وقتی هر دو طرف معرکه حق بگویند

جمعه, بهمن ۲۸م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

من یادم نمیاد اولین بار که اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم دلیلش چی بود. اصلاً شاید اون دلیل در رو ساخت شخصیتی من نمود پیدا نکرده بود و این اسم کاملاً از ژرف‌ساخت ذهنی من متبادر شده بود (اوووووووووووووووووووووف عجب جمله‌ی صقیلی!). اما الان که به خودم نگاه می‌کنم می‌بینم اسمی که برای وبلاگم انتخاب کردم حداقل نیمه اولش با شخصیت من خیلی همخوانی داره. یعنی من آدمی هستم که کنار گود می‌شینم.

به هر حال تا اینجای کار حس می‌کنم میانه‌ای با نیمه دوم اسم وبلاگم ندارم؛ یعنی کنار گود که نشستم بیخود داد و هوار نمی‌کنم. البته این هم شاید صادق باشه که کلاً در دنیای وبلاگ‌نویسی شخصی و اعتقادی(عقیدتی؟)، یا باید کنار گود باشی و فقط نظاره کنی و جدول خودت رو حل کنی (یعنی وبلاگ‌های دیگران رو بخونی و وبلاگ خودت رو بنویسی)، یا بپری وسط گود و با بقیه گلاویز بشی (یعنی یکی از دو جناح رو بچسبی و همسو با اونها و با شدت متغیر حرکت کنی. البته این وسط شاید استثناءهایی هم پیدا بشن.

اما به حر هال (همون به هر حال خودمون) همیشه یکی مثل من نمیتونه کنار گود بشینه و جدول خودش رو حل کنه. به هر حال از این همه وبلاگی که میخونه یک برداشتی پیدا میکنه و ذهنیتی براش ایجاد میشه. اینجاست که از کنار گود نظر خودش رو درباره رقبای داخل گود ابراز میکنه.

من از همین دسته آدم‌ها هستم که هم وبلاگ‌های اینوری رو می‌خونم و هم وبلاگ‌های اینوری (اینوری اول شرق بود اینوری دوم غرب، از لفظ اونوری استفاده نکردم چون ایجاد بیگانگی می‌کنه، از الفاظ راست و چپ هم استفاده نکردم چون ایجاد ابهام می‌کنه).

از این همه مدتی که وبلاگ خوندم امشب بعد از خوندن دوتا نوشته به یک نتیجه‌ای رسیدم. البته این وبلاگ‌هایی که خوندم وبلاگ‌های باوجهه‌ای هستن و دروغ‌ و یاوه‌گویی توشون جایی نداره. چیزی که امشب متوجه شدم اینه که همه این وبلاگ‌ها دارن حرف حق میزنن! یعنی حق با همشونه، چه اینوریا، چه اینوریا. خب مشکل اینجاست که تو این دعوا که دیگه داره فرسایشی هم میشه، باید زور یکی به اون یکی بچسبه، اما اینطور نیست.

شاید خیلی‌ها باشن که اصلاً بنده هیچ خدایی نباشن و هیچ‌کدوم از این قماش رو قبول نداشته باشن. اما خب یکی مثل من اینطور هم نیست. از نظر من نوشته‌های هر دو دسته انگار حقه؛ شاید مشکل این باشه که تحت تاثیر هیچ‌کدوم قرار نمی‌گیرم، اما خب قشنگ می‌نویسن!

عامل وراثت از نوع منفی

چهارشنبه, بهمن ۲۶م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

داداش ته‌تقاری من داره از دو ساعت پیش مغز مادر من رو واسه یه کاری می‌خوره. حس می‌کنم مادر از ته دلش دوست داره دخالت کنم و دوتا تو گوش این داداش ته‌تقاریه بخوابونم. البته خب درسته مادر از ته دلش همچین چیزی رو می‌خواد، اما خب احتمالاً در عمل باز پشت داداش ته‌تقاریه در میاد که چرا بچه رو اینطوری می‌زنی و فلان و بسیار.

خوردن مغز مادر توسط داداش ته‌تقاریه تا حدی پیش رفت که داد پدر در اومد. اما خب پدر کلاً نمیزنه. وظیفه زدن در نظام خانوادگی ما به عهده مادر گذاشته شده، و البته بردار بزرگ‌تر در سلسله‌مراتب خانوادگی. اما خب چون مادر داره فیلم می‌بینه، حاضره نق‌نقای داداش ته‌تقاریه رو بشنوه اما عکس‌العملی نشون نمیده.

در سلسله مراتب خانوادگی هم در حال حال فقظ من برای تنبیه داداش ته‌تقاریه در دسترس هستم؛ ته دل مادرم هم که جواز رو صادر کرده. اما یه مانعی این وسط وجود داره. خیلی خوب یادمه که وقتی منم هم‌سن و سال داداش ته‌تقاریه بودم شاید با بهانه‌هایی مشابه مغز مادرم رو می‌خوردم، و خیلی هم کم پیش میومد که جز مادرم کس دیگه‌ای به این بهانه دست روی من بلند کنه، تازه یه داداش دیگه هم دارم که فقط دو سال ازم کوچیک‌تره. خب دیگه باید به عمق فاجعه در اون دوران پی برده باشین.

در نهایت ترجیح دادم در اتاقم رو باز کنم، اندکی به داداش ته‌تقاریه نگاه تهدید‌کننده و توأماً تحقیرکننده بندازم بلکه آرام بگیره. انگار این نگاه به همراه تهدید پدر که قابل ذکر نیست تاثیرگذار بوده.

نامه‌ای از یک زندانی سیاسی به یک فرد فرصت‌طلب

شنبه, بهمن ۱۵م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

گاهی وقتادر «شرایطی از تقابل» در وضعیتی قرار می‌گیری که میدونی که نوعی کنش از جانب تو یا واکنش تو به کنش فرد مقابل باعث بروز واکنشی دوباره از فرد مقابل میشه که موقعیت تو رو در این شرایط تقابل دچار تزلزل می‌کنه و باعث «ازهم‌پاشیدن» جناحی از لشگر تقابلی تو در برابر فرد متقابل میشه. به اصطلاح می‌دونی که در این شرایط ممکنه این کنش یا واکنش تو حتی توسط فرد متقابل پیش‌بینی شده باشه و برای این کنش یا واکنش انتظار میکشه. اونوقت باعث میشه که تو با وجود «پیش‌فرض» دانا بودن، این کنش یا واکنش رو بروز بدی و به اصطلاح «رکب» سختی از فرد مقابل بخوری.

رکبی که از جانب فرد مقابل به تو تحمیل میشه خیلی خیلی فشارآور و مستأصل‌کنندست، تا جایی که تمام ابتکار عمل و اراده خودت رو در این شرایط تقابل از دست میدی. این شرایط به گونه‌ای ادامه پیدا می‌کنه که سعی می‌کنی به پیرامون خودت و هرچیزی که حس می‌کنی برات در این لحظه از استیصال یاری‌رسانه چنگ بزنی. طرف مقابل هم به حدی از هوشیاری از این ناهوشیاری تو رسیده که تمام راه‌های گریز تو رو با همین واکنش خودش می‌بنده. پس حالا که راه گریزی نیست، از حاشیه‌های این مرز گرفتاری کمک می‌گیری، حاشیه‌هایی که شاید هیچ ارزشی هم برای تو در این تقابل نداشته باشن.

همچنین افرادی حتی با برچسب «دانایی» احمق‌هایی هستن که با علم به واکنش کوبنده طرف مقابل دست به یک کنش یا واکنش می‌زنن که از «رکب‌خوردن» در ادامه آگاهی دارن، یعنی می‌دونن و به مرحله شهود رسیدن که طرف مقابل تمام پیش‌بینی‌ها رو برای تقابل آتی داشته و شاید حتی تنها به یک علت، یعنی بروز این واکنش نابخردانه از افرادی که به اصطلاح دانا هستند اما در عمل احمق هستن، این کنش رو از خودش بروز داده تا برگ برنده رو بدست بیاره؛ برگ برنده برای اعمال حاشیه‌ای که باید در مرکز توجه قرار بگیرن و چون توجیه این اعمال به طور مستقیم توسط فرد عامل فایده‌ای در ادامه برای او نداشته باشه، دست به بروز کنشی می‌زنه که واکنش احتمالی یک عده به اصطلاح دانه و در عمل نادان رو از حاشیه وارد بطن شرایط وابسته به این اعمال کنه.

هلو مستر

چهارشنبه, دی ۲۸م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

من به انگلیسی خیلی قشنگ می‌نویسم. البته منظورم این نیست که نویسنده خوبی هستم، منطورم اینه که از فارسی به انگلیسی خیلی قشنگ ترجمه می‌کنم. شاید بیست صفحه انگلیسی بنویسم و روی هم رفته توش دوتا غلط فاحش پیدا نشه. البته غلط‌‌های غیر فاحش که دیگه به جامعه و فرهنگ و عرف بر می‌گرده ممکنه بیشتر باشه. اما تو صحبت کردن و شنیدن انگلیسی در خودم احساس ضعف می‌کنم.

دوست و همکلاسی من داره میره آلمان. برای یک دانشگاهی در آلمان درخواست تحصیل داده. دیروز به من زنگ زد، گفت بیا بهم کمک کن این فرم رو پر کنم. منم رفتم. نشسته بودیم داشتیم فرم رو پر می‌کردیم که به قسمت پنجم رسیدیم. توضیحات قسمت رو که خوندم دیدم چون باید برای هرچی که توی کادرها می‌نوشتیم مدرک موثق ارائه می‌شد و دوست من هم که انگار اون مدارک رو نداشت. ترسیدم یه وقت براش مشکلی درست نشه. گفت بذار زنگ بزنم کمک بگیرم و گفت که تو باهاش صحبت کن.

اوه اوه اوه، من تا حالا جز با استادای خودم با هیچ کسی انگلیسی صحبت نکرده بودم. منظورم از صحبت هم کلامیه، نه نوشتاری. یکم توی دلم دلهره ایجاد شد که آخه چی بگم من. دوستم زنگ زد و شروع کرد به مفتضح‌ترین شکل ممکن با طرف کمک کننده انگلیسی حرف زد. همراه هم روی بلندگو بود و یکم که شنیدم دیدم طرف خودش خیلی خوب انگلیسی صحبت میکنه. آخرش دوستم با کلی مای فرند مای فرند به یارو حالی کرد که آقا بیا با دوست من گپ بزن.

گوشی رو گرفتم، یکم آدرنالین تشرح شده بود، اما زیاد نبود. شروع کردم به صحبت کردن با یارو درباره اون قسمت پنجم. خودم که دوتا جمله گفتم دیدم دمت گرم بابا چه مثل بلبل حرف میزنی. آخرش که از طرف کمک گرفتم و همه‌چی به خوبی و خوشی تموم شد باهاش خداحافظی کردم.

چند وقت پیش یکی دیگه از همکلاسی‌های من بهم زنگ زده بود می‌گفت رفته دوبی، اونجا متوجه شده که زیاد هم تو انگلیسی ضعیف نیست و کلی حال کرده. خب این واضحه که منی که به طور میانگین ماهی ده پونزده تا فیلم می‌بینم، باید خیلی از این چیزا بهتر باشم. اما خب صحبت کردن بعد از شنیدن سخت‌ترین کار یادگیریه زبانه. یکی مثل من وقتی تو شرایط قرار بگیره هرچی که آموخته مثل آتش زیر خاکستر شعله‌ور میشه (تاحالا از این مثل در حالت مثبت استفاده کرده بودین؟).

مدگرایی زبانی

دوشنبه, مهر ۱۱م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

دی آدِر دِی فیلم The Sorcerer’s Apprentice رو که داشتم تماشا می‌کردم، نیکولاس کیج در یک قسمت از واژه Anti-irritation استفاده کرد. خود این واژه همچین برای من جالب نبود، بلکه نوع تلفظی از از زبان نیکولاس کیج بیرون اومد برام تازگی داشت. اون به جای /اَنتی-/ از /اِنتای/ استفاده کرده بود. البته این دو شکل از گویش در فرهنگ‌های انگلیسی وجود دارن، این رو هم نمی‌دونم که نسبت این دو تا به هم مثل نسبت عَراق به عِراقه یا نه! مسئله‌ای که اینجا مهم بود این بود که بعد از این من هرجا پیشوند Anti رو قبل از بخش دوم یک واژه می‌بینم، ناخودآگاه به یاد نیکولاس کیج می‌افتم و این وند رو /اِنتای/ تلفظ می‌کنم. مثلاً /اِنتای وایروس/.

امروز هم که داشتم فیلم Bad Teacher‌ رو می‌دیدم، در یک قسمتی واژه multimedia از زبان کامرون دیاز اومد بیرون، خب دیگه باید فهمیده باشین که این واژه هم به وسیله دیاز به صورت /مُلتای-میدیا/ تلفظ شد، خب توی وبستر تلفظ /مِلتای-/ هم وجود داره، اما من خبر ندارم دیاز داره به چه لهجه‌ای صحبت می‌کنه. مسئله اینجاست که من تا همین امروز احتمالاً هرجا پیشوند multi- رو می‌دیدم به صورت /مالتی-/ (البته آ کوتاه) تلفظ می‌کردم. اما به نظر می‌یاد از الان به بعد دیگه هرجا این وند رو دیدم به صورت /مِلتای/ تلفظ می‌کنم، اما این بار اول به یاد دیاز می‌افتم، بعد واسطه‌ی وبستر و بعد زبان من!

همه‌ی این مثال‌ها رو آوردم که بگم مدگرایی فقط توی لباس نیست! توی گفتار و یادگیری هم هست.به فردی که همیشه دنباله‌رو مُد باشه تو زبان انگلیسی میگن fashion victim، کسی که بی‌نهایت تابع مده، حتی اگه برازندش نباشه!

ایدئولوژی

یکشنبه, مهر ۳م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

همین الان که دارم می‌نویسم، مشغول ویرایش یک جزوه‌ای هستم که به تعریف زیر برخوردم:

محصول

عبارت است از آنچه بتواند برای جلب توجه، تملک، کاربرد یا مصرف به بازار عرضه شود و خواسته یا نیازی را برآورده سازد. محصول شامل اقلام فیزیکی، خدمات، اشخاص، مکانها، سازمانها و ایده‌ها می‌شود. (کاتلرو آرمسترانگ، ۲۰۰۴: ۶۸)

خب معلومه که همین تعریف ترجمه‌ای از یک متن اصلی است. اما خب دست بر قضا باید من دوباره به زبان انگلیسی برگردونمش، البته نمی‌دونم که تعریف اصلی به چه زبانی بوده. توی این تعریف من روی اشخاص تاکید کردم. نمی‌دونم که توی تعریف اصلی اشخاص چه واژه‌ای بوده، اما هرچی با خودم کلنجار رفتم نتونستم از واژه‌هایی مثل persons یا individuals یا people استفاده کنم. آخرش به human workforce رضایت دادم.

همیشه که نباید طبق ایدئولوژی کارفرمات بری جلو. مگه نه؟!

Product

It refers to whatever that can be offered to the market for attraction, ownership, usage or consumption and can meet a desire or need. Products include physical items, services, human workforce, places, organizations or ideas.

پولی که قرار نبود اختلاس باشد

چهارشنبه, شهریور ۲۳م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |
  • سه هزار میلیارد تومان جایجایی در بانک‌های ایران هیچ وقت قرار نبود برچسب اختلاس بهش زده بشه.
  • حتی اگه چهار صفر از پول ایران برداشته می‌شد، اونوقت هزم اینکه سه هزار میلیارد تومان یک اختلاس خیلی بزرگیه زیاد آسون نبود.
  • کلاً تنها نتیجه‌ای که از این سه هزار میلیارد تومان عملیات عمرانی برای خصوصی‌سازی کشور میشه گرفت، اینه که سهم عمرانی یکی این وسط داده نشده، اونم زده بقیه رو لو داده. مشکل اینجا بی‌جنبگی اون یه نفر آدمه که نذاشته بقیه عمران کنن.
  • اصلاً اختلاس چرا؟ این همه بانک مثل قارچ سر آوردن بیرون، تو دویست متر خیابون بیشتر از پانزده بانک تاسیس شده (تنکابن) این هم روش، ملت که قرار بود پولشونو بخوابونن و سودشو بخورن و اقتصاد و کار بیخ ریش نداراش. این بانک آریا هم روش. آخرش قرار بود صنایع خصوصی بشن دیگه.
  • اصلاً این قضیه سیاسی نیست که، کاملاً اقتصادیه.

فانتزی شکست

شنبه, تیر ۱۸م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

من هنوز عضو گوگل پلاس نشدم، یعنی درخواست دادم اما خب هنوز که خبری نیست. اما تقریباً به اندازه زیادی در جریان اخبار و نظراتی که درباره این سرویس در اینترنت پخش شده قرار دارم. همین که هنوز عضو این سرویس نیستم دلیل کاملاً قاطعی برای عدم صلاحیت من برای نظر دادن درباره این سرویسه. اما خب از همین خبرها و نظراتی که خوندم یک مسئله جالب به ذهنم اومد که فکر کردم بد نباشه اینجا درباره‌شون توضیح بدم. البته اول از همه پیشنهاد می‌کنم این مطلب از وبلاگینا رو بخونید (نظراتش رو هم) تا شما یک دیدگاه کلی هم درباره این سرویس به دست بیارین.

چیزی که انگار درصد قابل توجهی (شاید همه!) کاربران اینترنت و مخصوصاً فعالان وبلاگ‌نویسی بهش تمایل دارن، فروپاشی امپراتوری عظیم فیس‌بوک و سقوط این وبسایته!

البته به نظر من باید خیلی منطقی هم باشه! چند ساله که فیس‌بوک منبع تغذیه خبری و اطلاع‌رسانی و ایده‌های این وبلاگ‌نویس‌ها بوده. اگه گوگل پلاس مثل سرویسی مثل گوگل‌باز به موفقیت چشم‌گیری نرسه، خیلی زود کنار گذاشته میشه و دیگه اهمیتی برای جنجال‌ها و اخبار دسته‌اول نداره. اما اگه رقابت بین فیس‌بوک و گوگل پلاس بالا بگیره و در یک دوره چند ماهه در مرکز توجه قرار بگیرن، اون وقت موج اخبار و نظرات و تحلیل‌ها سرازیر میشه و این یعنی رونق اینترنت و مخصوصاً وبلاگ‌ها (چه خارجی چه ایرانی).در این صورته که بعد از مدتی اخبار افول فیس‌بوک به گوش میرسه و برای مدتی خوراک خبری و محتوایی این وبلاگ‌ها میشه. خبرهایی تکراری مثل افت آمارکاربران و بازدید فیس‌بوک و نهایتاً فروخته شدن میلیون دلاری شرکتی که زمانی میلیارد دلار می‌ارزید در این صورت دور از انتظار نیستن. بعد دوبارهاین چرخه برای گوگل پلاس تکرار میشه و اخباری که زمانی برای فیس‌بوک منتشر می‌شد حالا برای گوگل‌پلاس تکرار میشه، انگار فقط یک کلمه با کلمه‌ای دیگه عوض شده باشه، اخباری از آمار رو به رشد گوگل پلاس و…

مغز انعطاف پذیر

جمعه, خرداد ۲۰م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

توی (۱) وبسایت بی‌بی‌سی فارسی مصاحبه آخرین رئیس ایل قاجار با خبرنگار بی‌بی‌سی رو که نگاه می‌کردم متوجه شدم که سلطان علی‌میرزا با اینکه سن بسیار بالایی داشته و سال‌های زیادی هم خارج از کشور زندگی کرده، اما با این حال خیلی روان و زیبا فارسی صحبت می‌کرد. البته خودش هم در همین مصاحبه گقت که مرتب به ایران سفر می‌کنه. یک جای دیگه هم گفت که فلان شاهزاده (احمدمیرزا یا حمیدمیرزا) به این علت که از یازده سالگی در فرانسه بوده، زبان فارسی از یادش رفته و مثلاً به همین دلیل نتونست پس از شهریور سال بیست دوباره شاه ایران از ایل قاجار بشه. به این قضیه‌ها که فکر کردم دیدم ممکنه، جدای از عوامل جامعه‌شناختی، یک عامل در اینکه یک فرد بتونه با یاد گرفتن زبان دوم (خارجی، بیگانه، اجنبی حالا هرچی) در نگه‌داری زبان مادریش موفق باشه موثر هستن. کلاً در نظریه‌های یادگیری زبان هم تداخل زبان مادری و زبان دوم و تاثیرات سوئی که روی هم میذارن وجود دارن.

عاملی که در ابتدا به ذهنم رسید، یه عامل آناتومیه که بهش «انعطاف‌پذیری مغز» می‌گم. البته شاید قربانی این تصور به وجود اومده خود من باشم! چون حتی اگه زبان دوم رو هم کنار بگذارم، تجربه شخصی خودم از نوع تکلم و برقراری ارتباطم با دیگران بهم ثابت کرده که مغز خشک و غیرمنعطفی دارم. حرفی که به زبان میاد، بر خلاف داد از درد یا ترس، از پیش در مغز پردازش شده، یا میشه گفت که قبلاً یک بار در مغز تکرار شده و بعد به صورت فیزیکی و مکانیکی از دهان به صورت صوت خارج میشه. وقتی یکی مثل من صحبت میکنه، شاید در بین جملات کاملی که به زبان میاره، مکث‌های بسیاری داشته باشه و حتی شاید گاهی جملاتی رو از اول به زبان بیاره و قید جمله قبلی رو به علت ناتوانی مغز در پردازش و تولید ابتدایی بزنه. حتی این مسئله که گفتم رو همین الان دارم در نگارشم ثابت می‌کنم. همه ما وقتی مشغول نوشتن (یا واژه‌پردازی (۲) هستیم چیزهایی رو که روی کاغذ یا صفحه نمایشگر میاریم در ذهن خودمون می‌گیم و حتی صدای ایجاد شده در ذهن خودمون رو می‌شنویم. من در اینجا هم دچار ضعف هستم، چون مغز من قادر به ایجاد ارتباط متداوم بین جملات با یکدیگر و یا حتی بخش‌های یک جمله‌ طولانی نیست. این باعث میشه که (همینجا دچار مکث شدم) در حین نوشتن (پس از اندکی مکث به ذهنم اومد) مدام دستم از روی صفحه کلید برداشته بشه و حتی بدون اقدام به تفکر درباره اینکه قراره چی بنویسم بی حرکت بمونم.

————————————————————————-

(۱) اول که شروع به نوشتن کردم ناهوشیارانه از کلمه «رویِ» استفاده کردم، یکم که جلو رفتم با خودم فکر کردم چرا «رویِ»؟ درسته انگلیسی زبان‌ها از ساختار On website‌ استفاده می‌کنن، اما این مسئله درباره TV هم یکسانه. انگلیسی  زبان‌ها از ساختار On TV استفاده میکنن اما ما فارسی زبان‌ها میگیم «توی تلویزیون».خب وقتی تلویزیون اختراع شد هم احتمالاً همین On TV به کار گرفته می‌شده، اما خب فکر نکنم وقتی تلویزیون به ایران راه پیدا کرد کسی گفته باشه «* روی تلویزیون».

(۲) شاید فکر کنیم که مثلاً من با به کار بردن واژه‌های اجق وجقی مثل واژه‌پردازی خیلی مغز انعطاف‌پذیری هم داشته باشم. اما خب این تصور هم غلطه، به هر حال من این واژه‌پردازی رو همین یکی دو ماه پیش وقتی مشغول ترجمه متنی بودم به عنوان معادل Word Processor به کار گرفتم و در حالیکه با هر دو معادل آشنایی داشتم، اما در اون لحظه اصلاً به ذهنم نمی‌رسید که معادل این یکی، اون یکی باشه!

* درباره اینکه باید بگیم مغز انعطاف‌پذیر یا مخ انعطاف‌پذیر نظری ندارم!

ما ایرانی‌ها و زلزله ژاپن

چهارشنبه, اسفند ۲۵م, ۱۳۸۹ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

بعد از این زلزله و فرزند خلفش آب‌تاب* که اومدن و ژاپن رو از هم پاشیدن، یک مسئله‌ای باعث شد که روی واکنش مردم به این حادثه دردآور خیلی متمرکز بشم. هر کجا که بودم سعی می‌کردم با پیش کشیدن موضوع نهظر بقیه آدما رو هم درباره این واقعه غم‌انگیز جویا بشم، نتیجه این تمرکز هم چیزی بود که قصد دارم تا الان بنویسم:

خیلی‌ها با تشابه بسیار و تفاوت خیلی کم عقیده داشتن: زلزله اصلاً کسی رو نکشتا! سیل همه رو کشت!

از این مسئله برداشت میشه که، بیشتر از فاجعه و کشت و کشتار (خیلی بیشتر از این که من می‌گم) استحکام و امنیت ساختمان‌های ژاپنی برای مردم ایران مهم بوده! حالا هرچقدر که زیر آبو گل و لای مدفون شدن جای خودش، ساختمونا رو بچسب که تکون نخوردن.

حالا دلیل اینکه چرا اکثر مردم از سیل به جای سونامی استفاده می‌کنن خودش جای سواله، اما جالب اینجاست که وقتی به بابام گفتم که این سونامی بوده نه سیل با حالتی تهاجمی برگشت گفت، سونامی پونامی چیه سیل بود دیگه. خب اینم یکجور از فرایند مقاومت در برابر تحولات زبانیه دیگه.

مسئله دوم هم این بود که، اصلاً از این چیزا بگذریم، کلاً همه ایران میدونن که اگه این زلزله تو دشت کویر هم بیاد (خدا نکرده) سمنان و تهران و قم و اصفهان و یکم اینورتر و یکم اونورتر از بین میرن! اونوقت سیلی نیست که مردم بهش بچسبن، زلزله خیلی شدید بوده که ایران از بین رفته.

* این آب‌ـاب رو هم توی بی بی سی فارسی شنیدم، یک آقایی به نام مهدی حسینی ابداع کرده، دستش درد نکنه واژه جالبیه.