راننده و احتمالا زنش داشتن پشت سر فک و فامیل حرف می زدن. فکر کنم از اونایی بودن که تو فامیل زیاد برو بیا نداشتن. (آخ پسر این ایگلز چه قشنگ میخونه). من داشتم به بیرون از پنجره نگاه می کردم و دختر کنارم داشت با موبایلش ور می رفت. از این موبایل انگشتیا بود که می شد با انگشت توش نوشت!!! یه چند لحظه ای تو موبایلش نگاه انداختم و نگاهم رفت رو صورتش که اونم به من نگاه کرد. قیافه من شاداب بود اونم خندید بازم سرشو کرد تو موبایل انگشتی. (کاش مشکلی براش پیش اومده بود و موبایلش رو می داد براش درست کنم!) دیدم اِ اونم خانوم چادریه چپ چپ منو نگاه می کنه. خوشش نیومد که چرا سطح روابط اجتماعیم تا این اندازه بالاست. به قول دوستم دانشگاه آزاد هرچی بیخود باشه سطح روابط اجتماعی رو بالا میبره.
رسیدیم به نزدیکای سلمانشهر که دختر تپله موبایلش رو کرد تو کیفش و یه خمیازه کوچوکو با صدایی تقریبا گرفته کشید و انگار خوابش می اومد. حس کردم خانوم چادریه خوشش نیومد دختر تپله خمیازه کشید چون یه تکونی به خودش داد. انصافا صدای پچ پچ دعا خوندنش خیلی خوب بود دوست داشتم. راننده یه متلک کوچولو بار زنش کرد و زنش بازوشو نیشگون گرفت. بازم خانوم چادریه خوشش نیومد. دختر تپله که خوابیده بود سرش به طرف من خم شد من داشتم به جزوه ای که دستش بود نگاه می کردم واسه همین متوجه نشدم که خانوم چادریه خوشش اومد یا نه.
به کلار آباد که رسیدیم سر دختره کاملا رو شونه من بود. البته خانوم چادریه متوجه بود که تقصیر هیچکدومون نیست و منم الان خیلی معضب هستم ولی بدجور یه جوری شده بود. یکم که رو شونم خوابیده بود دیگه پهلوم درد گرفت ولی دلم نمیومد بیدارش کنم خانوم چادریه هم که گیر نداده بود. ولی سعی کردم یه تکونی به خودم بدم که راننده یه نگاهی به آینه انداخت و با خنده گفت بزار راحت باشه. زنش برگش خندید منم یه خنده اختصاصی بهش کردم. اینجا بود که رگ غیرت خانوم چادریه باد کرد و النگوش کیپ مچ دستش شد و تقریبا بلند گفت استغفرالله. زن راننده گفت خانوم طفلکی خوابه دست خودش نیست که. منم دیدم داره ازم دفاع می کنه پریدم وسط گفتم مادر چیکار کنم الان خوابیده تکونم نمیخوره و آهسته گفتم ماشالله تپلم که هست و خانوم چادریه شنید.
خانوم چادریه گفت پسرم یه لحظه این بغل نگه دار. راننده گفت مادر جان اشکال نداره بیدارشش کنید و به زنش گفت بیدارش کن. خانوم چادریه گفت نه آقا شما یه لحظه این بغل واستا. ماشین موند. من گفتم عجب مصیبتی شدا.
خانوم چادریه خیلی آهسته زد به شونه دختره و گفت دخترم؟ عزیزم؟ دختر تپله بیدار شد. دید رو من پهن شده و یهو سرخ شد (صورت دختره خیلی سفید بود). گفت ای وای ببخشید خوابم بردا.
خانوم چادریه گفت دخترم یه لحظه بیا بیرون جامونو عوض کنیم. من به خودم گفتم درسته جای مادرمی ولی نا محرم نا محرمه تو اگه رو شونه من بخوابی میدونی چی میشه؟ کل دعا و نیایشت باطل میشه که هیچ، .... هم میشه.
ماشین دوباره راه افتاد. دلم واسه دختر تپله تنگ شد که چرا اندازه یه نفر باهام فاصله داره. چه باحال رو شونه من خوابیده بود. عطر خوش بویی هم داشت کلا ارزش پهلو درد گرفتن رو داشت. کاش یه شب یلدا رو شونه من خوابیده بود و خانوم چادریه هم تو ماشین نبود کاش... (پدر سگ جنبه داشته باش)
دور از چشم خانوم چادریه سرمو کردم اونور یه نگاه به دختره بندازم که خانوم چادریه منو دید. منم که دیگه یکم ازش عقده به دل داشتم به حالت شوخی گفتم بیچاره خوابش پرید. دختر تپله خندید خانوم چادریه هم دید که حریف من یکی نمیشه بی اعتنا سرش رو کرد تو کتاب دعاش و بازم خیلی قشنگ زمزمه می کرد.
تو دست خانوم چادریه اندازه یه جعبه پرتقال دستبند طلا بود. با خودم گفتم احتمالا تو کیف دختر تپله هم باید اندازه یه جعبه پرتقال شارژ ایرانسل باشه. تو جیب منم یه نخ مگنا سفید بود که بدجور وسوسم کرده بود.
چرا به نوشهر نمیرسیم؟




