمی کنم." انگار او اکسیر حقیقی زندگی را از درون پنجره ی باز می نوشید. رویا های او برای روز های پیش رو هر لحظه بیشتر و قوی تر می شدند. روز های بهاری، تابستانی، و تمام روز هایی که قرار بود مال خود او باشند. او برای طول عمرش دعایی کرد. تنها دیروز بودکه برای عمرش نگران بود.

بلند شد و در را برای درخواست های پی در پی خواهرش باز کرد. در چشمانش کامیابی غلیظی موج می زد؛ و نا آگاه، مثل الهه پیروزی قدم برداشت. خواهرش را در بغل گرفت و با هم از پله ها پایین آمدند. آنجا، ریچاردز منتظرشان بود.

کسی داشت در ورودی را باز می کرد. او برنتلی مارالد بود که وارد شد؛ کمی خسته از سفر، به آرامی چمدان و چترش را حمل می کرد. او از صحنه ی حادثه خیلی دور بود و حتی از آن خبر نداشت. شگفت زده به چهره گریان جوزفین و حرکت سریع ریچاردز برای پنهان کرد او از دید همسرش خیره شده بود.

ولی ریچاردز دیر عمل کرد.

پزشک ها که رسیدند، علت مرگ او را حمله ی قلبی تشخیص دادند. از لذتی که کشنده بود.


The Story of a Hour      نویسنده: کیت شوپن       (متن انگلیسی)

مترجم: من!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:36  توسط محسن  | 

يک لانه مرغ، يک سگ دوني، يک طويله که همه ي آنها براي ساختن يک محيط مرفه براي مگس ها لازم بودند در آن مزرعه قرار داشت. مزرعه و اشيايش در آفتاب مردادي آرزوي دي ماهي ديگر را داشتند. جز طايفه مگس ها که اين فرصت را غنيمتي مي دانستند.

يک طرف مزرعه پير مردي بود که داشت براي مرغ ها دانه مي پاشيد و با هر لگدي که بر روي مدفوع داغ و پر طراوت مرغ و خروس ها مي کرد تعداد زيادي مگس دق مرگ مي شدند. پير مرد انگار از اوضاع خبر داشت و با حرص بيشتري بر روي مدفوع ها لگد مي کرد و حتي گاهي روي آنها به سختي فشار مي آورد تا به زيبايي پهن زمين بشوند.

گنجشک هايي که بالاي سقف کثافت گرفته لانه مرغ ها  آواز سر داده بودند از نسل کشي غير مستقيم مگس ها نشاطي دو چندان داشتند. در اين ميان مگسي خسته و زخم آلود بود که ديگر وززززززززززز وززززززز هايش به شماره افتاده بودند از ميان جهنم مرغ ها در حرکت بود. مگسي از اصيل ترين نژاد کثيف مگسي به رنگ سبز يشمي براق که در آن آفتاب سوزان چشم گنجشک ها را اذيت مي کرد. غم دوري چندين دقيقه اي از مدفوعي داغ و آب دار در چهره اش موج ميزد. در فراسوي چشم هاي گردش نقشي از حسرت از دست دادن خانواده خود در انتهاي طويله قسمت انبار کاه ديده مي شد. حسرتي که فقط در چشمان کودک گرسنه اي که پيتزاي روبرويش زير پاي بدون جوراب پدرش در حال له شدن بود. ولي اينبار اين حسرت در چشمان يک مگس فلج نقش بسته بود. حسرتي که فقط انسان ها درکش مي کنند و او تنها منتظر نوکي ديگر از جوجه اي، گنجشکي، يا در بي رحمانه ترين حالت از مرغي بود. لذت پايين رفتن يک مگس تنومند و قوي و بالغ از حلقوم يک جوجه خروس نشانه اي از تحقير مگسي با اين مشخصات بود. مگسي که حالا حقارت فلج شدن هم بر دوشش سنگيني مي کرد.

از دور دويدن جوجه مرغي به سمتش باعث شد که خود را تلو تلو خوران و به سختي به زير لوله ي آبي ببرد تا شايد به آخرين آرزويش برسد. خورده شدن توسط يک خروس، نه يک جوجه خروس. زير لوله آب کمي مرطوب بود. رطوبتي که به اندازه داغي يک مدفوع تازه سرد و کشنده بود. هنوز آن جوجه براي خوردن مگس فلج تلاش مي کرد ولي نوکش بيش از اندازه کلفت شده بود. مگس به دور دست جايي که طويله قرار داشت نگاهي انداخت. آنجا حتما جشني از سوي مگس ها برپا بود. گاو هايي با شکم هاي پر که هر ده دقيقه دو الي سه کبلو مدفوع داغ و لذيذ براي مگس ها نازل مي کردند. انگار چيزي از درون دم پر از ميکروب او صدايش مي زد که برو و آنقدر برو تا شايد به انتهاي طويله رسيدي، چيزي قوي ذهن او را از نبودن دو پاي عقبي مگس فلج دور مي کرد. چيزي که او به خاطرش حاضر بود جان بدهد. گوله اي از مدفوع داغ يک مرغ...

ولي آنقدر ضعيف و نحيف شده بود که آن را آرزويي دور ميديد. در گذشته بنا به وظيفه ذاتي خود دل مشغولي هاي زيادي داشت که چگونه از دست مگس کش مردي عصبي به اين و آن ور برود و به جاي آنکه روي يعقه مردي خفته بخوابد به روي دماغش فرود بياد و از خواب بيدارش کند. يا وقت فرا رسيدن مرگش به جاي آنکه روي کوپه اي از مدفوع يا مردار يک موش بميرد درون کوزه ماست زني بميرد که ساعت ها انتظار کشيده بود تا ماست بشود. ولي اکنون بدون دو پاي عقبي هيچ کدام از اين وظايف بر عهده او نبود.

تمام کار او اکنون فرار از مردن شده بود. ديگر حتي از صداي وزززززززززززز وزززززززززز خودش هم مي ترسيد. انگار ديگر به پاکي و ذلالي قطره آبي که از روي لوله به روي او افتاده بود عادت کرده بود. ديگر کثافت و خون مرده و فرزندانش در بدن مرده يک موش برايش معنا نداشت. انگار همه دقدقه هاي او درون او مرده بودند.

از لحظه اي که به اين فلاکت افتاده بود يک ربع مي گذشت. شانزده دقيقه بود که روي تکه اي از مدفوع جولان نداده بود و شيره آن را نکشيده بود. مدت ها بود که مردي از روي حرص به او خيره نشده بود. مدت ها بود که نسيم دستي که به سرعت به سمتش مي آمد به صورت او نخورده بود. انگار ديگر دنيا برايش عوض شده بود هيچ کس آنگونه که بود به او توجه نمي کرد. هرچه بود او يک مگس بود...

از آن همه بو تنها بوي شير کاکائوي کودکي که چند دقيقه پيش روي سرش نشسته بود به مشامش مي آمد. اه چقدر از مدفوع بيش از حد خيس بدش مي آمد. آن مايع قهواي رنگ و البته داغ که پسرک مي خورد او را به ياد روز هاي مريضي مرغ ها مي انداخت که فقط مدفوع آبدار تراوش مي کردند.

به ياد روز هاي خوش درون طويله افتاد. روزي را که روي گوش يک گاو نر نشسته بود با او از عاشق شدنش صحبت مي کرد. شب همان روز از همسرش خواستگاري کرده بود و بيست شکم موش مرده مهر او کرده بود. از آن دوران هنوز دوستانش گاو  گوسفند و بز را خوب به خاطر داشت که هرگز مانند مرغ ها و گنجشک ها به او نوک نمي زدند.

شايد علت به اين روز افتادن او همسرش باشد. بازيگوشي هاي همسرش او را به محوطه اي کشاند که پر از مرغ و خروس بود. خوب او هم دوست داشت براي تفريح به همراه همسرش روي گوله اي از مدفوع داغ و خوشمزه بنشيند. صداي گاو را مي شنيد که او را از رفتن به حياط بر حذر مي داشت ولي او اسير عشق به همسرش بود. عشقي که نصيحت گاو را به کناري زد و او را تا مرز نابودي برد.

ديگر تحملش سر آمد. مدفوع خيلي خيلي اقوا کننده اي روبرويش قرار داشت، تازه و داغ. سعي کرد بر اين وسوسه غلبه کند ولي نشد. خسته و خيس از پاکي آب که برايش چندش آور بود سعي کرد خود را به مدفوع برساند. مسيري را طي کرد ولي هنوز راه زيادي بود ديگر نفسي در او نمانده بود. بال هايش را دوست نداشت. بر روي کمر او سنگيني مي کردند. ديگر نتوانست جلو تر برود. قدرت برگشتن و رفتن زير آن لوله آب سرد و مرطوب و چندش آور را نداشت. همانجا کز کرد. لطظه اي بعد هنگامي که مرغ ها به لانه مي رفتند يک شي به رنگ سرخ براق بالايش بود و به او خيره نگاه مي کرد. با اقتدار تمام سرش را بالا گرفت و به آن خروس بزرگ و نيرومند نگاهي کرد.

انريکه مگس فلج قصه من به آخرين آرزويش رسيده بود...

-------------------------------------------------------------------------------------------- پايان

نويسنده : محسن انصاري جاويد

------------------------------------------------------------------------------------------------

پاورقي: لطفا نظر لطف خود را درباره داستان من بنويسيد. آن را مانند عشق يک مگس به مدفوعي داغ دوست خواهم داشت!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 21:43  توسط محسن  | 
درباره
یک مترجم خوب باید شاعر خوبی باشد...

  RSS