عامل وراثت از نوع منفی
چهارشنبه, بهمن ۲۶م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |
داداش تهتقاری من داره از دو ساعت پیش مغز مادر من رو واسه یه کاری میخوره. حس میکنم مادر از ته دلش دوست داره دخالت کنم و دوتا تو گوش این داداش تهتقاریه بخوابونم. البته خب درسته مادر از ته دلش همچین چیزی رو میخواد، اما خب احتمالاً در عمل باز پشت داداش تهتقاریه در میاد که چرا بچه رو اینطوری میزنی و فلان و بسیار.
خوردن مغز مادر توسط داداش تهتقاریه تا حدی پیش رفت که داد پدر در اومد. اما خب پدر کلاً نمیزنه. وظیفه زدن در نظام خانوادگی ما به عهده مادر گذاشته شده، و البته بردار بزرگتر در سلسلهمراتب خانوادگی. اما خب چون مادر داره فیلم میبینه، حاضره نقنقای داداش تهتقاریه رو بشنوه اما عکسالعملی نشون نمیده.
در سلسله مراتب خانوادگی هم در حال حال فقظ من برای تنبیه داداش تهتقاریه در دسترس هستم؛ ته دل مادرم هم که جواز رو صادر کرده. اما یه مانعی این وسط وجود داره. خیلی خوب یادمه که وقتی منم همسن و سال داداش تهتقاریه بودم شاید با بهانههایی مشابه مغز مادرم رو میخوردم، و خیلی هم کم پیش میومد که جز مادرم کس دیگهای به این بهانه دست روی من بلند کنه، تازه یه داداش دیگه هم دارم که فقط دو سال ازم کوچیکتره. خب دیگه باید به عمق فاجعه در اون دوران پی برده باشین.
در نهایت ترجیح دادم در اتاقم رو باز کنم، اندکی به داداش تهتقاریه نگاه تهدیدکننده و توأماً تحقیرکننده بندازم بلکه آرام بگیره. انگار این نگاه به همراه تهدید پدر که قابل ذکر نیست تاثیرگذار بوده.
داداش تهتقاری من داره از دو ساعت پیش مغز مادر من رو واسه یه کاری میخوره. حس میکنم مادر از ته دلش دوست داره دخالت کنم و دوتا تو گوش این داداش تهتقاریه بخوابونم. البته خب درسته مادر از ته دلش همچین چیزی رو میخواد، اما خب احتمالاً در عمل باز پشت داداش تهتقاریه در میاد که چرا بچه رو اینطوری میزنی و فلان و بسیار.
خوردن مغز مادر توسط داداش تهتقاریه تا حدی پیش رفت که داد پدر در اومد. اما خب پدر کلاً نمیزنه. وظیفه زدن در نظام خانوادگی ما به عهده مادر گذاشته شده، و البته بردار بزرگتر در سلسلهمراتب خانوادگی. اما خب چون مادر داره فیلم میبینه، حاضره نقنقای داداش تهتقاریه رو بشنوه اما عکسالعملی نشون نمیده.
در سلسله مراتب خانوادگی هم در حال حال فقظ من برای تنبیه داداش تهتقاریه در دسترس هستم؛ ته دل مادرم هم که جواز رو صادر کرده. اما یه مانعی این وسط وجود داره. خیلی خوب یادمه که وقتی منم همسن و سال داداش تهتقاریه بودم شاید با بهانههایی مشابه مغز مادرم رو میخوردم، و خیلی هم کم پیش میومد که جز مادرم کس دیگهای به این بهانه دست روی من بلند کنه، تازه یه داداش دیگه هم دارم که فقط دو سال ازم کوچیکتره. خب دیگه باید به عمق فاجعه در اون دوران پی برده باشین.
در نهایت ترجیح دادم در اتاقم رو باز کنم، اندکی به داداش تهتقاریه نگاه تهدیدکننده و توأماً تحقیرکننده بندازم بلکه آرام بگیره. انگار این نگاه به همراه تهدید پدر که قابل ذکر نیست تاثیرگذار بوده.
