انسان و نظام ژنتیکی متداخل

شنبه, اسفند ۶م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

من شاید انسان هوشمندی* باشم؛ شاید خیلی راحت و خیلی زود یاد بگیرم؛ شاید خیلی راحت و خیلی زود متوجه بشم. من انسانی از خانواده‌ای هستم که همیشه اطرافیان گفتن پسرای انصاری همه با استعداد، یکم که مبالغه کنن، میگن همشون نابغه هستن.

اطلاعاتی که من از علم ژنتیک و وراثت و تکامل دارم شاید خیلی ابتدایی و ناچیز باشه؛ شاید اصلاً خیلی از این اطلاعات غلط باشه. اما نمی‌دونم چرا همیشه خیلی از ویژگی‌های انسانی رو به ژنتیک و وراثت ارجاع می‌دم. خب البته شاید با خودتون بگین اجمق مگه به چیز دیگه‌ای هم میشه ارجاع داد؟ اگه در جواب بگم آره میشه به ذهن و جامعه هم ارجاع داد، حداقل در نگاه خودم،‌ خیلی سطحی جواب دادم. اینکه ذهن رو هم جدای از ژنتیک وارد این ماجرا کردم شاید به این خاطر باشه که به خدا اعتقاد دارم.

در کنار همه ویژگی‌های خوبی که در پاراگراف اول این مطلب گفتم، من قطعاً انسانی هستم که فرصت‌ها رو خیلی راحت می‌سوزونه؛ انسان احمقی که با آگاهی از عدم موفقیت و ناکامی در آینده به موازات خیلی از فرایندها برای استفاده بهینه از اون فرصت و در فضایی مثل خلاء به جلو میره. اینجاست که شانس وارد بازی میشه؛ اینکه شانس بیارم وقتی به افق رویداد رسیدم، استعداد و داشته‌های من از پس شرایط و آزمون‌ها و موانع روبروی من با موفقیت بر بیان. اما خب شانس همیشه پنجاه پنجاه عمل می‌کنه.

انسانی مثل من از نظر ژنتیکی یک مخزن در هم و بر هم از صفات خوب و بده که بدون هماهنگی روی هم ریخته شدن و خیلی از اوقات ویژگی‌های بد خللی در استفاده و بروز ویژگی‌های خوب ایجاد می‌کنن. اصلاٌ شاید نظمی که در تمام نظام هستی وجود داشته، از همین عامل متداخل ژنتیکی انسانی دچار بی‌نظمی شده باشه. یک موجود متحرک و پویا با نظامی ژنتیکی از ویژگی‌های خوب و بد باعث ایجاد اختلال در نظم هستی میشه…

*** مفهوم انسان هوشمند تفاوت خیلی شدیدی با مفهوم ماشین هوشمند باید داشته باشه، اما خب تداخل ژنتیکی انسان هوشمند می‌تونه این مرز تفاوت رو کمتر و کمتر کنه و کار به جایی برسه که یک ماشین هوشمند با یک نظام مداری متداخل باعث نابودی انسان هوشمند بشه.

عامل وراثت از نوع منفی

چهارشنبه, بهمن ۲۶م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

داداش ته‌تقاری من داره از دو ساعت پیش مغز مادر من رو واسه یه کاری می‌خوره. حس می‌کنم مادر از ته دلش دوست داره دخالت کنم و دوتا تو گوش این داداش ته‌تقاریه بخوابونم. البته خب درسته مادر از ته دلش همچین چیزی رو می‌خواد، اما خب احتمالاً در عمل باز پشت داداش ته‌تقاریه در میاد که چرا بچه رو اینطوری می‌زنی و فلان و بسیار.

خوردن مغز مادر توسط داداش ته‌تقاریه تا حدی پیش رفت که داد پدر در اومد. اما خب پدر کلاً نمیزنه. وظیفه زدن در نظام خانوادگی ما به عهده مادر گذاشته شده، و البته بردار بزرگ‌تر در سلسله‌مراتب خانوادگی. اما خب چون مادر داره فیلم می‌بینه، حاضره نق‌نقای داداش ته‌تقاریه رو بشنوه اما عکس‌العملی نشون نمیده.

در سلسله مراتب خانوادگی هم در حال حال فقظ من برای تنبیه داداش ته‌تقاریه در دسترس هستم؛ ته دل مادرم هم که جواز رو صادر کرده. اما یه مانعی این وسط وجود داره. خیلی خوب یادمه که وقتی منم هم‌سن و سال داداش ته‌تقاریه بودم شاید با بهانه‌هایی مشابه مغز مادرم رو می‌خوردم، و خیلی هم کم پیش میومد که جز مادرم کس دیگه‌ای به این بهانه دست روی من بلند کنه، تازه یه داداش دیگه هم دارم که فقط دو سال ازم کوچیک‌تره. خب دیگه باید به عمق فاجعه در اون دوران پی برده باشین.

در نهایت ترجیح دادم در اتاقم رو باز کنم، اندکی به داداش ته‌تقاریه نگاه تهدید‌کننده و توأماً تحقیرکننده بندازم بلکه آرام بگیره. انگار این نگاه به همراه تهدید پدر که قابل ذکر نیست تاثیرگذار بوده.

مدگرایی زبانی – Vocal Fry

جمعه, بهمن ۱۴م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

یکی از موضوعاتی که در زبان خیلی بهش توجه می‌کنم، تقلید زبان‌آموزها از نوع تکلم افراد مشهوره. قبلاً هم در این مورد و تاثیر این شرایط روی خودم نوشته بودم. امروز هم یک مطلبی رو در وبسایت Scientific American خوندم که به طور غیرمستقیم با این موضوع در ارتباط بود.

در این نوشته (پادکست) وضعیتی که پیشتر نشانه‌ای از یک اختلالی کلامی تصور می‌شد (که شاید اینطور هم باشه) به اسم Vocal fry و تبدیل شدن این اختلال‌گونه به یک سبک کلامی (Vocal Style – اصطلاح از خودم) معرفی شده. Vocal fry یک لرزش توحلقی خفیفه که عموماً در انتهای جملات شنیده میشه (ترجمه از منبع) و همونطور که گفتم تصور میشه که نوعی اختلال کلامی باشه، اما اخیراً در میان چهره‌های معروف مثل بریتنی اسپرز دیده شده، و از اونجا که اعمال اینگونه افراد روی عامه مردم تاثیر خیلی شدیدی داره، این نوع اختلال‌گونه تبدیل به یک سبک کلامی متداول در بین زن‌ها شده. در این تحقیق هیچ شاهدی هم درباره اثر این اختلال‌گونه روی مردها دیده نشده. من فایل پادکست رو بریدم و اینجا می‌تونید دانلود کنید و مستقیماً با ویژگی این اختلا‌ل‌گونه آشنا بشین.

البته در انتهای مطلب هم نوع دیگری از سبک کلامی معرفی شده که من هم مثل گوینده پادکست خیلی از این سبک کلامی بدم میاد. البته نامی از این سبک برده نشده، اما این سبک کلامی رو هم از اینجا می‌تونید گوش کنید.

پادکست کامل رو هم اینجا گوش می‌کنید.

سوء پیشفرض ذهنی

یکشنبه, دی ۴م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

چند وقتی میشه که یه گوشی آندرویدی خریدم. واسه خریدنش هم خیلی تحقیق کردم. از روزی هم که خریدمش خیلی در جریان اخباری که درباره سری محصولات گوشی من از سازنده گوشی بیرون می‌اومد بودم. مثلاً تا آخر دسامبر هرکی در Box با گوشی‌های آندرویدی این سازنده ثبت‌نام کنه یا از قبل ثبت‌نام کرده باشه و نرم‌افزارش رو برای آندروید نصب کنه ۵۰ گیگابایت فضای رایگان دائمی جایزه می‌گیره، منم این کارو کردم.

یا مثلاً یکی از بهترین خبرها این بود که سری محصولات آندرویدی سال ۲۰۱۱ این سازنده تا سه چهار ماه دیگه به نسخه چهارم آندروید مجهز میشن. موضوعی‌ هم که باعث شد من بعد از یک ماه و اندی دوباره بنویسم درباره همین نسخه چهارم بود. تو اینترنت داشتم می‌گشتم که با یک خبری با عنوان «گالکسی تب و گالکسی اس اندروید ۴ دریافت نمیکنند» روبرو شدم. نمی‌دونم چی شد که من این عنوان رو کاملاً برعکس خوندم، یعنی چیزی که من خوندم این بود: *«گالکسی تب و گالکسی اس اندروید ۴ دریافت میکنند». شاید چون در جریان این به روز رسانی برای گوشی خودم زیاد بودم، کنجکاو شدم تا مطلب رو ادامه بدم. اما درست همون ابتدا با کلمه «متأسفانه» روبرو شدم. اونجا بود که یکم از لحاظ ذهنی گیر کردم! برگشتم به عنوان و فکر کنم برای بار دوم هم همون عنوان غلط به چشم من اومد. اینبار فکر کردم شاید نویسنده خواسته به مطلبش جذابیت بده، یا چه می‌دونم اصلاً اشتباهی درکار بوده، اما خب کامل که درگیر شدم دیدم فعل عنوان خبر «نمیکنند» بود.

شاید سر و صدایی که محسولات سامسونگ به پا می‌کنن خیلی بیشتر از سونی اریکسون باشه، شاید بشه گفت به اندازه محصولات اپل. واسه همین بود که هیچ وقت انتظار نداشتم با فعلی مثل «نمیکنند» روبرو بشم.

مدگرایی زبانی

دوشنبه, مهر ۱۱م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

دی آدِر دِی فیلم The Sorcerer’s Apprentice رو که داشتم تماشا می‌کردم، نیکولاس کیج در یک قسمت از واژه Anti-irritation استفاده کرد. خود این واژه همچین برای من جالب نبود، بلکه نوع تلفظی از از زبان نیکولاس کیج بیرون اومد برام تازگی داشت. اون به جای /اَنتی-/ از /اِنتای/ استفاده کرده بود. البته این دو شکل از گویش در فرهنگ‌های انگلیسی وجود دارن، این رو هم نمی‌دونم که نسبت این دو تا به هم مثل نسبت عَراق به عِراقه یا نه! مسئله‌ای که اینجا مهم بود این بود که بعد از این من هرجا پیشوند Anti رو قبل از بخش دوم یک واژه می‌بینم، ناخودآگاه به یاد نیکولاس کیج می‌افتم و این وند رو /اِنتای/ تلفظ می‌کنم. مثلاً /اِنتای وایروس/.

امروز هم که داشتم فیلم Bad Teacher‌ رو می‌دیدم، در یک قسمتی واژه multimedia از زبان کامرون دیاز اومد بیرون، خب دیگه باید فهمیده باشین که این واژه هم به وسیله دیاز به صورت /مُلتای-میدیا/ تلفظ شد، خب توی وبستر تلفظ /مِلتای-/ هم وجود داره، اما من خبر ندارم دیاز داره به چه لهجه‌ای صحبت می‌کنه. مسئله اینجاست که من تا همین امروز احتمالاً هرجا پیشوند multi- رو می‌دیدم به صورت /مالتی-/ (البته آ کوتاه) تلفظ می‌کردم. اما به نظر می‌یاد از الان به بعد دیگه هرجا این وند رو دیدم به صورت /مِلتای/ تلفظ می‌کنم، اما این بار اول به یاد دیاز می‌افتم، بعد واسطه‌ی وبستر و بعد زبان من!

همه‌ی این مثال‌ها رو آوردم که بگم مدگرایی فقط توی لباس نیست! توی گفتار و یادگیری هم هست.به فردی که همیشه دنباله‌رو مُد باشه تو زبان انگلیسی میگن fashion victim، کسی که بی‌نهایت تابع مده، حتی اگه برازندش نباشه!

We Don’t Care at All

شنبه, مرداد ۸م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

کدوم داستان فرانتس کافکا بود که یارو شمشیر میره توی پوستش؟ کلاً از سبک کافکا بدم میاد اما اون روز که این داستان رو خوندم جوگیر بودم. میدونین چی میگم که؟ من هم دیشب که هنوز خوابم نبرده بود و درگیر افکار گذرا و پراکنده بودم و ترانه‌ای که از صبح خونده بودم توی مغزم بالا پایین می‌کرد با یه حادثه‌ای ذهنی مثل همین داستان کافکا مواجه شدم. خودم رو دیدم که جلوی چشمام نشسته (البته در جریان باشید که چشم‌هم بسته هستن) فکر کنم کت و شلوار سیاه تنشه و یه کست هم دستشه. راستش من این چند وقت از این فیلم‌ها زیاد دیدم باید مزید بر علت باشه. اون منی که جلوی چشم‌هام مثل عکس‌های کلوزآپ که یارو انگار کش اومده و پاهاش دراز هستن و …، دستش رو آورد جلو و تفنگ رو گذاشت روی شقیه‌ سمت چپم و…

راستش صدای شلیک نشنیدم اما شقیقه‌ام سنگین شد، انگار یه چیزی بهش فشار آورده باشه و به یاد اون داستان فرانتس کافکا افتادم…

 

فانتزی شکست

شنبه, تیر ۱۸م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

من هنوز عضو گوگل پلاس نشدم، یعنی درخواست دادم اما خب هنوز که خبری نیست. اما تقریباً به اندازه زیادی در جریان اخبار و نظراتی که درباره این سرویس در اینترنت پخش شده قرار دارم. همین که هنوز عضو این سرویس نیستم دلیل کاملاً قاطعی برای عدم صلاحیت من برای نظر دادن درباره این سرویسه. اما خب از همین خبرها و نظراتی که خوندم یک مسئله جالب به ذهنم اومد که فکر کردم بد نباشه اینجا درباره‌شون توضیح بدم. البته اول از همه پیشنهاد می‌کنم این مطلب از وبلاگینا رو بخونید (نظراتش رو هم) تا شما یک دیدگاه کلی هم درباره این سرویس به دست بیارین.

چیزی که انگار درصد قابل توجهی (شاید همه!) کاربران اینترنت و مخصوصاً فعالان وبلاگ‌نویسی بهش تمایل دارن، فروپاشی امپراتوری عظیم فیس‌بوک و سقوط این وبسایته!

البته به نظر من باید خیلی منطقی هم باشه! چند ساله که فیس‌بوک منبع تغذیه خبری و اطلاع‌رسانی و ایده‌های این وبلاگ‌نویس‌ها بوده. اگه گوگل پلاس مثل سرویسی مثل گوگل‌باز به موفقیت چشم‌گیری نرسه، خیلی زود کنار گذاشته میشه و دیگه اهمیتی برای جنجال‌ها و اخبار دسته‌اول نداره. اما اگه رقابت بین فیس‌بوک و گوگل پلاس بالا بگیره و در یک دوره چند ماهه در مرکز توجه قرار بگیرن، اون وقت موج اخبار و نظرات و تحلیل‌ها سرازیر میشه و این یعنی رونق اینترنت و مخصوصاً وبلاگ‌ها (چه خارجی چه ایرانی).در این صورته که بعد از مدتی اخبار افول فیس‌بوک به گوش میرسه و برای مدتی خوراک خبری و محتوایی این وبلاگ‌ها میشه. خبرهایی تکراری مثل افت آمارکاربران و بازدید فیس‌بوک و نهایتاً فروخته شدن میلیون دلاری شرکتی که زمانی میلیارد دلار می‌ارزید در این صورت دور از انتظار نیستن. بعد دوبارهاین چرخه برای گوگل پلاس تکرار میشه و اخباری که زمانی برای فیس‌بوک منتشر می‌شد حالا برای گوگل‌پلاس تکرار میشه، انگار فقط یک کلمه با کلمه‌ای دیگه عوض شده باشه، اخباری از آمار رو به رشد گوگل پلاس و…

مغز انعطاف پذیر

جمعه, خرداد ۲۰م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

توی (۱) وبسایت بی‌بی‌سی فارسی مصاحبه آخرین رئیس ایل قاجار با خبرنگار بی‌بی‌سی رو که نگاه می‌کردم متوجه شدم که سلطان علی‌میرزا با اینکه سن بسیار بالایی داشته و سال‌های زیادی هم خارج از کشور زندگی کرده، اما با این حال خیلی روان و زیبا فارسی صحبت می‌کرد. البته خودش هم در همین مصاحبه گقت که مرتب به ایران سفر می‌کنه. یک جای دیگه هم گفت که فلان شاهزاده (احمدمیرزا یا حمیدمیرزا) به این علت که از یازده سالگی در فرانسه بوده، زبان فارسی از یادش رفته و مثلاً به همین دلیل نتونست پس از شهریور سال بیست دوباره شاه ایران از ایل قاجار بشه. به این قضیه‌ها که فکر کردم دیدم ممکنه، جدای از عوامل جامعه‌شناختی، یک عامل در اینکه یک فرد بتونه با یاد گرفتن زبان دوم (خارجی، بیگانه، اجنبی حالا هرچی) در نگه‌داری زبان مادریش موفق باشه موثر هستن. کلاً در نظریه‌های یادگیری زبان هم تداخل زبان مادری و زبان دوم و تاثیرات سوئی که روی هم میذارن وجود دارن.

عاملی که در ابتدا به ذهنم رسید، یه عامل آناتومیه که بهش «انعطاف‌پذیری مغز» می‌گم. البته شاید قربانی این تصور به وجود اومده خود من باشم! چون حتی اگه زبان دوم رو هم کنار بگذارم، تجربه شخصی خودم از نوع تکلم و برقراری ارتباطم با دیگران بهم ثابت کرده که مغز خشک و غیرمنعطفی دارم. حرفی که به زبان میاد، بر خلاف داد از درد یا ترس، از پیش در مغز پردازش شده، یا میشه گفت که قبلاً یک بار در مغز تکرار شده و بعد به صورت فیزیکی و مکانیکی از دهان به صورت صوت خارج میشه. وقتی یکی مثل من صحبت میکنه، شاید در بین جملات کاملی که به زبان میاره، مکث‌های بسیاری داشته باشه و حتی شاید گاهی جملاتی رو از اول به زبان بیاره و قید جمله قبلی رو به علت ناتوانی مغز در پردازش و تولید ابتدایی بزنه. حتی این مسئله که گفتم رو همین الان دارم در نگارشم ثابت می‌کنم. همه ما وقتی مشغول نوشتن (یا واژه‌پردازی (۲) هستیم چیزهایی رو که روی کاغذ یا صفحه نمایشگر میاریم در ذهن خودمون می‌گیم و حتی صدای ایجاد شده در ذهن خودمون رو می‌شنویم. من در اینجا هم دچار ضعف هستم، چون مغز من قادر به ایجاد ارتباط متداوم بین جملات با یکدیگر و یا حتی بخش‌های یک جمله‌ طولانی نیست. این باعث میشه که (همینجا دچار مکث شدم) در حین نوشتن (پس از اندکی مکث به ذهنم اومد) مدام دستم از روی صفحه کلید برداشته بشه و حتی بدون اقدام به تفکر درباره اینکه قراره چی بنویسم بی حرکت بمونم.

————————————————————————-

(۱) اول که شروع به نوشتن کردم ناهوشیارانه از کلمه «رویِ» استفاده کردم، یکم که جلو رفتم با خودم فکر کردم چرا «رویِ»؟ درسته انگلیسی زبان‌ها از ساختار On website‌ استفاده می‌کنن، اما این مسئله درباره TV هم یکسانه. انگلیسی  زبان‌ها از ساختار On TV استفاده میکنن اما ما فارسی زبان‌ها میگیم «توی تلویزیون».خب وقتی تلویزیون اختراع شد هم احتمالاً همین On TV به کار گرفته می‌شده، اما خب فکر نکنم وقتی تلویزیون به ایران راه پیدا کرد کسی گفته باشه «* روی تلویزیون».

(۲) شاید فکر کنیم که مثلاً من با به کار بردن واژه‌های اجق وجقی مثل واژه‌پردازی خیلی مغز انعطاف‌پذیری هم داشته باشم. اما خب این تصور هم غلطه، به هر حال من این واژه‌پردازی رو همین یکی دو ماه پیش وقتی مشغول ترجمه متنی بودم به عنوان معادل Word Processor به کار گرفتم و در حالیکه با هر دو معادل آشنایی داشتم، اما در اون لحظه اصلاً به ذهنم نمی‌رسید که معادل این یکی، اون یکی باشه!

* درباره اینکه باید بگیم مغز انعطاف‌پذیر یا مخ انعطاف‌پذیر نظری ندارم!

خطای دید تحت تاثیر شرایط

پنجشنبه, خرداد ۱۹م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

سوژه‌ای که در یک جامعه خیلی فراگیر میشه، در محلی همگانی مثل اینترنت توجه خیلی‌ها بهش جلب میشه. بعد از مدتی هم معیارها و مشخصاتی برای این سوژه ایجاد میشه و باعث میشه تا دیدگاه افراد نسبت بهش ثابت بشه و وقتی حتی در آینده موقعیتی پیش بیاد که این سوژه در آن حضور داشته باشه، این معیارها و مشخصات ناهوشیارانه از شبکه‌های درونی ذهن فردی که در معرض این موقعیت قرار گرفته در رفتار او ظاهر میشه. مثلاً شاید فردی که حتی با پسوند مسلمان به هیچ یک از اعتقادات و احکام اسلامی پایبند نیست، ناهوشیارانه سگ رو حیوانی نجس میدونه و اگر یکی از اعضای خانواده‌اش سگی رو به محیط خانه بیاره کاملاً از در مخالف برخورد کنه، اما جون این معیار از عوامل خارجی در ذهن او ثبت شده، مثل نیلوفر روی آب میمونه، کافیه مثلاً یکی از اعضای خانواده پافشاری کنه، بعد از مدتی ممکنه عاشق سگ بشه. توی خانواده ما هم اتفاق مشابهی درباره یک همستر افتاده بود، اما خب همستر نگون‌بخت تو هیاهوی ایجاد شده بین اعضای خانواده برای نگه‌داشتن یا بیرون انداختنش لای مشت یکی از اعضای خانواده مرد و به مرحله بعدی نرسید (گیم اوور شد!).

ماجرای حجت‌الاسلامی رو که چند روز پیش جلوی چندتا ارازل در اومد همون چند روز پیش خونده بودم. امروز که داشتم توی فیدخوان می‌گشتم، با یه تیتر عجیب روبرو شدم:

* خودشیرینی یک روحانی …..

خب توی همین چند روز جایی نخونده بودم که کسی بخواد از این سوژه برای ساز مخالف زدن سوءاستفاده کنه، برای همین برام تازگی داشت و خواستم اصل مطلب رو بخونم که متوجه شدم مطلب مربوط به خبرگزاری فارس بوده. تعجب کردم و دوباره به تیتر برگشتم و اینبار با یه واژه دیگه روبرو شدم:

از خودگذشتگی یک روحانی…

شاید باید این مسئله رو به حساب خطای دی گذاشت. اصلاً اینکه چیزی که من دیدم خطای دید بوده کاملاً درسته. اما فکر کنم اولین چیزی که بعد از این اشتباه به ذهن من اومد همین موضوعاتی بودن که در پاراگراف اول گفتم. اینکه در کسر کوچکی از ثانیه با یک خطای دید حجم وسیعی از پیش‌فرض‌ها برای این تیتر غلط به ذهن من اومد نشون میده که این اشتباه یک خطای دید ساده نبوده. حتی اگر این مطلب اولین مطلبی درباره این حادثه بود خیلی راحت‌تر می‌شد مسئله پیش اومده رو یک خطای دید دونست. چون وقتی برای بار اول این از این حادثه باخبر شدم، شاید در هوشیار و ناهوشیار توقع داشتم که مطلبی در مخالفت با عمل سر زده توسط این روحانی رو هم پیدا کنم، اما خب این اتفاق نیفتاد. به هر حال جو حاکم بر اینترنت ایرانی طوریه که چنین انتظاری به نظر اصلاً هم نابجا نمیاد.

—————————————-

خب حداقل فایده مطلبی که نوشتم این بود که یاد گرفتم معادل خطای دید در زبان انگلیسی “Optical Illusion” است!

رفتار و تقویت آن

چهارشنبه, اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

چند شب پیش یک نوک پا رفتم آشپزخونه، یادم نمیاد واسه چه کاری، اما به احتمال زیاد رفته بودم که چایی بریزم. همون لحظات که اونجا بودم، برادر زاده من که دو سال و چند ماه بیشتر از عمرش نمی‌گذره، یک سینی بزرگ رو که یک گوشه‌ای به دیوار تکیه داده شده بود برداشت و انداخت روی زمین، از اون سینی‌های گرد و بزرگی که وقتی روی زمین می‌افتن صدای بلند و پرموجی دارن. برادرزاده دو سه بار سینی رو بلند کرد و دوباره انداخت روی زمین که دیگه من شاکی شدم و رفتم سمت برادرزاده، با دوتا دستم زیر کتف‌هاشو گرفتم و بلندش کردم و مثلاً به عنوان هواپیما بازی، دویدم به سمت حال و یک نعره ایرباسی هم زدم که هم بچه خوشش بیاد و هم اینکه بیخیال سینی بشه. خواستم برگردم به آشپزخونه که دوید و اومد پشت به من وایستاد و ازم خواست که دوباره این کارو تکرار کنم (یادم نمیاد چی گفت). دوباره هواپیما شدم و یکم دویدیم. کلاً دیگه قفل کرده بود روی من و بیخیال نمیشد. صعی کردم محلش نذارم که شاید ولم کنه، هی اصرار می‌کرد و منم جوابی نمی‌دادم. من نمی‌دونم چطور این اتفاق می‌افته و توی مغز آدم چی می‌گذره، اما وقتی دید که کاری رو که ازم می‌خواد انجام نمی‌دم، دوباره برشگت سمت اون سینی و انداختش روی زمین، اما اینطور نبود که کارش رو ادامه بده؛ یک بار سینی رو انداخت و اومد پشت به من وایستاد و خواست که هواپیما بشم.

این واقعه که شاید خیلی پیش‌پا افتاده باشه و راحت از کنارش رد بشیم، یک نکته خیلی مهم توش داره و اون هم تقویت عمل نادرست کودک توسط واکنشی دوستانه دوستانه و محبت‌آمیزه. طبق اصول رفتارگرایی “Operant Conditioning” اگر عمل یک کودک مورد تشویق قرار بگیره (با واکنش بعدی تقویت بشه) به عنوان یک عادت در کودک ماندگار میشه. البته انداختن سینی شاید دیگه هیچ‌وقت اتفاق نیافته، اما خب توقع کودک احتمالاً باید این باشه که با شرطی کردن ماجرا و انجام هر عمل نادرستی، با واکنش مثبت فرد بزرگ‌تر مواجه میشه، می‌تونه در شکل‌گیری شخصیت و رفتار کودک خیلی تاثیرگذار باشه.

همین الان که دارم این مطلب رو می‌نویسم، برادرزاده بدون اینکه من متوجه بشم از کنارم رفت روی تخت خواب و از روی تاقچه اسپری پیف‌پاف رو برداشت و روی زمین فشارش داد و مقداری از پیف‌پاف روی تشک پخش شد، بدون هیچ ذهنیتی از چیزیه دارم می‌نویسم، برگشتم و با یک تشر نسبتاً بلند اسپری رو از دستش گرفتم و گفتم، «مگه نگفتم اینو دیگه نگیر؟ خطرناکه!» خودش داوطلبانه اسپری رو بهم داد و رفت زیر پتو. البته پررو تر از این حرفاست.