نویسنده: امبروس بیرس
یکی از دو مردی که با هم صحبت می کردند دکتر بود. دیگری گفت:
- من شما را خواستم دکتر، ولی فکر می کنم نمی توانید کاری برایم انجام دهید. ممکن است به من یک روان شناس متخصص در جامعه گریزی (psychopathy) پیشنهاد کنید؟ فکر می کنم کمی روانی شده ام.
دکتر گفت: شما مشکلی ندارید
-
قضاوت کنید. من دچار توهم شده ام. هر شب از خواب می پرم و آن سگ
نیوفندلندی (Newfoundland) سیاه و بزرگ که پاهای جلویی سفید دارد را می
بینم که خیره به من نگاه می کند.
- مطمئنی که بیدار می شوی؟ توهم گاهی فقط نوعی از کابوس است.
- نه، کاملا بیدار می شوم. گاهی زمان زیادی بیدار دراز می کشم و به سگ خیره نگاه می کنم، همیشه چراغ را روشن می گذارم. وقتی دیگر نمی توانم تحمل کنم بلند می شوم و روی تخت می نشینم و همه چیز عادی می شود.
- همممم، حالت آن حیوان چگونه است؟
- احساس شومی به من می دهد. البته می دانم که جز در هنر حالت حیوانات در خواب یکسان است. ولی این یکی یک حیوان واقعی نیست. سگ های نیوفندلندی ظاهری آرام دارند. نمی دانم مشکل این سگ چیست.
- راه حل من ارزشی ندارد. من قرار نیست سگ را معالجه کنم.
دکتر با متانت لبخندی زد و زیر چشمی به بیمار نگاهی کرد. سپس گفت: فلمینگ! تعریفی که از آن سگ داری شبیه به سگ اواخر عمر اتول برتون (Atwell Barton) است.
فلمینگ نیم خیز شد و دوباره نشست درحالی که به وضوح سعی می کرد بی تفاوت نشان دهد گفت: یادم می آید اتول... یعنی اخبار می گفت که... چیز عجیبی در مرگ او پیدا نشد؟
دکتر در حالی که مستقیم به چشم های بیمارش نگاه می کرد گفت: سه سال پیش جنازه دشمن قدیمی تو اتول برتون بین درخت های منزل او و شما پیدا شد. با چاقو به قتل رسیده بود. کسی دستگیر نشد، هیچ سرنخی وجود نداشت. هر کسی نظری داد، یکی هم من. تو چطور؟
- من؟ خدایا چه چیزی باید بدانم؟ به خاطر داری که فورا بعد از آن حادثه به اروپا رفتم و مدت زیادی آنجا بودم و مدت کوتاهی است که برگشته ام، آن وقت چطور انتظار داری که در این باره نظر بدهم؟ حتی درباره اش فکر هم نکردم. سگ او چه شد؟
- جسد اتول را اول سگ او پیدا کرد و آخر سر هم کنار قبر اتول از گرسنگی مرد.
هم زمانی و تقارن عجیبی بود. صدای زوزه ی سگی از دور دست در آن شب بادی باعث شده بود فلمینگ روی پای خود بند نباشد. پیاپی در اتاق راه می رفت و تمام حواس دکتر به او بود. فلمینگ روبروی دکتر ایستاد و با خشونت داد زد: این ها چه هستند که به مشکل من ربط می دهی دکتر هلدرمن (Haldreman)؟ یادت رفته برای چه اینجا هستی. دکتر بلند شد و بازوی فلمینگ را گرفت و با ملایمت گفت: عذر می خواهم ولی فی البداهه نمی توانم مشکل شما را حل کنم؛ شاید تا فردا راه حلی پیدا کردم. لطفا بروید بخوابید ولی در را قفل نکنید؛ من هم شب را اینجا می مانم و مطالعه می کنم. می توانی بدون اینکه بلند شوی خبرم کنی؟
- بله یک زنگ الکتریکی هست.
- خوبه. اگر چیزی آزارتان داد زنگ را فشار دهید و از جایتان بلند نشوید. شب بخیر.
روی صندلی راحتی نشسته بود و به ذغال های افروخته نگاه می کرد و غرق در تفکر بود، ولی بی هدف پیاپی بلند می شد و در راه پله را باز می کرد و با دقت گوش می داد و دوباره بر می گشت و می نشست. در نهایت خوابش گرفت و وقتی بیدار شد از نیمه شب گذشته بود. آتش نیمه جان را شعله ور کرد و کتابی از روی میز کنارش برداشت و به اسم کتاب نگاه کرد، درمان های دانکر (Danneker's Meditations). صفحه ای را باز کرد و شروع به خواندن کرد.
" چون که این قدرتی از خداست تا هر جسمی دارای روح باشد از این روی دارای قدرت های ارواح است، از طرفی روح دارای قدرت های جسم است، حتی آن هنگام که از جسم جدا گشته و به مسیری دیگر رود. چون دیده شده که میمون ها و ارواح آنها تحرکاتی داشته اند، از این روی نمی توان گفت که این قدرت تنها در انسان است، گذشته از این که قدرت های حیوانات شیطانی و شوم است، و...".
با لرزشی شدید در ساختمان دکتر کتاب را به زمین انداخت و به سمت اتاق فلمینگ دوید. انگار چیزی بزرگ به سوی زمین سقوط کرده باشد. سعی کرد در را باز کند ولی بر خلاف سفارش دکتر در قفل بود. با شانه هایش محکم به در کوبید و آن را باز کرد و به داخل اتاق رفت. کنار تخت شکسته روی زمین بدن بی جان فلمینگ افتاده بود.
دکتر سر فلمینگ را بلند کرد و زخمی روی گلوی او دید. با خود گفت: باید فکر اینجایش را می کردم. او عقیده داشت که فلمینگ خود کشی کرده است.
بعد از کالبدشکافی وجود جای دندان های نیش یک حیوان ثابت شد که در شاه رگ مقتول فرو رفته بودند.
ولی حیوانی وجود نداشت.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------پایان
نویسنده: امبروس بیرس (Ambrose Bierce)
نام اصلی داستان: Staley Fleming's Hallucination
مترجم: محسن انصاری جاوید



