بین ترجمه و ادبیات و زبانشناسی و آموزش زبان، ترجمه رو از همه بیشتر دوست دارم. ولی انگار استعدادش رو ندارم. کلا توی بحث نظری بیشتر واردم، مخصوصا زبانشناسی که واقعا قدرت تحلیل دارم. ساعتی که استاد یک ساعت و نیم کامل داره نظریه های خشک و سر درد آور زبانشناسی رو درس میده و بعد از بیست دقیقه همۀ دانشجو ها یا فلنگ رو می بندن و یا به نوبت میگن خسته نباشید استاد من مثل مجسمه دارم گوش میدم و منتظرم که یه بهانه پیدا کنم به پر و پاچۀ استاد بچسبم و بحث کنم. در مورد اصول و مبانی ترجمه هم همینطوره انگار نظریه پرداز های ترجمه اراجیفی رو سر هم کردن که یکی مثل من سوژه پیدا کنه با استادش بحث کنه.
توانایی هام در تحلیل یک متن انگلیسی خیلی بالاست ولی انگار فرهنگ لغت مغزم بی نهایت مرگ داره. خلاقیت ندارم، حافظم جنس خوب نیست! چینیه. استاد ها هم همیشه حرف خودشون رو میخوان به کرسی بنشونن، وقتی بگن ترجمۀ من بهتره یعنی ترجمۀ من بهتره! مخصوصا استاد های خانوم که به هیچ خدایی بنده نیستن.
بحث پول هم هست، همیشه میگن آوزش زبان بازارش بهتره! واسه همینه که همۀ دانشجو های مترجم شدۀ دانشگاه ما آخرش آموزش میخونن. ولی من بازم ترجمه رو بیشتر دوست دارم. در زبانشناسی خیلی موفق میشم ولی جلو ترجمه برام حرفی واسه گفتن نداره و هم همچین بازاری نداره. جهان سوم هستیم دیگه! بی پول که به آدم زن نمیدن!
منابع فارسی جز دو سه تا همه مذخرفن! اساتید فقط واسه اینکه بگن ما کتاب خونیم هی کتاب تو سر دانشجو میزنن بعد که می خرم می بینم عین انگلیسیش رو فلان جا خوندم. حرف همشون هم اینه که باید چی و چی و چی باشی. انواع ترجمۀ نیومارک رو شبیه به کت فورد میدونن ولی هیچ کدومشون به هم شباهت ندارن. بعد میگن کتاب ارزشمنده! چرا؟ چون بالای 200 صفحه هست! منابع همشون هم یکیه و از هفت هشت تا بیشتر نمیشه! انگار دکتر های ما کلا همین هشت هشت تا کتاب رو خوندن. خودشون هم هیچ نوآوری ندارن. کتابشون درباره ترجمه هست ولی نصف منابعشون از کتابای زبانشناسیه. هیچ استادی هم پیدا نمیشه که بگه حرف این یارو رو قبول ندارم. خود من به سبک اینا میتونم بیست جلد کتاب مرجع ترجمه بنویسم.
اصلا مبانی و نظریه در ترجمه حرف مفته. مترجم خوب باید شاعر خوبی باشه! حالا من تلاش خودم رو می کنم که اصل شاعر خوب رو کنار بزنم.




