فاصله
جمعه, اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۹۱ | نویسنده : محسن الف. جیم. |
چند وقتی بود که اینجا رو کلاً رها کردم. هیچ خبری ازش نداشتم. البته دلیل این رهاسازی چیزی جز سر شلوغ نبود. حالا اینکه چرا فاصله بین آخرین نوشته و این نوشته دور اول و دوم انتخابات مجلس بوده رو نمیدونم. افتضاح حوزه تنکابن و رامسر و عباسآباد هم که فکر کنم به گوش خیلیها رسیده و اینکه ما دو سال نماینده نداریم. سی و چند سالی که نماینده داشتیم چه گلی به سرمون زدن که حالا بخواییم تو این دو سال بی نمایندگی غصه بخوریم.
تو چند روز عید همش واسه خالی شدن اتاقم لحظهشماری میکردم. اما لعنتی خالی نمیشد. از اینکه شلوغ بود ناراحت نبودم، سعی خودم رو میکردم تا یه تیکه سرب توی فضا نباشم. اما خب چون از چهارشنبه سوری از دیار خارج شده بودم، خستگی عید خیلی زودتر گریبان من رو گرفت.اما خب بالاخره غروب چهاردهم فروردین اتاق من هم خالی شد. دچار یه حس تنهایی از نوع دوست داشتنی شدم. میدونستم کلی کار عقب انداخته و نکرده تو ایمیل دارم که باید بدم دست قشر فرهیخته، اما خب حداقل دو روزی رو باید از تنهایی اتاقم لذت میبردم.
این اِدیشن، همین الان هم یه کار عقب انداخته شده توسط واسطه و عقبافتاده روی میز کار من وجود داره. دیروز گرفتمش، باید فردا تحویل بدم. اما خب یه عاملی باعث شد که دیروز کلاً ترجمه رو فراموش کنم. دیروز به همراهم زنگ زدن که آقای الف. جیم. شما در مصاحبه هم قبول شدین، برید به مرکز شهر خودتون و برنامه کلاسهای آموزشی و آزمون تدریس رو بگیرید. من از روز قبلش یعنی پریروز دچار دلشوره شده بودم که نکنه قبول نشم. روز مصاحبه به خودم اطمینان داده بودم که حتماً قبول میشم، اما هر روز که میگذشت سرمای بیاعتنایی من جای خودش رو به گرمای دلهره میداد. اون لحظه که همراهم صداش در اومد و پیش شماره ۰۱۵۱ رو روی صفحه دیدم دلم ریخت، همراه رو که داشتم بر میداشتم هم حس شنیدن «شما قبول شدید» رو داشتم و هم حس شنیدن «متاسفانه شما قبول نشدید اما (مثلاً) میتونید…». صدای کسی که اونور داشت حرف میزد انگار میخواست بگه متاسفانه نشدید، اما گفت شدید.
خب اینا بعضی از دلایلی بود که چرا اینجا رو رها کردم. پریروز تازه یادم اومد که وبلاگی هم دارم. روی دکمه علاقهمندیهای مرورگر که کلیک کردم، دیدم وبلاگم هک شده! دیروز تازه حس وبلاگدوستی بهم دست داد و با سرویسدهنده تماسکاری کردم که آقا یه کاری برای ما بکنید، سرویسدهنده هم سریع کار منو راه انداخت و چندتا پیشنهاد سازنده هم داد و منم اجرا کردم.
تو این چند مدت کلی مطلب هم خوندم که ارزش بازنویسی داشتن، اما فیسبوک قدرت نویسندگی رو از بشر میگیره. فیسبوک منو گرفتار کرده، نمیذاره بنویسم. فیسبوک وبسایت مخربی بوده برای من. فیسبوک…
چند وقتی بود که اینجا رو کلاً رها کردم. هیچ خبری ازش نداشتم. البته دلیل این رهاسازی چیزی جز سر شلوغ نبود. حالا اینکه چرا فاصله بین آخرین نوشته و این نوشته دور اول و دوم انتخابات مجلس بوده رو نمیدونم. افتضاح حوزه تنکابن و رامسر و عباسآباد هم که فکر کنم به گوش خیلیها رسیده و اینکه ما دو سال نماینده نداریم. سی و چند سالی که نماینده داشتیم چه گلی به سرمون زدن که حالا بخواییم تو این دو سال بی نمایندگی غصه بخوریم.
تو چند روز عید همش واسه خالی شدن اتاقم لحظهشماری میکردم. اما لعنتی خالی نمیشد. از اینکه شلوغ بود ناراحت نبودم، سعی خودم رو میکردم تا یه تیکه سرب توی فضا نباشم. اما خب چون از چهارشنبه سوری از دیار خارج شده بودم، خستگی عید خیلی زودتر گریبان من رو گرفت.اما خب بالاخره غروب چهاردهم فروردین اتاق من هم خالی شد. دچار یه حس تنهایی از نوع دوست داشتنی شدم. میدونستم کلی کار عقب انداخته و نکرده تو ایمیل دارم که باید بدم دست قشر فرهیخته، اما خب حداقل دو روزی رو باید از تنهایی اتاقم لذت میبردم.
این اِدیشن، همین الان هم یه کار عقب انداخته شده توسط واسطه و عقبافتاده روی میز کار من وجود داره. دیروز گرفتمش، باید فردا تحویل بدم. اما خب یه عاملی باعث شد که دیروز کلاً ترجمه رو فراموش کنم. دیروز به همراهم زنگ زدن که آقای الف. جیم. شما در مصاحبه هم قبول شدین، برید به مرکز شهر خودتون و برنامه کلاسهای آموزشی و آزمون تدریس رو بگیرید. من از روز قبلش یعنی پریروز دچار دلشوره شده بودم که نکنه قبول نشم. روز مصاحبه به خودم اطمینان داده بودم که حتماً قبول میشم، اما هر روز که میگذشت سرمای بیاعتنایی من جای خودش رو به گرمای دلهره میداد. اون لحظه که همراهم صداش در اومد و پیش شماره ۰۱۵۱ رو روی صفحه دیدم دلم ریخت، همراه رو که داشتم بر میداشتم هم حس شنیدن «شما قبول شدید» رو داشتم و هم حس شنیدن «متاسفانه شما قبول نشدید اما (مثلاً) میتونید…». صدای کسی که اونور داشت حرف میزد انگار میخواست بگه متاسفانه نشدید، اما گفت شدید.
خب اینا بعضی از دلایلی بود که چرا اینجا رو رها کردم. پریروز تازه یادم اومد که وبلاگی هم دارم. روی دکمه علاقهمندیهای مرورگر که کلیک کردم، دیدم وبلاگم هک شده! دیروز تازه حس وبلاگدوستی بهم دست داد و با سرویسدهنده تماسکاری کردم که آقا یه کاری برای ما بکنید، سرویسدهنده هم سریع کار منو راه انداخت و چندتا پیشنهاد سازنده هم داد و منم اجرا کردم.
تو این چند مدت کلی مطلب هم خوندم که ارزش بازنویسی داشتن، اما فیسبوک قدرت نویسندگی رو از بشر میگیره. فیسبوک منو گرفتار کرده، نمیذاره بنویسم. فیسبوک وبسایت مخربی بوده برای من. فیسبوک…
