تبليغاتX
کنار گود نشستی میگی لنگش کن - این تابستان واقعا زشت
ترجمه ها و نوشته های یک مترجم تازه کار

من خبر ندارم شما کجا هستی و اونجا که شما هستی چه خبره. ولی خوب خبر دارم کجا هستم و اینجایی که من هستم چه خبره. اینجا تنکابن شهری ساحلی با آب و هوایی به قول بعضی ها (و شاید خودم) معتدل و مرطوب که نه زمستانی خیلی سرد دارد و نه تابستانی خیلی گرم. شاید تا دو سه سال پیش همینگونه بود که تعریف شده. ولی الان که من توش نفس می کشم و ثانیه ثانیه از اسمی شاید حقوقی! به نام تابستان می گذره قطره قطره باران پاییزی و تیرگی زیبای منحصر به پاییز که متخصص در گرفتن دل هر کسی در هر غروبی هست به ناودان هر خانه ای ریخته میشه. جایی که من اکنون نشستم کنار دیوار اتاقی مشرف به کوچه ای خیس و باد آلود است که به علت کلنگی بودن این سرا بادی کاملا سطحی به فاصله دو تا سه ثانتی متر از سطح فرش به پاهای بدون جوراب و لخت من می خوره و احساسی پاییزی تر به من میده.

احتمالا از همه ما حداقل یک بار پرسیدن که از کدوم فصل سال بیشتر خوشمون میاد و یا بیشتر بدمون میاد. حالا من یک سوال دیگه می پرسم. چی باعث میشه که از یک فصل سال به شدت متنفر بشید؟ اون فصل شاید دوست داشتنی ترین فصل برای شما باشه. ولی... ولی وقتی از اول مرداد ماه رنگ آفتاب رو درست و حسابی ندیده باشی و فقط بارون بریزه سرت و وسط همین تابستون چتر بگیری با خودت اینور و اونور ببری واقعا این تابستون نفرت انگیز میشه. شاید خیلی ها از گرمای تابستون خیلی متنفر باشن ولی کم پیدا میشن که از تابستون بدشون بیاد.

کولر خانه شما روشن است آیا؟ ما داریم یخ میزنیم نیاز به بخاری داریم! الان که دارم تایپ می کنم بارون بند اومده و ته مونده ناودون ها چکه چکه میریزه پایین و محیط پایزیزی تر میشه. هنوز یک شهریور دیگه باقی مونده و شاید بهتر شد. شاید باز هم بارون بیاد و پاییز هوا گرم شد! اونوقت میشه که یک مطلب می نویسم "و اینک آخر الزمان" یادتون باشه. شاید بازم بارون بباره اونوقت آثار حیات از روی این کره خاکی محو میشه و به جرگه موجودات هوشمند منقرض شده می پیوندیم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 21:52  توسط محسن  | 
درباره
یک مترجم خوب باید شاعر خوبی باشد...
فی المحفل

  RSS