تبليغاتX
کنار گود نشستی میگی لنگش کن - استعداد، طلای بی ارزش
کنار گود نشستی میگی لنگش کن...
ترجمه‌ها و نوشته‌های یک مترجم تازه‌کار...
دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388

تو راه برگشت به خانه بوئم که دو تا پسر دبستانی از روبروم می آمدن. از کنارشون که داشتم رد می شدم یکیشون از اون یکی پرسید «جواب اون سوال جاخالیه میشد فاصله؟» اون یکی بدون اینکه جوابی بده داشت یچی می خورد و فقط لبش رو به علامت نمیدونم کج و کوله کرد!

رفتم تو خاطرات دوران مدرسه. کلاس ما همه بچه محل بودیم و اکثر بچه ها هم با استعداد و درس خوان بودن. من و سپهر که شاید هفت هشت سالی هست ندیدمش و شاید دیده باشم و نشناخته باشمش! شاگرد زرنگ های کلاسمون بودبم. من شاگرد زرنگ و شر و شور و کله خراب، سپهر شاگرد زرنگ و با ادب و آروم و سوپولی آقای معلم! البته همین زرنگ بودن ما و خیلی با شخصیت بودن سپهر باعث شده بود که ما خیلی با هم دوست باشیم.

بعد از هر امتحانی که بچه ها یجا جمع می شدیم و جواب سوال ها رو از هم می پرسیدیم خیلی ها از من و سپهر سوال می پرسیدن که سپهر همه رو جواب می داد و اگر هم کسی باهاشموافق نبود دلیل و مدرک و این حرف ها می آورد و به اصطلاح مناظره می کرد. بر عکس من اصلاً حوصلۀ فکر کردن به سوال ها و جوابشون رو نداشتم. مغرور نبودم ولی دل به درس نمی دادم، برام مهم نبود درست نوشتم یا غلط، اگه یکی باهام مخالف بود می گفتم من که اینو نوشتم دیگه نمیدنم!

به نظر من از اینجا خیلی راحت میشه فهمید کی به درس خوندن علاقه داره و کی دل به درس نمیده. من در استعداد چیزی از سپهر کم نداشتم ولی خب درس نمیخوندم و برام مهم نبود.

تو ایران هم برای اینکه موفق بشی فقط باید درس مدرسه رو بلد باشی و استعداد اصلاً ارزش نداره. این یکی کلاً برام ثابت شده. به خصوص در کنکور. من که بچه بودم خیلی کتاب خونده بودم. شاید یکم اغراق باشه ولی دبستانی که بودم تاریخ ایران رو کامل بلد بودم (هنوز هم هستم)، ولی سال سوم تاریخ معاصر ایران با تبصره قبول شدم!

حالا بین اون دو تا پسر دبستانی فکر کنم اونی که داشت سوال پیچ می کرد در آینده یچی بشه! اون یکی هم که تابلو بود فقط به درد لومبوندن میخوره!

+ نوشته شده در  ساعت 12:48  توسط محسن  |