عامل وراثت از نوع منفی

چهارشنبه, بهمن ۲۶م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

داداش ته‌تقاری من داره از دو ساعت پیش مغز مادر من رو واسه یه کاری می‌خوره. حس می‌کنم مادر از ته دلش دوست داره دخالت کنم و دوتا تو گوش این داداش ته‌تقاریه بخوابونم. البته خب درسته مادر از ته دلش همچین چیزی رو می‌خواد، اما خب احتمالاً در عمل باز پشت داداش ته‌تقاریه در میاد که چرا بچه رو اینطوری می‌زنی و فلان و بسیار.

خوردن مغز مادر توسط داداش ته‌تقاریه تا حدی پیش رفت که داد پدر در اومد. اما خب پدر کلاً نمیزنه. وظیفه زدن در نظام خانوادگی ما به عهده مادر گذاشته شده، و البته بردار بزرگ‌تر در سلسله‌مراتب خانوادگی. اما خب چون مادر داره فیلم می‌بینه، حاضره نق‌نقای داداش ته‌تقاریه رو بشنوه اما عکس‌العملی نشون نمیده.

در سلسله مراتب خانوادگی هم در حال حال فقظ من برای تنبیه داداش ته‌تقاریه در دسترس هستم؛ ته دل مادرم هم که جواز رو صادر کرده. اما یه مانعی این وسط وجود داره. خیلی خوب یادمه که وقتی منم هم‌سن و سال داداش ته‌تقاریه بودم شاید با بهانه‌هایی مشابه مغز مادرم رو می‌خوردم، و خیلی هم کم پیش میومد که جز مادرم کس دیگه‌ای به این بهانه دست روی من بلند کنه، تازه یه داداش دیگه هم دارم که فقط دو سال ازم کوچیک‌تره. خب دیگه باید به عمق فاجعه در اون دوران پی برده باشین.

در نهایت ترجیح دادم در اتاقم رو باز کنم، اندکی به داداش ته‌تقاریه نگاه تهدید‌کننده و توأماً تحقیرکننده بندازم بلکه آرام بگیره. انگار این نگاه به همراه تهدید پدر که قابل ذکر نیست تاثیرگذار بوده.

سوزش دوسویه

سه شنبه, بهمن ۲۵م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

سه هفته یا شاید یک ماهی شد که رایانه شخصی (Personal Computer) من تو تعمیرگاه به علت گرانی و نایابی قطعه داشت خاک می‌خورد. اما آخرش تعمیر شد و آوردمش خونه. راستش من نمی‌فهمم چطوریه که آمار و ارقام (Figures) نشون میده که فروش رایانه‌های شخصی در دنیا با افت مواجه شده. تو این سه هفته یا شاید سه ماهی که من رایانه شخصی نداشتم، اصلاً دنیای فناوری با رایانه‌ همراه (Laptop, Notebook) بهم نچسبید، بماند که کار کردن عذاب علیم شده بود برام و چندتا کار رو هم به همین بهانه رد کردم.

به هر حال هرچی که بود خدا رو شکر الان بازم رایانه شخصی دارم. تو این چند وقت یک مقداری ترانه‌های شر و بر تا یکم خوب روز رو با رایانه همراهم بارگیری (Download) کرده بودم. پریشب حافظه همراه (Flash Drive) رو برداشتم تا این ترانه‌ها رو از رایانه همراه به رایانه شخصی خودم منتقل کنم. حافظه همراه رو به رایانه همراه وصل کردم و ترانه‌ها رو با موفقیت کپی کردم توی حافظه همراه (معادل کپی کردن چیه؟). بعد حافظه همراه رو از رایانه همراه خارج کردم و به رایانه شخصی وصل کردم. اما نتونستم محتویات درونش رو مشاهده کنم. دیروز هم به نتیجه قطعی رسیدم که حافظه همراه من از کار افتاده. مجبور شدم برم یه حافظه همراه دیگع بخرم.

چند روز پیش یک به‌روزرسانی برای تلفن همراه (Cell phone, Mobile Phone) من منتشر شد. من هم که ندید بدید، نصبش کردم اما اتصال اینترنتی بی‌سیم (Wireless Connection) از کار افتاده بود. مجبور شدم همراهم رو فلش کنم (معادل فلش چیه؟)  و از دوباره به‌روز رسانی رو نصب کنم. فلش که کردم، باز هم با کلی نرم‌افزار بی‌استفاده مثل Gmail، Maps و… روبرو شدم که بیخود حافظه موقت (RAM) همراهم رو اشغال می‌کردن. البته این نکته هم جالب بود که بعد از به روز رسانی فضای آزاد حافظه موقت خیلی بیشتر شده بود. من هم بلافاصله نرم‌افزار مورد نظر رو نصب کردم و شروع کردم به حذف (Uninstall، نمی‌دونم چرا) این نرم‌افزارهای بی‌استفاده. وقتی کار حذف نرم‌افزارهای بی‌استفاده تموم شد، رفتم وضعیت حافظه موقت رو بررسی کردم دیدم اُه، ۲۳۰ مگابایت فضای خالی دارم. همراهم داشت پرواز می‌کرد. (قبل از به‌روز رسانی و حذف نرم‌افزارهای بی‌استفاده، حداکثر ۱۷۰ مگا‌بایت فضای خالی داشتم). اما خب این خوشحالی من دیری نپایید و همراهم برای اولین بار در تمام مدتی که همراه من بود هنگ کرد (معادل هنگ یا کرش چیه؟). مجبور شدم همراهم رو باتری‌کش کنم.

امروز صبح، البته صبح بر مبنای فاصله زمانی از هنگامی که بیدار می‌شی، نمی‌دونم چه کاری پیش اومد که خواستم از دوربین عکاسی همراهم استفاده کنم. آها یادم اومد دوستم اومده بود یه عینک ریبن داشت که وقتی به چشمم زدم شبیه Pitbull شده بودم و می‌خواستم از خودم عکس بگیرم. اما وقتی دوربین همراهم به سرعت بالا اومد با پیغام No Memory Card مواجه شدم. راستش در همون برداشت اول فقط سوختن کارت حافظه به ذهنم اومد. همراه رو خاموش کردم، حافظه رو یک بار در آوردم و دوباره نصب کردم، اما فایده‌ای نداشت. حافظه رو در آوردم و با کارت خوان (Card Reader) به رایانه وصل کردم و اما خب حدسم کاملاً درست بود: کارت حافظه همراه من هم سوخته بود.

راستش از سوختن حافظه همراه و کارت حافظه همراهم به شکل‌های مختلفی ناراحت شدم. وقتی دیگه به یقین رسیدم که حافظه همراه من سوخته، از این بابت ناراحت شدم که حافظه خیلی خوبی بود و نباید به این راحتی از دست می‌دادمش، از بابت محتویات توش ناراحت نبودم چون نه اهمیت داشتن و نه بدون پشتیبان (Back-up) بودن. اما وقتی کارت حافظه تلفن همراهم سوخت، از بابت جنسش اصلاً ناراحت نشدم، از بابت خیلی از عکس‌ها و فیلم‌هایی که پشتیبان نداشتم، نرم‌افزارهایی که پشتیبان نداشتم واقعاً دلم سوخت.

هلو مستر

چهارشنبه, دی ۲۸م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

من به انگلیسی خیلی قشنگ می‌نویسم. البته منظورم این نیست که نویسنده خوبی هستم، منطورم اینه که از فارسی به انگلیسی خیلی قشنگ ترجمه می‌کنم. شاید بیست صفحه انگلیسی بنویسم و روی هم رفته توش دوتا غلط فاحش پیدا نشه. البته غلط‌‌های غیر فاحش که دیگه به جامعه و فرهنگ و عرف بر می‌گرده ممکنه بیشتر باشه. اما تو صحبت کردن و شنیدن انگلیسی در خودم احساس ضعف می‌کنم.

دوست و همکلاسی من داره میره آلمان. برای یک دانشگاهی در آلمان درخواست تحصیل داده. دیروز به من زنگ زد، گفت بیا بهم کمک کن این فرم رو پر کنم. منم رفتم. نشسته بودیم داشتیم فرم رو پر می‌کردیم که به قسمت پنجم رسیدیم. توضیحات قسمت رو که خوندم دیدم چون باید برای هرچی که توی کادرها می‌نوشتیم مدرک موثق ارائه می‌شد و دوست من هم که انگار اون مدارک رو نداشت. ترسیدم یه وقت براش مشکلی درست نشه. گفت بذار زنگ بزنم کمک بگیرم و گفت که تو باهاش صحبت کن.

اوه اوه اوه، من تا حالا جز با استادای خودم با هیچ کسی انگلیسی صحبت نکرده بودم. منظورم از صحبت هم کلامیه، نه نوشتاری. یکم توی دلم دلهره ایجاد شد که آخه چی بگم من. دوستم زنگ زد و شروع کرد به مفتضح‌ترین شکل ممکن با طرف کمک کننده انگلیسی حرف زد. همراه هم روی بلندگو بود و یکم که شنیدم دیدم طرف خودش خیلی خوب انگلیسی صحبت میکنه. آخرش دوستم با کلی مای فرند مای فرند به یارو حالی کرد که آقا بیا با دوست من گپ بزن.

گوشی رو گرفتم، یکم آدرنالین تشرح شده بود، اما زیاد نبود. شروع کردم به صحبت کردن با یارو درباره اون قسمت پنجم. خودم که دوتا جمله گفتم دیدم دمت گرم بابا چه مثل بلبل حرف میزنی. آخرش که از طرف کمک گرفتم و همه‌چی به خوبی و خوشی تموم شد باهاش خداحافظی کردم.

چند وقت پیش یکی دیگه از همکلاسی‌های من بهم زنگ زده بود می‌گفت رفته دوبی، اونجا متوجه شده که زیاد هم تو انگلیسی ضعیف نیست و کلی حال کرده. خب این واضحه که منی که به طور میانگین ماهی ده پونزده تا فیلم می‌بینم، باید خیلی از این چیزا بهتر باشم. اما خب صحبت کردن بعد از شنیدن سخت‌ترین کار یادگیریه زبانه. یکی مثل من وقتی تو شرایط قرار بگیره هرچی که آموخته مثل آتش زیر خاکستر شعله‌ور میشه (تاحالا از این مثل در حالت مثبت استفاده کرده بودین؟).

مسیر

دوشنبه, دی ۱۹م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

دیروز هفدهم دی بود؛ روز تولد من و مصادف با اولین امتجان از آخرین ترم تحصیل من در مقطع کارشناسی (امتحان اصول و روش تحقیق ۱). فردا هم قراره برم سر جلسه آخرین امتحان کل دوران تحصیل من در مقطع کارشناسی بشینم؛ اصول و روش تحقیق ۲! خب قرعه اینطور رقم خورد که آخرین امتحان من این درس باشه، بعدش (البته اگه به احتمال ۹۹٫۹۹۹۹% قبول بشم) منم میشم فارق‌التحصیل.

تو این سه سال و هفت ترمی که دانشجو بودم اتفاقات خیلی زیادی رخ دادن و میتونم به جرأت بگم کخ زندگی من دچار یک چرخش‌های خیلی شدیدی شد. از روزی که در ترم اول توی کافی‌شاپ دانشگاه دوغ رو ریختم روی یک دختر (البته غیر عمد) یا ترم دو که با نصف استادا در افتادم. یا وقتی در اوایل ترم سوم به طور غیر حرفه‌ای مترجم شدم و الان دیگه کلی دکتر و مهندس و استاد مشتری یه هنوز فارق‌التحصیل نشده هستن، یا حتی دیگه در آخرین ترم تحصیل معلم هم شدم.

فکر کنم دیگه «مترجم تازه‌کار» به من نیاد و دیگه یه مترجم سرد و گرم چشیده شدم، الان فکر کنم بیشتر شبیه به یه «معلم تازه‌کار باشم» که گرامر برای تافل درس میده، تو سرش برنامه‌هایی واسه آزمون تدریس موسسات داره و هزارتا کوفت و مرض دیگه.

کنکور ارشد که دیگه نزدیکه و هیچی نخوندم. در حال حاضر احتمال نشستن من در کلاس‌های کارشناسی ارشد شاید حول و حوش پنجاه درصد باشه و بیشترین احتمال هم اینکه که بدون کنکور تو همین دانشگاه آزاد شهر خودم ادامه تحصیل بدم (ریا نشه، شاگرد اول ورودی ۸۷ هستم).

همه این اراجیف به کنار، این چند لحظه پیش که داشتم آخرین خطوط درس رو می‌خوندم، یه چرخی زدم به گذشته و صفحه آخر کتابم جدولی کشیدم و سال‌های تحصیلی خودم رو به ترتیب از دانشگاه تا کودکستان مرتب کردم. اول مهر ۸۷ دانشجو شدم، اول مهر ۸۵ پیش‌دانشجو بودم! اول مهر ۸۳ دانش‌آموز رشته ریاضی‌فیزیک بودم. اول مهر ۸۲ دبیرستانی شده بودم، اول مهر ۷۹دانشجوری نمونه مقطع راهنمایی بودم، اول مهر ۷۵ هم که تازه محصل شده بودم و اول مهر ۷۴ هم احتمالاً اولین روزی بود که پام به مدرسه به عنوان شاگرد کودکستانی باز شد.

احتمالاً اعماق اقیانوس رو به خشکی خاطرات من همین روزهای سال ۷۴ هستن. البته هنوز خیلی از این روزها از خانم احمدی، وحید، محمدف حسین، هنگامه، پروانه، محبوبه و… خاطره دارم.

اما کورسوی خاطراتم به قبل از سال ۷۴ بر می‌گرده، نمی‌دونم چه سالی، اما هنوز یه چیزایی ازش یادمه.

- با احتصاب اینکه بین انتخابات مجلس ایران و ریاست جمهوری فاصله دو ساله برقراره و انتخابات ریاست جمهوری سال ۷۶ رو که ازش خاطره دارم یه گوشه معادله بذارم، یه خاطره مات و نامعلوم هم باید از سال ۷۴ داشته باشم که تو کوچه تبلیغات یکی از کاندیداها تو دستم بود، نمی‌دونم چرا اینو فراموش نکردم.

خاکی

شنبه, آبان ۱۴م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

بهم پیشنهاد تدریس شده! البته قبلاً هم چند بار پیشنهاد شده بود که یا رد کردم (ترس از تدریس) یا پیچوندم (بیگاری بود).

استادم گفته بیا کتاب بنویسیم!منم گفتم باشه! به همین راحتی، انگار قراره پایان‌نامه داداشمو تایپ کنم.

واسه ارشد که اصلاً نمی‌خونم. کنکور چه تاریخیه؟ بهمن؟

یکی از استادا ازم درباره کنکور پرسید، گفتم نمی‌خونم اصلاً نمی‌دونم چیکاره هستم، اونم گفت دمت گرم باهات حال می‌کنم اونایی که خوندن چی شدن؟ البته می‌دونم شوخی کرد.

روش تحقیق دارم این ترم آخری، جو منو گرفت برم پژوهش کنمف الان هیجان خوابیده دو گزینه پیش رو دارم، یا تقلب می‌کنم یا تخیل!!!

این چند وقت که پوست خودمو کندمزندگیم شده خواب کار یللی‌تللی، مطالعه و گشت و گذار تو اینترنت واسه زبان تعطیل.

حس می‌کنم یه نقطه عطف رو تو زندگیم رد کردم، الان زدم تو خاکی.

مدگرایی زبانی

دوشنبه, مهر ۱۱م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

دی آدِر دِی فیلم The Sorcerer’s Apprentice رو که داشتم تماشا می‌کردم، نیکولاس کیج در یک قسمت از واژه Anti-irritation استفاده کرد. خود این واژه همچین برای من جالب نبود، بلکه نوع تلفظی از از زبان نیکولاس کیج بیرون اومد برام تازگی داشت. اون به جای /اَنتی-/ از /اِنتای/ استفاده کرده بود. البته این دو شکل از گویش در فرهنگ‌های انگلیسی وجود دارن، این رو هم نمی‌دونم که نسبت این دو تا به هم مثل نسبت عَراق به عِراقه یا نه! مسئله‌ای که اینجا مهم بود این بود که بعد از این من هرجا پیشوند Anti رو قبل از بخش دوم یک واژه می‌بینم، ناخودآگاه به یاد نیکولاس کیج می‌افتم و این وند رو /اِنتای/ تلفظ می‌کنم. مثلاً /اِنتای وایروس/.

امروز هم که داشتم فیلم Bad Teacher‌ رو می‌دیدم، در یک قسمتی واژه multimedia از زبان کامرون دیاز اومد بیرون، خب دیگه باید فهمیده باشین که این واژه هم به وسیله دیاز به صورت /مُلتای-میدیا/ تلفظ شد، خب توی وبستر تلفظ /مِلتای-/ هم وجود داره، اما من خبر ندارم دیاز داره به چه لهجه‌ای صحبت می‌کنه. مسئله اینجاست که من تا همین امروز احتمالاً هرجا پیشوند multi- رو می‌دیدم به صورت /مالتی-/ (البته آ کوتاه) تلفظ می‌کردم. اما به نظر می‌یاد از الان به بعد دیگه هرجا این وند رو دیدم به صورت /مِلتای/ تلفظ می‌کنم، اما این بار اول به یاد دیاز می‌افتم، بعد واسطه‌ی وبستر و بعد زبان من!

همه‌ی این مثال‌ها رو آوردم که بگم مدگرایی فقط توی لباس نیست! توی گفتار و یادگیری هم هست.به فردی که همیشه دنباله‌رو مُد باشه تو زبان انگلیسی میگن fashion victim، کسی که بی‌نهایت تابع مده، حتی اگه برازندش نباشه!

آخر تابستان

یکشنبه, شهریور ۲۰م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

کلاً (من همیشه باید با کلاً شروع کنم) همه ما زیاد شنیدیم که مثلاً «آخر ماهه جیبم خالیه» یا «بذار سر ماه بشه فلان کارو می‌کنم». من هم در حال حاضر دقیقاً دچار همین وضعیت شدم. البته فرقش اینه که آخر تابستان اینطوری شدم. همه‌چی کساده. نه دیگه دنبال سرگرمی هرروزم، زبان، میرم، نه کار دارم، فقط یه روز در میان باشگاه میرم. منتظرم پاییز بیاد و یک رونقی به زندگی بدم. البته تصمیم گرفتم از فردا هر روز باشگاه برم هیکل فیتنس بشه!

——————————

 

البته فیلم زیاد دیدم این چند روز (البته این چند روز فیلم زیاد دیدم!!!). دزدان دریایی کاراییپ ۴ رو که دیدم هوس کردم از دوباره سه قسمت قبلیش رو هم ببینم. البته بیشتر جلب جلوه‌های تصویری و داستان فانتزیش شدم تا دیالوگ‌ها. تازه بالاخره خودمو قانع کردم که سه‌گاه پدرخوانده رو هم دانلود کنم و ببینم. دوتاش دانلود شدن، اما وقتی دیدم قسمت اول نزدیک به سه ساعته، یکم شل شدم! یه فیلم هم دیدم ساخته استرالیا بود، اما انگار نکته جالبی درباره انگلیسی استرالیایی توش پیدا نمیشد. دیشب هم فیلم bridesmaids رو دیدم که از بس خنده‌دار بود بازم مثل دزدان دریایی کاراییپ* زیاد به دیالوگ‌ها توجه نکردم.

* خودمم نمی‌دونم چرا هر دو جا به جای کاراییب از کاراییپ استفاده کردم. اما خب این هم احتمالاً با مسئله فارس-پارس یا گرگان-جرجان باید در ارتباط باشه.

حل مشکل ایجاد Homegroup در ویندوز هفت

دوشنبه, شهریور ۱۴م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

یکی از قابلیت‌های ویندوز هفت Homegroup هست که با کمکش می‌تونیم کتابخانه‌های (Libraries) چند ویندوز رو به هم متصل کنیم و به طور ساده یک شبکه خانگی ایجاد کنیم. من چند روز پیش یک لپ‌تاپ خریدم و خواستم که از طریق اتصال بی‌سیم (Wireless) لپ‌تاپم رو به رایانه‌ میزی خودم متصل کنم. اما خب همیشه موانعی سر راه آدم قرار می‌گیرن که نمی‌ذارن یک کاری رو بدون دردسر انجام بدی. برای همین شروع کردم توی اینترنت دنبال راه‌حل‌هایی گشتم که اینجا یکی از کامل‌ترین راهنما‌های حل مشکل ایجاد گروه خانگی (همون Homegroup) نوشته شده بود. مو به موی مراحلی رو که شرح داده شده بود دنبال کردم و دیگه مطمئن شدم که باید بتونم گروه خانگی خودم رو بسازم. اما بازم موفق نشدم.

مشکل چی بود؟ مشکل این بود که وقتی در یکی از رایانه‌ها یک گروه خانگی ایجاد می‌کردم، به طور طبیعی باید رایانه دوم این گروه خانگی رو می‌شناخت و امکان اتصال (Join) رو ایجاد می‌کرد. اما متاسفانه من در رایانه دوم هم به جای گزینه اتصال، با گزینه ایجاد گروه خانگی (Create Homegroup) مواجه می‌شدم. به عبارت دیگه رایانه‌های من همدیگه‌رو نمی‌شناختن. دیگه یه جورایی بیخیال قضیه شدم.

تا اینکه دیشب روی تختم دراز کشیده بودم و با لپ‌تاپ داشتم تو اینترنت می‌چرخیدم که یه کاری مجبورم کرد که از همراهم یه فایلی رو (با کمک بلوتوث) به لپ‌تاپ منتقل کنم. از طرف دیگه بلوتوث رایانه میزی منم روشن بود. وقتی با همراهم به دنبال دستگاه‌های بلوتوث گشتم با دوتا اسم Mohsen-PC روبرو شدم و این مسئله باعث شد که من گیج بشم و نتونم فایلم رو از همراه به لپ‌تاپ بفرستم. برای همین تصمیم گرفتم که اسم لپ‌تاپم (Computer Name) رو عوض کنم. اینجا بود که هم تونستم فایلم رو از همراه به لپ‌تاپ منتقل کنم و هم اینکه جرقه حل مشکل گروه خانگی توی ذهن من زده شد. همین چند لحظه پیش هم بدون دردسر تونستم گروه خانگی خودم رو ایجاد کنم.

راه حل: خب راه حل من دیگه توی مقدمه طول و درازم هویدا شد. مشکل اینجا بود که چون هردو رایانه اسمی یکسان داشتن، قادر به شناسایی همدیگه نبودن و عوض کردن اسم یکی از اونها مشکل رو حل کرد (البته این رو هم بگم که قبل از این کار اینجا رو حتماً بخونید).

برای تغییر اسم رایانه هم روی Computer راست کلیک کنید و به بخش Properties برید. سپس در ستون سمت چپ روی Advanced system settings‌ کلیک کنید. سپس  در برگه اول یعنی Computer name روی دکمه Change کلیک کنید. اسم رایانه خودتون رو عوض کتید و یک بار از نو سیستم رو روشن کنید تا تغییرات انجام بشن.

- ترجیحاً گروه خانگی قبلی رو از هر دو رایانه حذف کنید و از نو در یکی از رایانه‌ها یک گروه خانگی بسازید.

 

امیدوارم مشکل شما هم مثل من حل بشه.

من هیچ وقت منفی باف نیستم

دوشنبه, شهریور ۷م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

فردا ساعت نه صبح انتخاب واحد ترم هفتم هم شروع میشه. هشت واحد دیگه بیشتر نمونده که بشم کارشناس مترجمی زبان انگلیسی مملکت. این هشت واحد یعنی یک ترم خیلی سرد و بی روح درست بر لاف ترم قبل که بیست و چهار واحد برداشم. تازه دو واحدشم که ترجمه انفرادیه و از کلاس خبری نیست. پس میشه شیش واحد. چهار واحدشم که باید با یه استاد بردارمو اینجا هم تنوع کم میشه.

تو زندگیم دوتا شانس بزرگ آوردم. اولیش این بود که در یک مقطع زمانی بیست سی روزه بیست سی سانت قد کشیدم و الان یک آدم معمولی هستم! دوم اینکه همین چند وقت پیش از سربازی معاف شدم. البته شانسی که تو اولی آوردم به مراتب از شانسی که تو دومی آوردم برام با ارزش‌تر بود. شما باور نکنین. اما هنمورم از چند سالی که قد کوتاه بودم دچار ناراحتی و عصبانیت میشم!

بازم میشم پشت کنکور. چیزی که واقعاً ازش متنفرم. اگه قرار بود یکی از این دانشگاه‌های مثلاً معتبر ایرانی (همونا که تو تهران هستن) منو بدون کنکور پذیرش کنن، مطمئناً سود می‌کردن. اما خب اونجا جای خرخوناست دیگه، ما نابغه‌ها جایی نداریم. می‌تونم ادعا می‌کنم، ازم بر میاد. اما خب چون کنکور هست همین دانشگاه خودمون از همه‌جا بهتره مگه مخم تاب برداشته خودمو آواره دیرا غربت کنم وسط هفت هشت گسل و دود و سرب و غبار. البته اینا همه حرف مفته خدا می‌دونه چی پیش میاد.

اصلاً شاید بیخیال ارشد بشم، حداقل واسه امسال. دیگه حوصله ندارم. این مقاله‌ها و پایا‌نامه‌های کوفتی و بی‌مزه و تقلبی و مذخرف ارشد (و حتی دکترا) رو که ترجمه می‌کنم حالم از هرچی آکادمی و فعالیت آکادمیک بهم می‌خوره. دیوانه‌ام مگه می‌رم پول در میام جای این بچه مذلف بازیا. واقعاً برای قشر ارشد و دکترای ایران متاسفم، از اون دانشیار دانشگاه …. ….. گرفته تا همین همسایه ما که پایان‌نامه‌اش رو براش تایپ کردم. انصاف رو در نظر بگیرم پایان‌نامه ارشد این همسایه ما از اون مقاله زپرتی و شلم شوربای اون دانشیار که قرار بود بفرسته اونور خیلی بهتر بود. فکر کرده خبر ندارم صفحه‌ای فلان قدر دلار میده که این اراجیفی رو که براش ترجمه کردم رو تو یه وبسایت زپرتی اونور آبی (شیطونه میگه آدرسشو لو بدما) براش منتشر کنن.

 

 

We Don’t Care at All

شنبه, مرداد ۸م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

کدوم داستان فرانتس کافکا بود که یارو شمشیر میره توی پوستش؟ کلاً از سبک کافکا بدم میاد اما اون روز که این داستان رو خوندم جوگیر بودم. میدونین چی میگم که؟ من هم دیشب که هنوز خوابم نبرده بود و درگیر افکار گذرا و پراکنده بودم و ترانه‌ای که از صبح خونده بودم توی مغزم بالا پایین می‌کرد با یه حادثه‌ای ذهنی مثل همین داستان کافکا مواجه شدم. خودم رو دیدم که جلوی چشمام نشسته (البته در جریان باشید که چشم‌هم بسته هستن) فکر کنم کت و شلوار سیاه تنشه و یه کست هم دستشه. راستش من این چند وقت از این فیلم‌ها زیاد دیدم باید مزید بر علت باشه. اون منی که جلوی چشم‌هام مثل عکس‌های کلوزآپ که یارو انگار کش اومده و پاهاش دراز هستن و …، دستش رو آورد جلو و تفنگ رو گذاشت روی شقیه‌ سمت چپم و…

راستش صدای شلیک نشنیدم اما شقیقه‌ام سنگین شد، انگار یه چیزی بهش فشار آورده باشه و به یاد اون داستان فرانتس کافکا افتادم…