سوزش دوسویه

سه شنبه, بهمن ۲۵م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

سه هفته یا شاید یک ماهی شد که رایانه شخصی (Personal Computer) من تو تعمیرگاه به علت گرانی و نایابی قطعه داشت خاک می‌خورد. اما آخرش تعمیر شد و آوردمش خونه. راستش من نمی‌فهمم چطوریه که آمار و ارقام (Figures) نشون میده که فروش رایانه‌های شخصی در دنیا با افت مواجه شده. تو این سه هفته یا شاید سه ماهی که من رایانه شخصی نداشتم، اصلاً دنیای فناوری با رایانه‌ همراه (Laptop, Notebook) بهم نچسبید، بماند که کار کردن عذاب علیم شده بود برام و چندتا کار رو هم به همین بهانه رد کردم.

به هر حال هرچی که بود خدا رو شکر الان بازم رایانه شخصی دارم. تو این چند وقت یک مقداری ترانه‌های شر و بر تا یکم خوب روز رو با رایانه همراهم بارگیری (Download) کرده بودم. پریشب حافظه همراه (Flash Drive) رو برداشتم تا این ترانه‌ها رو از رایانه همراه به رایانه شخصی خودم منتقل کنم. حافظه همراه رو به رایانه همراه وصل کردم و ترانه‌ها رو با موفقیت کپی کردم توی حافظه همراه (معادل کپی کردن چیه؟). بعد حافظه همراه رو از رایانه همراه خارج کردم و به رایانه شخصی وصل کردم. اما نتونستم محتویات درونش رو مشاهده کنم. دیروز هم به نتیجه قطعی رسیدم که حافظه همراه من از کار افتاده. مجبور شدم برم یه حافظه همراه دیگع بخرم.

چند روز پیش یک به‌روزرسانی برای تلفن همراه (Cell phone, Mobile Phone) من منتشر شد. من هم که ندید بدید، نصبش کردم اما اتصال اینترنتی بی‌سیم (Wireless Connection) از کار افتاده بود. مجبور شدم همراهم رو فلش کنم (معادل فلش چیه؟)  و از دوباره به‌روز رسانی رو نصب کنم. فلش که کردم، باز هم با کلی نرم‌افزار بی‌استفاده مثل Gmail، Maps و… روبرو شدم که بیخود حافظه موقت (RAM) همراهم رو اشغال می‌کردن. البته این نکته هم جالب بود که بعد از به روز رسانی فضای آزاد حافظه موقت خیلی بیشتر شده بود. من هم بلافاصله نرم‌افزار مورد نظر رو نصب کردم و شروع کردم به حذف (Uninstall، نمی‌دونم چرا) این نرم‌افزارهای بی‌استفاده. وقتی کار حذف نرم‌افزارهای بی‌استفاده تموم شد، رفتم وضعیت حافظه موقت رو بررسی کردم دیدم اُه، ۲۳۰ مگابایت فضای خالی دارم. همراهم داشت پرواز می‌کرد. (قبل از به‌روز رسانی و حذف نرم‌افزارهای بی‌استفاده، حداکثر ۱۷۰ مگا‌بایت فضای خالی داشتم). اما خب این خوشحالی من دیری نپایید و همراهم برای اولین بار در تمام مدتی که همراه من بود هنگ کرد (معادل هنگ یا کرش چیه؟). مجبور شدم همراهم رو باتری‌کش کنم.

امروز صبح، البته صبح بر مبنای فاصله زمانی از هنگامی که بیدار می‌شی، نمی‌دونم چه کاری پیش اومد که خواستم از دوربین عکاسی همراهم استفاده کنم. آها یادم اومد دوستم اومده بود یه عینک ریبن داشت که وقتی به چشمم زدم شبیه Pitbull شده بودم و می‌خواستم از خودم عکس بگیرم. اما وقتی دوربین همراهم به سرعت بالا اومد با پیغام No Memory Card مواجه شدم. راستش در همون برداشت اول فقط سوختن کارت حافظه به ذهنم اومد. همراه رو خاموش کردم، حافظه رو یک بار در آوردم و دوباره نصب کردم، اما فایده‌ای نداشت. حافظه رو در آوردم و با کارت خوان (Card Reader) به رایانه وصل کردم و اما خب حدسم کاملاً درست بود: کارت حافظه همراه من هم سوخته بود.

راستش از سوختن حافظه همراه و کارت حافظه همراهم به شکل‌های مختلفی ناراحت شدم. وقتی دیگه به یقین رسیدم که حافظه همراه من سوخته، از این بابت ناراحت شدم که حافظه خیلی خوبی بود و نباید به این راحتی از دست می‌دادمش، از بابت محتویات توش ناراحت نبودم چون نه اهمیت داشتن و نه بدون پشتیبان (Back-up) بودن. اما وقتی کارت حافظه تلفن همراهم سوخت، از بابت جنسش اصلاً ناراحت نشدم، از بابت خیلی از عکس‌ها و فیلم‌هایی که پشتیبان نداشتم، نرم‌افزارهایی که پشتیبان نداشتم واقعاً دلم سوخت.

مسیر

دوشنبه, دی ۱۹م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

دیروز هفدهم دی بود؛ روز تولد من و مصادف با اولین امتجان از آخرین ترم تحصیل من در مقطع کارشناسی (امتحان اصول و روش تحقیق ۱). فردا هم قراره برم سر جلسه آخرین امتحان کل دوران تحصیل من در مقطع کارشناسی بشینم؛ اصول و روش تحقیق ۲! خب قرعه اینطور رقم خورد که آخرین امتحان من این درس باشه، بعدش (البته اگه به احتمال ۹۹٫۹۹۹۹% قبول بشم) منم میشم فارق‌التحصیل.

تو این سه سال و هفت ترمی که دانشجو بودم اتفاقات خیلی زیادی رخ دادن و میتونم به جرأت بگم کخ زندگی من دچار یک چرخش‌های خیلی شدیدی شد. از روزی که در ترم اول توی کافی‌شاپ دانشگاه دوغ رو ریختم روی یک دختر (البته غیر عمد) یا ترم دو که با نصف استادا در افتادم. یا وقتی در اوایل ترم سوم به طور غیر حرفه‌ای مترجم شدم و الان دیگه کلی دکتر و مهندس و استاد مشتری یه هنوز فارق‌التحصیل نشده هستن، یا حتی دیگه در آخرین ترم تحصیل معلم هم شدم.

فکر کنم دیگه «مترجم تازه‌کار» به من نیاد و دیگه یه مترجم سرد و گرم چشیده شدم، الان فکر کنم بیشتر شبیه به یه «معلم تازه‌کار باشم» که گرامر برای تافل درس میده، تو سرش برنامه‌هایی واسه آزمون تدریس موسسات داره و هزارتا کوفت و مرض دیگه.

کنکور ارشد که دیگه نزدیکه و هیچی نخوندم. در حال حاضر احتمال نشستن من در کلاس‌های کارشناسی ارشد شاید حول و حوش پنجاه درصد باشه و بیشترین احتمال هم اینکه که بدون کنکور تو همین دانشگاه آزاد شهر خودم ادامه تحصیل بدم (ریا نشه، شاگرد اول ورودی ۸۷ هستم).

همه این اراجیف به کنار، این چند لحظه پیش که داشتم آخرین خطوط درس رو می‌خوندم، یه چرخی زدم به گذشته و صفحه آخر کتابم جدولی کشیدم و سال‌های تحصیلی خودم رو به ترتیب از دانشگاه تا کودکستان مرتب کردم. اول مهر ۸۷ دانشجو شدم، اول مهر ۸۵ پیش‌دانشجو بودم! اول مهر ۸۳ دانش‌آموز رشته ریاضی‌فیزیک بودم. اول مهر ۸۲ دبیرستانی شده بودم، اول مهر ۷۹دانشجوری نمونه مقطع راهنمایی بودم، اول مهر ۷۵ هم که تازه محصل شده بودم و اول مهر ۷۴ هم احتمالاً اولین روزی بود که پام به مدرسه به عنوان شاگرد کودکستانی باز شد.

احتمالاً اعماق اقیانوس رو به خشکی خاطرات من همین روزهای سال ۷۴ هستن. البته هنوز خیلی از این روزها از خانم احمدی، وحید، محمدف حسین، هنگامه، پروانه، محبوبه و… خاطره دارم.

اما کورسوی خاطراتم به قبل از سال ۷۴ بر می‌گرده، نمی‌دونم چه سالی، اما هنوز یه چیزایی ازش یادمه.

- با احتصاب اینکه بین انتخابات مجلس ایران و ریاست جمهوری فاصله دو ساله برقراره و انتخابات ریاست جمهوری سال ۷۶ رو که ازش خاطره دارم یه گوشه معادله بذارم، یه خاطره مات و نامعلوم هم باید از سال ۷۴ داشته باشم که تو کوچه تبلیغات یکی از کاندیداها تو دستم بود، نمی‌دونم چرا اینو فراموش نکردم.

سوء پیشفرض ذهنی

یکشنبه, دی ۴م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

چند وقتی میشه که یه گوشی آندرویدی خریدم. واسه خریدنش هم خیلی تحقیق کردم. از روزی هم که خریدمش خیلی در جریان اخباری که درباره سری محصولات گوشی من از سازنده گوشی بیرون می‌اومد بودم. مثلاً تا آخر دسامبر هرکی در Box با گوشی‌های آندرویدی این سازنده ثبت‌نام کنه یا از قبل ثبت‌نام کرده باشه و نرم‌افزارش رو برای آندروید نصب کنه ۵۰ گیگابایت فضای رایگان دائمی جایزه می‌گیره، منم این کارو کردم.

یا مثلاً یکی از بهترین خبرها این بود که سری محصولات آندرویدی سال ۲۰۱۱ این سازنده تا سه چهار ماه دیگه به نسخه چهارم آندروید مجهز میشن. موضوعی‌ هم که باعث شد من بعد از یک ماه و اندی دوباره بنویسم درباره همین نسخه چهارم بود. تو اینترنت داشتم می‌گشتم که با یک خبری با عنوان «گالکسی تب و گالکسی اس اندروید ۴ دریافت نمیکنند» روبرو شدم. نمی‌دونم چی شد که من این عنوان رو کاملاً برعکس خوندم، یعنی چیزی که من خوندم این بود: *«گالکسی تب و گالکسی اس اندروید ۴ دریافت میکنند». شاید چون در جریان این به روز رسانی برای گوشی خودم زیاد بودم، کنجکاو شدم تا مطلب رو ادامه بدم. اما درست همون ابتدا با کلمه «متأسفانه» روبرو شدم. اونجا بود که یکم از لحاظ ذهنی گیر کردم! برگشتم به عنوان و فکر کنم برای بار دوم هم همون عنوان غلط به چشم من اومد. اینبار فکر کردم شاید نویسنده خواسته به مطلبش جذابیت بده، یا چه می‌دونم اصلاً اشتباهی درکار بوده، اما خب کامل که درگیر شدم دیدم فعل عنوان خبر «نمیکنند» بود.

شاید سر و صدایی که محسولات سامسونگ به پا می‌کنن خیلی بیشتر از سونی اریکسون باشه، شاید بشه گفت به اندازه محصولات اپل. واسه همین بود که هیچ وقت انتظار نداشتم با فعلی مثل «نمیکنند» روبرو بشم.

خاکی

شنبه, آبان ۱۴م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

بهم پیشنهاد تدریس شده! البته قبلاً هم چند بار پیشنهاد شده بود که یا رد کردم (ترس از تدریس) یا پیچوندم (بیگاری بود).

استادم گفته بیا کتاب بنویسیم!منم گفتم باشه! به همین راحتی، انگار قراره پایان‌نامه داداشمو تایپ کنم.

واسه ارشد که اصلاً نمی‌خونم. کنکور چه تاریخیه؟ بهمن؟

یکی از استادا ازم درباره کنکور پرسید، گفتم نمی‌خونم اصلاً نمی‌دونم چیکاره هستم، اونم گفت دمت گرم باهات حال می‌کنم اونایی که خوندن چی شدن؟ البته می‌دونم شوخی کرد.

روش تحقیق دارم این ترم آخری، جو منو گرفت برم پژوهش کنمف الان هیجان خوابیده دو گزینه پیش رو دارم، یا تقلب می‌کنم یا تخیل!!!

این چند وقت که پوست خودمو کندمزندگیم شده خواب کار یللی‌تللی، مطالعه و گشت و گذار تو اینترنت واسه زبان تعطیل.

حس می‌کنم یه نقطه عطف رو تو زندگیم رد کردم، الان زدم تو خاکی.

مسخ یک عشق پر آوازه شدن

سه شنبه, مهر ۱۹م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

بعضی‌ها می‌گن معنا و مفهوم شعر مهم نیست، ظاهرش مهمه. این مصراع هم منو به این فکر فرو برده که اصلاً معنا داره یا فقط قشنگه. متناقض‌نما داره؟ بین مسخ و پرآوازه؟ پرآوازه الزاماً مفهوم زیبایی رو می‌رسونه؟ اصلاً «سپیده‌ی طوسی سرد» هم این وسط خودش مشکلیه. اصلاً مسخ یک عشپ پرآوازه شدن در یک سپیده طوسی سرد یعنی چی؟ یعنی در یک صبح زمستانی از یک عشق پرآوازه زیبا شدن؟

مفهومی که من از «مسخ یک عشق پرآوازه شدن» می‌گیرم، زشت شدن یا شاید پست شدن از یک عشق پرآوازه (مثلاً لیلی و مجنون) است. اصلاً شاید شاعر خواسته مفهوم «طلسم شدن» یا «افسون شدن» رو برسونه. من فکر می‌کنم صادق هدایت به درستی از «مسخ» استفاده کرده و احتمالاً اگه شاعر این داستان رو می‌خوند نسبت به این واژه کمی فکر می‌کرد.

ایدئولوژی

یکشنبه, مهر ۳م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

همین الان که دارم می‌نویسم، مشغول ویرایش یک جزوه‌ای هستم که به تعریف زیر برخوردم:

محصول

عبارت است از آنچه بتواند برای جلب توجه، تملک، کاربرد یا مصرف به بازار عرضه شود و خواسته یا نیازی را برآورده سازد. محصول شامل اقلام فیزیکی، خدمات، اشخاص، مکانها، سازمانها و ایده‌ها می‌شود. (کاتلرو آرمسترانگ، ۲۰۰۴: ۶۸)

خب معلومه که همین تعریف ترجمه‌ای از یک متن اصلی است. اما خب دست بر قضا باید من دوباره به زبان انگلیسی برگردونمش، البته نمی‌دونم که تعریف اصلی به چه زبانی بوده. توی این تعریف من روی اشخاص تاکید کردم. نمی‌دونم که توی تعریف اصلی اشخاص چه واژه‌ای بوده، اما هرچی با خودم کلنجار رفتم نتونستم از واژه‌هایی مثل persons یا individuals یا people استفاده کنم. آخرش به human workforce رضایت دادم.

همیشه که نباید طبق ایدئولوژی کارفرمات بری جلو. مگه نه؟!

Product

It refers to whatever that can be offered to the market for attraction, ownership, usage or consumption and can meet a desire or need. Products include physical items, services, human workforce, places, organizations or ideas.

آخر تابستان

یکشنبه, شهریور ۲۰م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

کلاً (من همیشه باید با کلاً شروع کنم) همه ما زیاد شنیدیم که مثلاً «آخر ماهه جیبم خالیه» یا «بذار سر ماه بشه فلان کارو می‌کنم». من هم در حال حاضر دقیقاً دچار همین وضعیت شدم. البته فرقش اینه که آخر تابستان اینطوری شدم. همه‌چی کساده. نه دیگه دنبال سرگرمی هرروزم، زبان، میرم، نه کار دارم، فقط یه روز در میان باشگاه میرم. منتظرم پاییز بیاد و یک رونقی به زندگی بدم. البته تصمیم گرفتم از فردا هر روز باشگاه برم هیکل فیتنس بشه!

——————————

 

البته فیلم زیاد دیدم این چند روز (البته این چند روز فیلم زیاد دیدم!!!). دزدان دریایی کاراییپ ۴ رو که دیدم هوس کردم از دوباره سه قسمت قبلیش رو هم ببینم. البته بیشتر جلب جلوه‌های تصویری و داستان فانتزیش شدم تا دیالوگ‌ها. تازه بالاخره خودمو قانع کردم که سه‌گاه پدرخوانده رو هم دانلود کنم و ببینم. دوتاش دانلود شدن، اما وقتی دیدم قسمت اول نزدیک به سه ساعته، یکم شل شدم! یه فیلم هم دیدم ساخته استرالیا بود، اما انگار نکته جالبی درباره انگلیسی استرالیایی توش پیدا نمیشد. دیشب هم فیلم bridesmaids رو دیدم که از بس خنده‌دار بود بازم مثل دزدان دریایی کاراییپ* زیاد به دیالوگ‌ها توجه نکردم.

* خودمم نمی‌دونم چرا هر دو جا به جای کاراییب از کاراییپ استفاده کردم. اما خب این هم احتمالاً با مسئله فارس-پارس یا گرگان-جرجان باید در ارتباط باشه.

من هیچ وقت منفی باف نیستم

دوشنبه, شهریور ۷م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

فردا ساعت نه صبح انتخاب واحد ترم هفتم هم شروع میشه. هشت واحد دیگه بیشتر نمونده که بشم کارشناس مترجمی زبان انگلیسی مملکت. این هشت واحد یعنی یک ترم خیلی سرد و بی روح درست بر لاف ترم قبل که بیست و چهار واحد برداشم. تازه دو واحدشم که ترجمه انفرادیه و از کلاس خبری نیست. پس میشه شیش واحد. چهار واحدشم که باید با یه استاد بردارمو اینجا هم تنوع کم میشه.

تو زندگیم دوتا شانس بزرگ آوردم. اولیش این بود که در یک مقطع زمانی بیست سی روزه بیست سی سانت قد کشیدم و الان یک آدم معمولی هستم! دوم اینکه همین چند وقت پیش از سربازی معاف شدم. البته شانسی که تو اولی آوردم به مراتب از شانسی که تو دومی آوردم برام با ارزش‌تر بود. شما باور نکنین. اما هنمورم از چند سالی که قد کوتاه بودم دچار ناراحتی و عصبانیت میشم!

بازم میشم پشت کنکور. چیزی که واقعاً ازش متنفرم. اگه قرار بود یکی از این دانشگاه‌های مثلاً معتبر ایرانی (همونا که تو تهران هستن) منو بدون کنکور پذیرش کنن، مطمئناً سود می‌کردن. اما خب اونجا جای خرخوناست دیگه، ما نابغه‌ها جایی نداریم. می‌تونم ادعا می‌کنم، ازم بر میاد. اما خب چون کنکور هست همین دانشگاه خودمون از همه‌جا بهتره مگه مخم تاب برداشته خودمو آواره دیرا غربت کنم وسط هفت هشت گسل و دود و سرب و غبار. البته اینا همه حرف مفته خدا می‌دونه چی پیش میاد.

اصلاً شاید بیخیال ارشد بشم، حداقل واسه امسال. دیگه حوصله ندارم. این مقاله‌ها و پایا‌نامه‌های کوفتی و بی‌مزه و تقلبی و مذخرف ارشد (و حتی دکترا) رو که ترجمه می‌کنم حالم از هرچی آکادمی و فعالیت آکادمیک بهم می‌خوره. دیوانه‌ام مگه می‌رم پول در میام جای این بچه مذلف بازیا. واقعاً برای قشر ارشد و دکترای ایران متاسفم، از اون دانشیار دانشگاه …. ….. گرفته تا همین همسایه ما که پایان‌نامه‌اش رو براش تایپ کردم. انصاف رو در نظر بگیرم پایان‌نامه ارشد این همسایه ما از اون مقاله زپرتی و شلم شوربای اون دانشیار که قرار بود بفرسته اونور خیلی بهتر بود. فکر کرده خبر ندارم صفحه‌ای فلان قدر دلار میده که این اراجیفی رو که براش ترجمه کردم رو تو یه وبسایت زپرتی اونور آبی (شیطونه میگه آدرسشو لو بدما) براش منتشر کنن.

 

 

انگلیسی وبستری

یکشنبه, مرداد ۹م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

نگارش مطبوعاتی سبک خاصی داره که همیشه برای من جالب بوده. مخصوصاً عنوان مطالب که خیلی خلاصه شده و شکسته هستن و گهگاه فهم اونها برای یک تازه‌کار مثل من خیلی سخته و گاهی ابهام ایجاد می‌کنه و شاید هم گاهی به اشتباه افتاده باشم و خبر ندارم. چند لحظه پیش که وارد صفحه فناوری (درباره این واژه هم باید مطلب بنویسم) وبسایت خبری یاهو شم، با یک سرعنوان عجیب مواجه شدم، عجیب نه از نظر محصولات یا رخدادهای فناوری که اصلاً هم برام جالب و مهم نبود، بلکه از نظر دستور زبان نگارش این سر عنوان که منو به فکر واداشت. سرعنوانی که میگم این بود:

AT&T to throttle data speeds for ‘unlimited’ hogs

در نگاه اول خب من در اون لحظه معنای دو واژه throttle و hog رو نمی‌دونستم. برداشت اول من هم از این جمله این بود که speeds باید فعل باشه، در نتیجه در ذهن خودم به دنبال یک جمله مثبت (نه از نظر دستوری،‌ بلکه از نظر عملکردی) بود. برای اینکه متوجه معنای جمله بشم، به فرهنگ لغت آکسفورد (ویرایش هشتم) مراجعه کردم. خب به هر حال از قدیم‌الایام گفتن که این فرهنگ لغت مخصوص دانشگاهی‌ها هست دیگه. در تعریف واژه throttle نوشته شده بود:

۱٫ حمله بردن یا کشتن یک فرد با فشردن گلوی او به منظور جلوگیری از تنفس.

۲٫ (throttle back/down/up) کنترل ذخیره سوخت یا منبع تغذیه یک موتور به منظور کاهش/افزایش سرعت وسیله نقلیه.

برای واژه hog هم این تعاریف ارائه شده بودن:

۱٫ (مخصوصاً آمریکای شمالی) خوک، به ویژه خوکی که برای خوردن پرورانده و چاق می‌شود.

۲٫ (بریتانیا) خوک نری که اخته شده باشد، برای مصرف گوشتش پرورانده شود.

خب از این تعاریف چیزی دستگیرم نشد. البته خب با خوندن خط اول متن مقاله دیگه فهمیدن موضوع کاری نداشت، اما مسئله‌ای که مهم بود این بود که هنوز دلیلی برای استفاده این دو واژه توسط نویسنده مقاله پیدا نکرده بودم. برای همین به فرهنگ لغت وبستر (ویرایش یازدهم) مراجعه کردم که فرهنگ لغت مرجع در سطح تخصصی و نگارش مقالات هست و از فرهنگ لغت آکسفورد هم واژگان و تعاریف بیشتری داره. در فرهنگ لغت وبستر برای واژه throttle‌این تعاریف آورده شده بود:

۱٫ فشردن گلو

۲٫ الف) کشتن با این عمل ب) جلوگیری یا بررسی حالت یا فعالیت

برای واژه hog هم این تعاریف وجود داشت:

۱٫ خوک محلی، به ویژه هنگامی که بیشتر از ۱۲۰ پوند (۵۴ کیلوگرم) باشد….

۲٫ …

۳٫ الف) فرد خودخواه، حریص یا کثیف ب)‌ فردی که بیش از حد از چیزی استفاده کند.

خب حالا به کمک فرهنگ لغت وبستر متوجه شدم که منظور این سرعنوان این بود:

ای تی اند تی سرعت داده را برای مشترکان “نامحدود” پر مصرف را کنترل می‌کند

به هر حال چیزایی از فرهنگ انگلیسی و آمریکایی و کشورهای انگلیسی زبان وجود داره که در فرهنگ‌های دانشگاهی با تمام سودمندی که دارن و در حالیکه که پر از مثال‌ها و صفحات راهنما و نکات دستوری و مترادف و متضاد هستن، پیدا نمیشه.

We Don’t Care at All

شنبه, مرداد ۸م, ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن الف. جیم. |

کدوم داستان فرانتس کافکا بود که یارو شمشیر میره توی پوستش؟ کلاً از سبک کافکا بدم میاد اما اون روز که این داستان رو خوندم جوگیر بودم. میدونین چی میگم که؟ من هم دیشب که هنوز خوابم نبرده بود و درگیر افکار گذرا و پراکنده بودم و ترانه‌ای که از صبح خونده بودم توی مغزم بالا پایین می‌کرد با یه حادثه‌ای ذهنی مثل همین داستان کافکا مواجه شدم. خودم رو دیدم که جلوی چشمام نشسته (البته در جریان باشید که چشم‌هم بسته هستن) فکر کنم کت و شلوار سیاه تنشه و یه کست هم دستشه. راستش من این چند وقت از این فیلم‌ها زیاد دیدم باید مزید بر علت باشه. اون منی که جلوی چشم‌هام مثل عکس‌های کلوزآپ که یارو انگار کش اومده و پاهاش دراز هستن و …، دستش رو آورد جلو و تفنگ رو گذاشت روی شقیه‌ سمت چپم و…

راستش صدای شلیک نشنیدم اما شقیقه‌ام سنگین شد، انگار یه چیزی بهش فشار آورده باشه و به یاد اون داستان فرانتس کافکا افتادم…