رفته بودم به هـ. یک چیزایی بدم سر میدون امام داشتیم گپ میزدیم یهو یک پیرمردی سفید چهره (از صنایع ادبی خودم!) مو روشن خمیده عصا به دست سیگار به لب با سنی حدود هشتاد نود سال جلوم ظاهر شد و یک قوطی کبریت داد دستم.
- حاج آقا روشن کنم برات؟
کلاً معلوم بود از گرمای آفتاب تارهای صوتی حلقش توانایی صحبت کردن نداشتن با یک صدای خر و خر و تکون دادن سر بهم فهموند که لال بمیر سیگار منو روشن کن مُردم از نسخی. یک چوب کبریت برداشتم روشن کردم دادم تُک سیگار حاجی یک پک شاهنشاهی زد و طوری روشن کردم که حاجی فکر کرد پیر خراباتم! وقتی داشتم قوطی کبریت رو میدادم دستش اومد جلو تر و گقت:
- اگه سیگاری هم باشی تعارف نمی کنم.
- اِ نه پدر جان من نوکرم این حرفا چیه.
داشتیم همینطور گپ می زدیم یهو خانومی یکم جلو تر ما وایستاد و دو دل بود که برگرده یچی بم بگه. برگشت گفت:
- ببخشید پسرم؟
- جانم مادرم؟
- پسر گلم مواظب بازوت باش!
- بله؟ چی شده ؟
- با انگشت کوبید به آرنجم و گفت خورد به کتفم نفسم بالا نمیاد!
- آخ مادر جان ببخشید خیلی عذر میخوام.
برگشتم رو به هـ. کردم گفتم ما الان اینجا وایستیم هشت ده نفر کشته میدیم هوا هم که گرمه بریم.
خداحافظ!



