وقتی هر دو طرف معرکه حق بگویند

جمعه, بهمن ۲۸م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

من یادم نمیاد اولین بار که اسم این وبلاگ رو انتخاب کردم دلیلش چی بود. اصلاً شاید اون دلیل در رو ساخت شخصیتی من نمود پیدا نکرده بود و این اسم کاملاً از ژرف‌ساخت ذهنی من متبادر شده بود (اوووووووووووووووووووووف عجب جمله‌ی صقیلی!). اما الان که به خودم نگاه می‌کنم می‌بینم اسمی که برای وبلاگم انتخاب کردم حداقل نیمه اولش با شخصیت من خیلی همخوانی داره. یعنی من آدمی هستم که کنار گود می‌شینم.

به هر حال تا اینجای کار حس می‌کنم میانه‌ای با نیمه دوم اسم وبلاگم ندارم؛ یعنی کنار گود که نشستم بیخود داد و هوار نمی‌کنم. البته این هم شاید صادق باشه که کلاً در دنیای وبلاگ‌نویسی شخصی و اعتقادی(عقیدتی؟)، یا باید کنار گود باشی و فقط نظاره کنی و جدول خودت رو حل کنی (یعنی وبلاگ‌های دیگران رو بخونی و وبلاگ خودت رو بنویسی)، یا بپری وسط گود و با بقیه گلاویز بشی (یعنی یکی از دو جناح رو بچسبی و همسو با اونها و با شدت متغیر حرکت کنی. البته این وسط شاید استثناءهایی هم پیدا بشن.

اما به حر هال (همون به هر حال خودمون) همیشه یکی مثل من نمیتونه کنار گود بشینه و جدول خودش رو حل کنه. به هر حال از این همه وبلاگی که میخونه یک برداشتی پیدا میکنه و ذهنیتی براش ایجاد میشه. اینجاست که از کنار گود نظر خودش رو درباره رقبای داخل گود ابراز میکنه.

من از همین دسته آدم‌ها هستم که هم وبلاگ‌های اینوری رو می‌خونم و هم وبلاگ‌های اینوری (اینوری اول شرق بود اینوری دوم غرب، از لفظ اونوری استفاده نکردم چون ایجاد بیگانگی می‌کنه، از الفاظ راست و چپ هم استفاده نکردم چون ایجاد ابهام می‌کنه).

از این همه مدتی که وبلاگ خوندم امشب بعد از خوندن دوتا نوشته به یک نتیجه‌ای رسیدم. البته این وبلاگ‌هایی که خوندم وبلاگ‌های باوجهه‌ای هستن و دروغ‌ و یاوه‌گویی توشون جایی نداره. چیزی که امشب متوجه شدم اینه که همه این وبلاگ‌ها دارن حرف حق میزنن! یعنی حق با همشونه، چه اینوریا، چه اینوریا. خب مشکل اینجاست که تو این دعوا که دیگه داره فرسایشی هم میشه، باید زور یکی به اون یکی بچسبه، اما اینطور نیست.

شاید خیلی‌ها باشن که اصلاً بنده هیچ خدایی نباشن و هیچ‌کدوم از این قماش رو قبول نداشته باشن. اما خب یکی مثل من اینطور هم نیست. از نظر من نوشته‌های هر دو دسته انگار حقه؛ شاید مشکل این باشه که تحت تاثیر هیچ‌کدوم قرار نمی‌گیرم، اما خب قشنگ می‌نویسن!

نامه‌ای از یک زندانی سیاسی به یک فرد فرصت‌طلب

شنبه, بهمن ۱۵م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

گاهی وقتادر «شرایطی از تقابل» در وضعیتی قرار می‌گیری که میدونی که نوعی کنش از جانب تو یا واکنش تو به کنش فرد مقابل باعث بروز واکنشی دوباره از فرد مقابل میشه که موقعیت تو رو در این شرایط تقابل دچار تزلزل می‌کنه و باعث «ازهم‌پاشیدن» جناحی از لشگر تقابلی تو در برابر فرد متقابل میشه. به اصطلاح می‌دونی که در این شرایط ممکنه این کنش یا واکنش تو حتی توسط فرد متقابل پیش‌بینی شده باشه و برای این کنش یا واکنش انتظار میکشه. اونوقت باعث میشه که تو با وجود «پیش‌فرض» دانا بودن، این کنش یا واکنش رو بروز بدی و به اصطلاح «رکب» سختی از فرد مقابل بخوری.

رکبی که از جانب فرد مقابل به تو تحمیل میشه خیلی خیلی فشارآور و مستأصل‌کنندست، تا جایی که تمام ابتکار عمل و اراده خودت رو در این شرایط تقابل از دست میدی. این شرایط به گونه‌ای ادامه پیدا می‌کنه که سعی می‌کنی به پیرامون خودت و هرچیزی که حس می‌کنی برات در این لحظه از استیصال یاری‌رسانه چنگ بزنی. طرف مقابل هم به حدی از هوشیاری از این ناهوشیاری تو رسیده که تمام راه‌های گریز تو رو با همین واکنش خودش می‌بنده. پس حالا که راه گریزی نیست، از حاشیه‌های این مرز گرفتاری کمک می‌گیری، حاشیه‌هایی که شاید هیچ ارزشی هم برای تو در این تقابل نداشته باشن.

همچنین افرادی حتی با برچسب «دانایی» احمق‌هایی هستن که با علم به واکنش کوبنده طرف مقابل دست به یک کنش یا واکنش می‌زنن که از «رکب‌خوردن» در ادامه آگاهی دارن، یعنی می‌دونن و به مرحله شهود رسیدن که طرف مقابل تمام پیش‌بینی‌ها رو برای تقابل آتی داشته و شاید حتی تنها به یک علت، یعنی بروز این واکنش نابخردانه از افرادی که به اصطلاح دانا هستند اما در عمل احمق هستن، این کنش رو از خودش بروز داده تا برگ برنده رو بدست بیاره؛ برگ برنده برای اعمال حاشیه‌ای که باید در مرکز توجه قرار بگیرن و چون توجیه این اعمال به طور مستقیم توسط فرد عامل فایده‌ای در ادامه برای او نداشته باشه، دست به بروز کنشی می‌زنه که واکنش احتمالی یک عده به اصطلاح دانه و در عمل نادان رو از حاشیه وارد بطن شرایط وابسته به این اعمال کنه.

سوء پیشفرض ذهنی

یکشنبه, دی ۴م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

چند وقتی میشه که یه گوشی آندرویدی خریدم. واسه خریدنش هم خیلی تحقیق کردم. از روزی هم که خریدمش خیلی در جریان اخباری که درباره سری محصولات گوشی من از سازنده گوشی بیرون می‌اومد بودم. مثلاً تا آخر دسامبر هرکی در Box با گوشی‌های آندرویدی این سازنده ثبت‌نام کنه یا از قبل ثبت‌نام کرده باشه و نرم‌افزارش رو برای آندروید نصب کنه ۵۰ گیگابایت فضای رایگان دائمی جایزه می‌گیره، منم این کارو کردم.

یا مثلاً یکی از بهترین خبرها این بود که سری محصولات آندرویدی سال ۲۰۱۱ این سازنده تا سه چهار ماه دیگه به نسخه چهارم آندروید مجهز میشن. موضوعی‌ هم که باعث شد من بعد از یک ماه و اندی دوباره بنویسم درباره همین نسخه چهارم بود. تو اینترنت داشتم می‌گشتم که با یک خبری با عنوان «گالکسی تب و گالکسی اس اندروید ۴ دریافت نمیکنند» روبرو شدم. نمی‌دونم چی شد که من این عنوان رو کاملاً برعکس خوندم، یعنی چیزی که من خوندم این بود: *«گالکسی تب و گالکسی اس اندروید ۴ دریافت میکنند». شاید چون در جریان این به روز رسانی برای گوشی خودم زیاد بودم، کنجکاو شدم تا مطلب رو ادامه بدم. اما درست همون ابتدا با کلمه «متأسفانه» روبرو شدم. اونجا بود که یکم از لحاظ ذهنی گیر کردم! برگشتم به عنوان و فکر کنم برای بار دوم هم همون عنوان غلط به چشم من اومد. اینبار فکر کردم شاید نویسنده خواسته به مطلبش جذابیت بده، یا چه می‌دونم اصلاً اشتباهی درکار بوده، اما خب کامل که درگیر شدم دیدم فعل عنوان خبر «نمیکنند» بود.

شاید سر و صدایی که محسولات سامسونگ به پا می‌کنن خیلی بیشتر از سونی اریکسون باشه، شاید بشه گفت به اندازه محصولات اپل. واسه همین بود که هیچ وقت انتظار نداشتم با فعلی مثل «نمیکنند» روبرو بشم.

مسخ یک عشق پر آوازه شدن

سه شنبه, مهر ۱۹م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

بعضی‌ها می‌گن معنا و مفهوم شعر مهم نیست، ظاهرش مهمه. این مصراع هم منو به این فکر فرو برده که اصلاً معنا داره یا فقط قشنگه. متناقض‌نما داره؟ بین مسخ و پرآوازه؟ پرآوازه الزاماً مفهوم زیبایی رو می‌رسونه؟ اصلاً «سپیده‌ی طوسی سرد» هم این وسط خودش مشکلیه. اصلاً مسخ یک عشپ پرآوازه شدن در یک سپیده طوسی سرد یعنی چی؟ یعنی در یک صبح زمستانی از یک عشق پرآوازه زیبا شدن؟

مفهومی که من از «مسخ یک عشق پرآوازه شدن» می‌گیرم، زشت شدن یا شاید پست شدن از یک عشق پرآوازه (مثلاً لیلی و مجنون) است. اصلاً شاید شاعر خواسته مفهوم «طلسم شدن» یا «افسون شدن» رو برسونه. من فکر می‌کنم صادق هدایت به درستی از «مسخ» استفاده کرده و احتمالاً اگه شاعر این داستان رو می‌خوند نسبت به این واژه کمی فکر می‌کرد.

مدگرایی زبانی

دوشنبه, مهر ۱۱م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

دی آدِر دِی فیلم The Sorcerer’s Apprentice رو که داشتم تماشا می‌کردم، نیکولاس کیج در یک قسمت از واژه Anti-irritation استفاده کرد. خود این واژه همچین برای من جالب نبود، بلکه نوع تلفظی از از زبان نیکولاس کیج بیرون اومد برام تازگی داشت. اون به جای /اَنتی-/ از /اِنتای/ استفاده کرده بود. البته این دو شکل از گویش در فرهنگ‌های انگلیسی وجود دارن، این رو هم نمی‌دونم که نسبت این دو تا به هم مثل نسبت عَراق به عِراقه یا نه! مسئله‌ای که اینجا مهم بود این بود که بعد از این من هرجا پیشوند Anti رو قبل از بخش دوم یک واژه می‌بینم، ناخودآگاه به یاد نیکولاس کیج می‌افتم و این وند رو /اِنتای/ تلفظ می‌کنم. مثلاً /اِنتای وایروس/.

امروز هم که داشتم فیلم Bad Teacher‌ رو می‌دیدم، در یک قسمتی واژه multimedia از زبان کامرون دیاز اومد بیرون، خب دیگه باید فهمیده باشین که این واژه هم به وسیله دیاز به صورت /مُلتای-میدیا/ تلفظ شد، خب توی وبستر تلفظ /مِلتای-/ هم وجود داره، اما من خبر ندارم دیاز داره به چه لهجه‌ای صحبت می‌کنه. مسئله اینجاست که من تا همین امروز احتمالاً هرجا پیشوند multi- رو می‌دیدم به صورت /مالتی-/ (البته آ کوتاه) تلفظ می‌کردم. اما به نظر می‌یاد از الان به بعد دیگه هرجا این وند رو دیدم به صورت /مِلتای/ تلفظ می‌کنم، اما این بار اول به یاد دیاز می‌افتم، بعد واسطه‌ی وبستر و بعد زبان من!

همه‌ی این مثال‌ها رو آوردم که بگم مدگرایی فقط توی لباس نیست! توی گفتار و یادگیری هم هست.به فردی که همیشه دنباله‌رو مُد باشه تو زبان انگلیسی میگن fashion victim، کسی که بی‌نهایت تابع مده، حتی اگه برازندش نباشه!

ایدئولوژی

یکشنبه, مهر ۳م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

همین الان که دارم می‌نویسم، مشغول ویرایش یک جزوه‌ای هستم که به تعریف زیر برخوردم:

محصول

عبارت است از آنچه بتواند برای جلب توجه، تملک، کاربرد یا مصرف به بازار عرضه شود و خواسته یا نیازی را برآورده سازد. محصول شامل اقلام فیزیکی، خدمات، اشخاص، مکانها، سازمانها و ایده‌ها می‌شود. (کاتلرو آرمسترانگ، ۲۰۰۴: ۶۸)

خب معلومه که همین تعریف ترجمه‌ای از یک متن اصلی است. اما خب دست بر قضا باید من دوباره به زبان انگلیسی برگردونمش، البته نمی‌دونم که تعریف اصلی به چه زبانی بوده. توی این تعریف من روی اشخاص تاکید کردم. نمی‌دونم که توی تعریف اصلی اشخاص چه واژه‌ای بوده، اما هرچی با خودم کلنجار رفتم نتونستم از واژه‌هایی مثل persons یا individuals یا people استفاده کنم. آخرش به human workforce رضایت دادم.

همیشه که نباید طبق ایدئولوژی کارفرمات بری جلو. مگه نه؟!

Product

It refers to whatever that can be offered to the market for attraction, ownership, usage or consumption and can meet a desire or need. Products include physical items, services, human workforce, places, organizations or ideas.

پولی که قرار نبود اختلاس باشد

چهارشنبه, شهریور ۲۳م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |
  • سه هزار میلیارد تومان جایجایی در بانک‌های ایران هیچ وقت قرار نبود برچسب اختلاس بهش زده بشه.
  • حتی اگه چهار صفر از پول ایران برداشته می‌شد، اونوقت هزم اینکه سه هزار میلیارد تومان یک اختلاس خیلی بزرگیه زیاد آسون نبود.
  • کلاً تنها نتیجه‌ای که از این سه هزار میلیارد تومان عملیات عمرانی برای خصوصی‌سازی کشور میشه گرفت، اینه که سهم عمرانی یکی این وسط داده نشده، اونم زده بقیه رو لو داده. مشکل اینجا بی‌جنبگی اون یه نفر آدمه که نذاشته بقیه عمران کنن.
  • اصلاً اختلاس چرا؟ این همه بانک مثل قارچ سر آوردن بیرون، تو دویست متر خیابون بیشتر از پانزده بانک تاسیس شده (تنکابن) این هم روش، ملت که قرار بود پولشونو بخوابونن و سودشو بخورن و اقتصاد و کار بیخ ریش نداراش. این بانک آریا هم روش. آخرش قرار بود صنایع خصوصی بشن دیگه.
  • اصلاً این قضیه سیاسی نیست که، کاملاً اقتصادیه.

آخر تابستان

یکشنبه, شهریور ۲۰م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

کلاً (من همیشه باید با کلاً شروع کنم) همه ما زیاد شنیدیم که مثلاً «آخر ماهه جیبم خالیه» یا «بذار سر ماه بشه فلان کارو می‌کنم». من هم در حال حاضر دقیقاً دچار همین وضعیت شدم. البته فرقش اینه که آخر تابستان اینطوری شدم. همه‌چی کساده. نه دیگه دنبال سرگرمی هرروزم، زبان، میرم، نه کار دارم، فقط یه روز در میان باشگاه میرم. منتظرم پاییز بیاد و یک رونقی به زندگی بدم. البته تصمیم گرفتم از فردا هر روز باشگاه برم هیکل فیتنس بشه!

——————————

 

البته فیلم زیاد دیدم این چند روز (البته این چند روز فیلم زیاد دیدم!!!). دزدان دریایی کاراییپ ۴ رو که دیدم هوس کردم از دوباره سه قسمت قبلیش رو هم ببینم. البته بیشتر جلب جلوه‌های تصویری و داستان فانتزیش شدم تا دیالوگ‌ها. تازه بالاخره خودمو قانع کردم که سه‌گاه پدرخوانده رو هم دانلود کنم و ببینم. دوتاش دانلود شدن، اما وقتی دیدم قسمت اول نزدیک به سه ساعته، یکم شل شدم! یه فیلم هم دیدم ساخته استرالیا بود، اما انگار نکته جالبی درباره انگلیسی استرالیایی توش پیدا نمیشد. دیشب هم فیلم bridesmaids رو دیدم که از بس خنده‌دار بود بازم مثل دزدان دریایی کاراییپ* زیاد به دیالوگ‌ها توجه نکردم.

* خودمم نمی‌دونم چرا هر دو جا به جای کاراییب از کاراییپ استفاده کردم. اما خب این هم احتمالاً با مسئله فارس-پارس یا گرگان-جرجان باید در ارتباط باشه.

من هیچ وقت منفی باف نیستم

دوشنبه, شهریور ۷م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

فردا ساعت نه صبح انتخاب واحد ترم هفتم هم شروع میشه. هشت واحد دیگه بیشتر نمونده که بشم کارشناس مترجمی زبان انگلیسی مملکت. این هشت واحد یعنی یک ترم خیلی سرد و بی روح درست بر لاف ترم قبل که بیست و چهار واحد برداشم. تازه دو واحدشم که ترجمه انفرادیه و از کلاس خبری نیست. پس میشه شیش واحد. چهار واحدشم که باید با یه استاد بردارمو اینجا هم تنوع کم میشه.

تو زندگیم دوتا شانس بزرگ آوردم. اولیش این بود که در یک مقطع زمانی بیست سی روزه بیست سی سانت قد کشیدم و الان یک آدم معمولی هستم! دوم اینکه همین چند وقت پیش از سربازی معاف شدم. البته شانسی که تو اولی آوردم به مراتب از شانسی که تو دومی آوردم برام با ارزش‌تر بود. شما باور نکنین. اما هنمورم از چند سالی که قد کوتاه بودم دچار ناراحتی و عصبانیت میشم!

بازم میشم پشت کنکور. چیزی که واقعاً ازش متنفرم. اگه قرار بود یکی از این دانشگاه‌های مثلاً معتبر ایرانی (همونا که تو تهران هستن) منو بدون کنکور پذیرش کنن، مطمئناً سود می‌کردن. اما خب اونجا جای خرخوناست دیگه، ما نابغه‌ها جایی نداریم. می‌تونم ادعا می‌کنم، ازم بر میاد. اما خب چون کنکور هست همین دانشگاه خودمون از همه‌جا بهتره مگه مخم تاب برداشته خودمو آواره دیرا غربت کنم وسط هفت هشت گسل و دود و سرب و غبار. البته اینا همه حرف مفته خدا می‌دونه چی پیش میاد.

اصلاً شاید بیخیال ارشد بشم، حداقل واسه امسال. دیگه حوصله ندارم. این مقاله‌ها و پایا‌نامه‌های کوفتی و بی‌مزه و تقلبی و مذخرف ارشد (و حتی دکترا) رو که ترجمه می‌کنم حالم از هرچی آکادمی و فعالیت آکادمیک بهم می‌خوره. دیوانه‌ام مگه می‌رم پول در میام جای این بچه مذلف بازیا. واقعاً برای قشر ارشد و دکترای ایران متاسفم، از اون دانشیار دانشگاه …. ….. گرفته تا همین همسایه ما که پایان‌نامه‌اش رو براش تایپ کردم. انصاف رو در نظر بگیرم پایان‌نامه ارشد این همسایه ما از اون مقاله زپرتی و شلم شوربای اون دانشیار که قرار بود بفرسته اونور خیلی بهتر بود. فکر کرده خبر ندارم صفحه‌ای فلان قدر دلار میده که این اراجیفی رو که براش ترجمه کردم رو تو یه وبسایت زپرتی اونور آبی (شیطونه میگه آدرسشو لو بدما) براش منتشر کنن.

 

 

We Don’t Care at All

شنبه, مرداد ۸م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

کدوم داستان فرانتس کافکا بود که یارو شمشیر میره توی پوستش؟ کلاً از سبک کافکا بدم میاد اما اون روز که این داستان رو خوندم جوگیر بودم. میدونین چی میگم که؟ من هم دیشب که هنوز خوابم نبرده بود و درگیر افکار گذرا و پراکنده بودم و ترانه‌ای که از صبح خونده بودم توی مغزم بالا پایین می‌کرد با یه حادثه‌ای ذهنی مثل همین داستان کافکا مواجه شدم. خودم رو دیدم که جلوی چشمام نشسته (البته در جریان باشید که چشم‌هم بسته هستن) فکر کنم کت و شلوار سیاه تنشه و یه کست هم دستشه. راستش من این چند وقت از این فیلم‌ها زیاد دیدم باید مزید بر علت باشه. اون منی که جلوی چشم‌هام مثل عکس‌های کلوزآپ که یارو انگار کش اومده و پاهاش دراز هستن و …، دستش رو آورد جلو و تفنگ رو گذاشت روی شقیه‌ سمت چپم و…

راستش صدای شلیک نشنیدم اما شقیقه‌ام سنگین شد، انگار یه چیزی بهش فشار آورده باشه و به یاد اون داستان فرانتس کافکا افتادم…