داداش کوچیکه فرداش اجتماعی داشت (سال سوم ابتدایی آقای هاشمی و کازرون که یادمونه؟) بعد داداش بزرگه که من باشم بنا به وظیفه یک داداش بزرگ نگران آینده داداش کوچیک ازش سوال کردم.
من: وقتی دشمن به مرز های کشورمان حمله کند عشایر چه کار می کنند؟
داداش کوچیکه با قیافه ای لهو لورده: فرار می کنن؟
من نمیدونم یعنی این مغز تا چه حد باید درگیر باشه که نتونه شجاعانه دفاع کردن رو به زبون بیاره. البته از مغزی که 7 ساعت از 14 ساعت بیداری رو داره می نویسه انتظار بیشتری نمیشه داشت.
یادش بخیر معلم کلاس چهارم و پنجم ابتدایی ما آقای حیدری بود. تو همین مدرسه ای که الان داداش کوچیکه درس میخونه. آقای حیدری سر ساعت علوم همیشه ما رو میبرد واسه تحقیق یادش بخیر خیلی مزه میداد. هنوز تحقیق درباره جلبک ها و هزار پایی که کرده بودم تو شیشه و فهمیدم رو کمرش راه راهه و ماری که بهمن مجرد کرده بود تو آب الکل و آورده بود مدرسه یادمه.
شاید بی ذوق تر و بی استعداد تر از من تو نقاشی پیدا نشه. ولی سوم ابتدایی که بودم و آقای رحیمی معلم ما بود فیل می کشیدم از فیل های هندوستان واقعی تر. تازه مجبورمون کرده بود براش نامه بنویسیم و پست کنیم در خونش! ای خدا پدرم در اومد تا تونستم یه نامه تشکر بنویسم ولی خیلی حال کردم انگار دیگه از هیچی خجالت نمی کشیدم!
مدیر ما آقای عسگرپور همیشه سر صف بعد آیه "بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را" نکته بهداشتی می گفت. یکیش یادمه گفته بود که معده سنگ ریزه رو هضم می کنه ولی ناخن و مو رو نمیتونه هضم کنه. ولی مدیر این داداش ما فقط بلده نامه بنویسه پول بگیره و هر سال قمپض در کنه میخوام مدرسه رو غیر انتفاعی کنم. همون مدرسه ای که آقای عسگر پور و بابا مامانای هم سنای من با هزار جور بلا ساخته بودن.
انصافا ما واسه خودمون نخبه ای بودیم.




